کد خبر: 9966
تاریخ انتشار: ۱۷ آبان ۱۳۹۸ - ۱۴:۰۸
سریال گلپری

خلاصه قسمت های سریال گلپری

رویکرد امروز سریال گلپری محصول سال ۲۰۱۸ کشور ترکیه در ژانری درام  ساخته شده است.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی گلپری

نورگل یشیلچای در نقش گلپری، قادر در نقش وکیل، شیما در نقش همسر وکیل قادر، یعقوب در نقش پدر بزرگ بچه ها، بوراک در نقش حسن، الینا درنقش  بدریه خواهر حسن و دختر گلپری، امیر در نقش جان کوچکترین بازیگر در سریال گلپری، کادر درن قش عمه بچه ها، فاطمه در نفش مادر بزرگ بچه ها و ازگی در نقش آرتمیس دختر وکیل در سریال گلپری به ایفای نقش پرداخته اند.

پس از پخش هر قسمت از سریال گلپری خلاصه داستان هر قسمت در این پست قرار می گیرد.

خلاصه قسمت اول سریال گلپری: گلپری و سه تا بچه هایش حسن بدریه و جان می روند ببینند مزار پدرشان پیدا شده یا نه که خبر می دهند که هیچ نامی به اسمش ثبت نشده و ناراحت بر می گردند گلپری زنی که بیوه شده و خانه پدر شوهرش که خان ده هست و وضع مالی خوبی زندگی می کند اما آنها اصلا دوستش ندارند یک روز که همه می خواهند بروند به عروسی مادر شوهرش بهش اجازه نمی دهند و مجبور می شود خانه بماند گلپری برای اینکه دستش و جلو یعقوب خان دراز نکند لباس می دوخت و یواشکی میفروخت که همان روز برادر شوهرش مچش را می گیرد و می گوید تو را لو می دهم اگه نه شرط دارم و باید مال من شوی و به او دست درازی می کند و گلپری برای دفاع از خودش با قیچی بهش اسیب می زند گلپری رو میبرند زندان بعد از دو سال زندان آزاد می شود  ولی پدر شوهرش باز هم دست از سرش بر نمیدارد و حسابی کتکش میزند و راهی استانبول می کنند و می گوید حق ندارد ببیند بچه هایش و گلپری میره شهر و نظافت خانه ها و لباس دوختند خرجش و درمی آورد تا یک وکیل خوب بگیرد.

خلاصه قسمت دوم سریال گلپری: گلپری بعد از چند وقت کار کردن که مطمئن می شود پول کافی برای گرفتن وکیل دارد میرود سراغ دوست بچگی هایش که حالا یکی از وکلای معروف ترکیه است او هم با روی خوش کارش را قبول می کند قدیر پیگیر کار های گلپری میشود که متوجه میشود که منشی تمام اطلاعات کاریش را به خانومش می دهد کلی دعواش میکند که چرا همچین کاری کرده و به خانه می رود و حسابی با زنش دعوا می کند ولی تا دخترش می آید قدیر هم بیخیال دعوا می شود و شام نمی خورد.

قسمت سوم گلپری: گلپری و قدیر با هم به سمت دادگاه میرن از بازار که رد میشن قدیر میره توی فکر زمانی که پدرشون اونها رو تنها گذاشته بود که گلپری از خاطره هاش میکشونش بیرون و دوباره راه میافتن یغقوب به قاضی از میوه های باغش میده که قاضی رو بخره ولی قاضی منصف هست و قبول نمی کنه محکمه تشکیل میشه و حرف ها زده میشه تهمتی که قبلا به گلپری زدن معلوم میشه که الکی بچه ها رو صدا میزنن که بیان تو گلپری وقتی بچه ها رو میبینه نمیدونه چیکار کنه ولی بچه هاش انگار سنگ شدن اصلا نرفتن سمت مادرشون یعقوب انقدر گوش بچه ها رو پر کرده که به جای مادرشون ،موندن پیش پدر بزرگشون رو انتخاب می کنن وحسابی گلپری میریزه بهم و دادگاه برای جواب اخر جلسه رو به یک ساعت بعد موکول می کنه قدیر میره پیش یعقوب و بهش میگه دست از گلپری بچه هاش بکشه و اونم میگه مواظب حدت باش ولی قدیر میگه منم به اندازه تو قدرت دارم تو هم مواظب باش و دادگاه تشکیل میشه و بچه ها رو به گلپری میدن و حسابی گلپری خوشحال میشه همراه با ماشینی که دادگاه داده بچه ها رو از میگیرن و میبرن ….. پایان قسمت سوم

قسمت چهارم سریال گلپری گلپری و قدیر میرن دم خونه ی پدر شوهرش تا بچه ها رو ببرن همه ناراحتن و بچه خا ناراضی با هواپیما بر میگردن استانبول شب وقتی میرسن میفهمن مادرشون سرایداره خونشون یه جای کوچیکه اخماشون میره تو هم…. قدیر و زنش چون با هم مشکل دارن رفتن مشاوره تا مشکلاتشون رو حل بکنن…… بچه ها اصلا راحت نیستن موقع شام انقدر صدای اب میاد که حسن میگه ماسیریم و دست جان و بدریه رو میگیره تا ببره از اونجا و میگن اینجا جای ما نیست و گلپری نمی دونه چیکار کنه ;بچه ها رو تو پارک نشسته بودن که گلپری پیداشون میکنه که بچه ها سرش داد میزنن که نمی خوانش و میگن ما تو خونه پدر بزرگمون همه چی داشتیم که یهوعلی میرسه و میگه منو اقا یعقوب فرستاده و می خوام بدریه رو ببرم و میگه اقا اجازه داده با بدریه ازدواج کنم و میبرش و گلپریم به ماشین نمیرسه پایان قسمت چهارم

قسمت پنجم سریال گلپری گلپری میدوعه سمت ماشین علی و نمیرسه حسنم هیچکاری واسه مادرش انجام نمیده بدریه هم فقط به پشت سرش نگاه می کنه و بدون حرف تو ماشین قدیر دست گلپری و میگیره و از وسط خیابون بلندش می کنه علی به یعقوب پیام میده و میگه که بدریه رو از مادرش گرفته و دارن میارن تاشکین و یعقوب به زنش میگه که بدریه داره میاد حسابی خوشحالن ارتمیس میبینه مامانش گریه میکنه و میفهمه اوضاع بین مامان باباش خرابه با باش حرف میزنه که مامان و انقدر ناراحت نکن و باباش قول میده که باشه حسن با مامانش که ناراحت بدریه است بحث میکنه که حتما دوست داری اینجا بمونه و درگیر سرایداری بشه و با یه سرایدارم ازدواج کنه حد اقل اینجوری میره و خانوم خونه میشه نه مثل تو که گلپری بهش میگه خواهرت میتونه بادرس خوندنم یه کسی بشه قدیر میاد و میبرشون فرودگاه تا براشون بلیت بخره برن تاشکین گلپری میره دم خونه یعقوب که اونم میگه مگه خودت نبردیش پیش من نیس نتونستی مراقبشون باشی پایان قسمت پنجم

قسمت ششم سریال گلپری گلپری میره دم خونه یعقوب که اونم میگه مگه خودت نبردیش پیش من نیس نتونستی مراقبشون باشی بعد گلپری میره خونه ی عموی بچه ها تا ببینه بدریه اونجاست بچه هام حسابی خوشحالن که برگشتن تاشکین گلپری با پلیس میره دم خونه ی سلیمان خان ومیره تو خونه رو با پلیس میگرده ولی بدریه نیست (بدریه تو چاه قایم شده) علیم الکی میگه من جایی نرفتم و کسیم ندزدیدم برید بپرسید جان حسابی ناراحته ولی حسن حسابی شنگوله و چاپلوسیه بابا بزرگشو میکند ارتمیس میبینه مامانش داره با تلفن حرف میزنه که داره میگه شوهرم هم بهم خیانت میکنه هم می خواد طلاقم بده خانواده سلیمان و میبرن پاستگاه پلیس تا بازجویی بشن که حسن میاد و گند میزنه که اینا ندزدیدن حتما خودش با پای خودش رفته گلپری حسابی ناراحته و دارن میگردن ببینن کجا رو بگردن با قدیر؛که شیما به قدیر زنگ زد و گفت ارتمیس گم شده ،زود بیا….. پایان قسمت ششم

قسمت هفتم سریال گلپری بدریه ناراحته که می خواد با علی عروسی کنه ولی مامان بزرگ و عمع اش راضیش می کنن و بهش میگن به این فک کن که عروس میشی علی بدریه رو میبره باغشون و بدریه خیلی نگرانه گلپری هم همچنان در حال گشتن و پیدا کردن دخترشه ؛ میره خونه ی نامزد قبلی علی تا ازش بخواد که بگه که علی چه بلا هایی سرش اورده ولی مادر دختره از خونه بیرونش میکنه گلپری میره فرمانداری تاشکین و همه ی بلا هایی که یعقوب سرش دراورده رو میگه و یهو نهال نامزد قبلیه علیم میاد و میگه که علی چه بلایی سرش اورده قدیر بر میگرده استانبول و میگرده دنبال دخترش… فرمانداری تاشکین یعقوب خان و صدا میزنه و موضوع گلپری رو میگه و میگه که حلش کنید یعقوبم حسابی بهش بر می خوره و میگرده گلپری و پیدا میکنه و حسابی کتکش میزنه قدیرم ارتمیس و خونه دوستش پیدا می کنه و باهاش حرف میزنه و از ناراحتی درش میاره… گلپری با اون حال خراب راه میفته به سمت هتلی که قدیر بهش گفته … که دم هتل از حال میره و میبرنش بیمارستان… پایان قسمت هفتم

قسمت آخر سریال ترکی گلپری

قسمت هشتم سریال گلپری گلپری با اون حال خراب راه میفته به سمت هتلی که قدیر بهش گفته … که دم هتل از حال میره و میبرنش بیمارستان… جان حسابی نگران مادرشه و ناراحته که حسن دلداریش میده و میگه اون مادرمون نیست که نگرانش باشیم بعد به جان میگه که بخوابه و خودشم زنگ میزنه به خواهرش و میگه اگه مشکلی بود سریع میاد قدیر بعد از پیدا کردن ارتمیس و بردنش به خونه با زنش میشینه به صحبت کردن و راضیش میکنه به رفتن به مشاوره برای بهتر شدن رابطه اشون قدیر به گلپری زنگ میزنه که جوابی نمیگیره بدریه و علی هنوز تو باغن و اصلا به بدریه خوش نمیگذره و ناراحته علیم که همش مست اژدرم میزه بیمارستان و تا صبح پیش گلپری میمونه صبح قدیر زنگ میزنه به هتل دوستش تو تاشکین تا ببینه گلپری حالش خوبه که بهش میگن بردنش بیمارستان اونم سریع بلیط میگیره علی زلیخاه (خواهرش) دست به سر میکنه و میفرسته اش خونه و به بدریه تجاوز میکنه پایان قسمت هشتم

قسمت نهم سریال گلپری گلپری میره پیش یعقوب خان تا ببینه چیکارش داره و یعقوب بهش میگه با اژدر ازدواج کن تا هم تو اینجا بمونی هم بچه هات کنارت گلپریم بخاطر بچه هاش میره تو فکر که چیکار کنه حسن تا این و میفهمه حسابی ناراحت میشه و میگه که ازونجا میره و دوست نداره کناره گلپری باشه بدریه همچنان توی باغ و حسابی گریه می کنه و از کاری که علی باهاش کرده خیلی ناراحته قدیر میرسه تاشکینان و اول میره پیش یعقوب که پیداش نمی کنه گلپری و یعقوب و اژدر میرن تا بدریه رو از باغ بیارنش قدیر میره پیش فرماندار و میفهمه که می خوان گلپری رو به عقد اژدر در بیارن و می خواد یه کاری یا سر نخی یا اتو یی از یعقوب پیدا کنه تا نذاره این عروسی سر بگیره جان خیلی ناراحته که این همه مدت مامانش ازاد شده و بهش سر نزده و فک می کنه که دیگه دوسش نداره یعقوب و گلپری و اژدر میرسن باغ گلپری حس می کنه دخترش ناراحته ولی اصلا رو نمیده بدریه و باهاش بد رفتاری می کنه وهیچی نمیگه که علی باهاش چیکار کرده همه بر می گردن خونه و گلپری ناراحته و میره تو حیاط که جان میبینش و میره پیشش و مامانش و اروم می کنه بدریه ام میره تنش پاک میکنه از بلاهایی که سرش اورده و علی و گریه میکنه تو خونه ام اماده میشن برای عروسی پایان قسمت نهم سریال گلپری

قسمت دهم سریال گلپری گلپری خیلی ناراحته رفتار بچه هاش بیشتر ناراحتش می کنه که اژدر میاد میگه بیا گلم بریم که عاقد اومده که گلپری حرص می خوره میرن که عاقد مراسم و شروع کنه علیم اومده و بدریه هم به اجبار میشینه کنار علی که علیم همش اذیتش می کنه سر عقد یهو یکی از خدمت کارا میاد می که یه نفر یعقوب خان و کار داره گلپریم دیگه جواب عاقد و نمیده که بدریه هم از دست علی کفری میشه و میره بیرون و گلپریم دنبالش میره و میفهمه بدریه سر کی ناراحته میاد ارومش کنه که بدریه خودش و کنار میکشه ازون ورم قدیر اومده و به یعقوب میگه اگه عقد و متوقف نکنی به همه میگم چرا ایوبت رفته و برای چی رفته که یعقوب میگه ساکت شو و میره عقد و بهم میزنه و بچه ها رو بدون پول و وسایلشون میفرسته تا با گلپری برن استانبول بچه ها هم ناراحتن که می خوان برن که بابا بزرگه میگه بلاخره یه جوری برتون میگردونم گلپری و بچه ها برمیگردن خونه که می بینن که اه بالا زده و همه ازینکه گلپری نبوده ناراحتن و گلپری میره که تمیز کاری کنه و بچه هام اصلا کمکش نمی کنند.

قسمت ۱۱ سریال گلپری  قدیر میره فرمانداری تاشکین تا از یعقوب خان برای ضرب و شتم شکایت کنه و به گلپری زنگ زد ولی گفت که مشکلی نیست و شکایتی نداره یعقوب و پسرش خنده کنان از اون جا میرن و راه میافتن میرن استانبول گلپری خونه ها رو تمیز می کنه که پسرش از خونه میره بچه ها جان و بدریه تو خونن حسن میره توی پارک که یه دختریه میبینه (دختر قدیر) بلند اهنگ می خونه بهش میگه انقدر بلند نخون …. و باهم اشنا میشن بعد مادر حسن میاد که حسن میگه این سرایدار خونمونه بعد که حسن بر میگرده گلپری دعواش میکنه ولی حسن جدیش نمیگیره صبح گلپری میره برای بچه ها موبایل می خره و میاد خونه و بهشون میده وبعد به بچه ها صبحانه میده و میره سر کارش بچه ها همچنان باهاش سردن پایان قسمت یازدهم

قسمت دوازدهم سریال گلپری گلپری میره دفتر قدیر تا پول وکالتش و پرداخت کنه که بارکین میگه بذار تخفیف بدم تا شیما نیومده چون حساسه و گلپری ناراحت میشه و پول و میریزه رو میز میره ؛علی هم داره میاد استانبول تا بدریه رو ببره وبدریه حسابی ناراحته شیما میره پیش مادر شوهرش تا ببینه گلپری کیه و چیکاره قدیر بوده ؛و به مامان قدیر میگه می خوام عکس های قدیمی ؛رو ببینم وبین عکسا عکس گلپری رو میبینه و میپرسه کیه که سوما میگه نمیدونم و میگه خستم بارکین قضیه ی پول و به قدیر میگه و قدیرم میره دنبال گلپری محل کارش ؛که گلپریم مدیرش بهش میگه لباس که دوختی و بپوش تا ببینم مشکلی نداره و وقتی قدیر با اون لباس میبینتش عاشق میش بیشتر ولی گلپری خیلی یه دنده است بعد برای حرف عوض کردن قدیر میگه چرا جلوی دادستان وقتی رفتم شکایت کنم هیچی نگفتی که گلپری بهش میگه….. شیما میره پیشه برادر شوهرش و بهش میگه گلپری کیه که قدیر بخاطرش مدام میره تاشکن که بارکان میگه دوس دخترم بوده حسن و عموشم تصمیم گرفتن گلپری و بندازن زندان و حسن یه بسته مواد و میذاره توی حموم بارکان میره پیش قدیر و بهش میگه شیما چی گفته در مورد گلپری حسن جلو گلپری به پلیس زنگ میزنه

قسمت ۱۳سریال گلپری  حسن به ‌پلیس زنگ میزنه و میگه شکایت دارم از یه خانمی فلان جا مواد میفروشه گلپری بهم میریزه وقتی میشنوه کلی میگرده و به حسن التماس می کنه که کجا گذاشتی ولی حسن چیزی نمیگه و پلیس میرسه و میگردن و یه بسته پیدا نی کنن و گلپری رو میبرن بچه هام چون زیر ۱۸ سالن میبرن پرورشگاه که عموش میاد و میارتوشون بیرون گلپری رو میبرن بازجویی ولی گلپری حرف نمیزنه اصلا پلیسا میرن تحقیق می کنن ولی چیزی دستگیرشون نمیشه حسن و بدریه و جان و عموشون میبره خونه ی استانبولشون یعقوب کلی خوشحال میشه میگه چطور اجازه داد بیاین اون زنه که حسن و اژدر میگن قضیه رو که حسابیم کتک می خورن جانم شب یواشکی به قدیز زنگ میزنه و میگه مامانم و بردن زندان نجاتش بده پایان قسمت۱۳

قسمت چهاردهم گلپری حسن و بدریه و جان و عموشون میان خونه و وسایلشون و بر میدارن ولی جان خیلی ناراحته و با داداشش قهر قدیر میاد خونه و باز با شیما در مورد گلپری بحث میکنن و شیما هم از کنارش میره و قدسر بهم میریزه و از هم جدا می خوابن یعقوب حسابی از اومدن بچه ها خوشحال و ترتیب میده هرچی بچه ها لازم دارن بهشون بده از گلپریم همش بازجویی می کنن ولی حرفی نمیزنه و اونا هم میفهمن که مواد ماله اون نیست و می خواد از کسی دفاع کنه حسن و اژدر تا قضیه گلپری و میگن به یعقوب حسابی کتکشون میزنه که چرا این کار و کردین بعدم میگه برید گم شید تا جمع کنم قضیه رو و به زن و دخترشم میگه بیان استانبول تا از بچه ها مراقبت کنن جان وقتی همه می خوابن زنگ میزنه به قدیر و قضیه رو میگه و میگه مامانم و ازاد کن و قطع می کنه قدیرم سریع میره که ببینه چیکار کنه که شیما هم سریع دنبالش میره و یواشکی به عنوان دستیار قدیر میره داخل پاستگاه و گرمی رفتار بین گلپری و قدیر ومیبینه ناراحت میشه و میره قدیرم با گلپری حرف میزنه و قدیرم میفهمه کار حسن و میگه که سعی می کنم یه کاری کنم….

قسمت ۱۵ سریال گلپری خونه یعقوب همه جمعن که علی میاد و اعصاب بدریه میریزه بهم ولی نمی تونه چیزی بگه شیما و قدیرم هنوز قهرن بعد قدیر بدون حرف از خونه زد بیرون و توی راه با بورجو تماس گرفت تا ببین کارا چطور پیش میره که فهمید خانواده ی تاشکین شکایت کردن از گلپری و اینکه رفتن وکیل گرفتن اونم رقیب قدیر که قدیر میره خونه ی یعقوب و خبر میده که کارهاشون اشتباهه و گلپری به زودی ازاد میشه و میره توی حیاط که صدای جان و میشنوه با جان صحبت میکنه و مطمئن میشه که کار مواد کاره حسن و همونجام برای اینکه جان و خوشحال کنه به زندان تماس میگیره تا گلپری باهاش حرف بزنه هردو کلی خوشحال میشن شیما و ارمان هم دارن یه کارایی می کنن پشت سر قدیر قدیر فیلم ساختمون رو چک می کنه و میفهمه مواد رو اژدر داده به حسن و شریک جرمه عمه و مادر بزرگ بچه ها همه میرن کلی خرید می کنن که حسن ارتمیس و میبینه و باهم قرار میزارن دوستانه برن کافه ای که دوستای ارتمیس هستن شیما با اسم الکی میره زندان و با گلپری حرف میزنه که من وکیل جدیدتونم و کلی چرت و پرت میگه که گلپری میگه که من وکیلم قدیر ایدین لطفا ازینجا برید بعد گلپری با هم زندانیش حرف میزنه (ایتن) و با هم در مورد زندگیشون میگن حسن حسابی تیپ میزنه و میره کافه ….

قسمت شانزدهم سریال گلپری حسن میره سر قرار با دوستای ارتمیس و حسابی تیپ زده و برای جلب توجه همه رو به نوشیدنی دعوت می کنه و ارتمیس هم ذوق زده است قدیر با ارمان و بورجو صحبت می کنه که فقط اژدر کارش گیر بشه و اسمی یا فیلمی از حسن دست قاضی نره ولی ارمان قبول نمی کنه و میره که قدیر میره دنبالش ولی ارمان با شیما هم دسته قدیر غذا می خره و میره زندان و با گلپری غذا می خوره هم خودش اروم میشه هم گلپریعلی هنوز خونه ی یعقوب و مایه ی اذیت بدریه و همش بهش پیام میده و چرت و پرت میگه حسن کل حساب رستوران و حساب کرده و حسن به ارتمیس میگه تا یه مرد هست نباید زن دست تو جیبش کنه کک مکی یجورایی خوشش میاد و حسن همچنان شماره اشو بهش نداده قدیر به گلپری میگه به احتمال زیاد ازاد میشی و میری پیش بچه هات یعقوب اماده میشه بره دادگاه فکر می کنه که میتونه گلپری و بندازه زندان و جان صداشو میشنوه و ناراحته دادگاه تشکیل میشه و گلپری ازاد میشه شیما کثیفم هم مدارک حسن و میاره به دادگاه میده و پول میده و میگه اسمی از من نبرید گلپری بعد ازادیش میره خونه یعقوب که بچه ها رو ببره که پلیس ها میان و حسن و دست گیر می کنن و حسن فک می کنه کار گلپری گلپری خیلی ناراحته ولی میگه ازادت میکنم که حسن تف می کنه تو صورتش ….

خلاصه قسمت ۱۷ گلپری ماموران حسن و اژدر را دستگیر می کنند و با خود می برند. گلپری و خانواده ی یعقوب خان آنها را با نگاه های غمگین بدرقه می کنند. گلپری از جان و بدریه می خواهد که آماده ی رفتن به خانه شوند. او بعد از یک دعوای لفظی با عمه و مادربزرگ بچه ها، بالاخره چمدان به دست همراه آنها راهی می شود. بدریه جلوتر حرکت می کند و در همان حین علی سراغش می رود و دستش را محکم می گیرد و حرف های تهدید آمیز را شروع می کند. او می گوید: «این قضیه دیگه خیلی طولانی شد. من مجبورم همه چیو به عموم بگم. منو دیوونه نکن. » گلپری وقتی این صحنه را می بیند به طرف علی می رود و با جدیت به او می گوید: «داری چیکار می کنی؟ دست نزن بهش. دیگه یه بار هم دور و بر دخترم پیدات نشه. اگه یه اشتباه ازت ببینم دیگه نمی گم که مخلوق خدایی. » بعد از اینکه گلپری مانع مزاحمت علی شد، بدریه چمدان را از دست او می گیرد تا خودش آن را حمل کند. گلپری از این کار او خوشحال می شود و لبخند می زند. وقتی آنها به خانه می رسند همه جا به هم ریخته است. گلپری که قصد دارد باز هم به دادگاه برود، به جان می گوید که اگر علی دوباره خواست خواهرش را اذیت کند با او تماس بگیرد. بعد از رفتن گلپری، جان به خرگوشش می گوید: «دیدی چه مامان خوبی دارم. داداشمو برمی گردونه. بازم یه خانواده می شیم. » بدریه با شنیدن حرف های او لبخندی می زند. او در نبود مادرش، به کمک جان خانه را تمیز و مرتب می کند.

خلاصه قسمت ۱۸ یعقوب خان به گلپری پیشنهاد می دهد که در ازای پرداختن پول برای آزادی حسن، حضانت بچه ها را به او بدهد. گلپری قبول نمی کند و می گوید که اگر نوه ات برایت اهمیتی داشت زود آزادش می کردی و سر این مسئله با من معامله نمی کردی. او می گوید: «من خودم پول رو جور می کنم. پسرمو به تو نمی دم. نمی ذارم اونو شبیه خودت کنی. » بعد از رفتن گلپری، آرتور پیش یعقوب خان می آید. یعقوب به او می گوید که هرطور شده نباید اجازه دهیم گلپری پول جور کند. حسن تا صبح بیدار مانده و فکرش درگیر پرونده ی مادرش است. او سمت پرونده می رود تا نگاهی به آن بیندازد. یعقوب خان به مزون عظمت خانم می رود و از او می خواهد که ضامن گلپری نشود. عزمت خانم قبول نمی کند و با تندی او را بیرون می اندازد. یعقوب خان بعد از گفتن حرفای تهدید آمیز، از انجا بیرون می رود و از آرتور می خواهد که صاحب آن مغازه را پیدا کند. او می گوید: «یا مغازه رو می خرم یا بانک رو! گلپری نباید پول جور کنه. » روز ملاقات، گلپری به همراه بدریه و جان به دیدن حسن می رود. آنها با دیدن صورت کبود حسن خیلی نگران می شوند. بدریه برادرش را محکم بغل می کند و گریه اش می گیرد

قسمت ۱۹سریال گلپری در اتاق ملاقات، بدریه به حسن می گوید که دیگر با کسی درگیر نشود و کتک کاری نکند. جان هم که به نوبه ی خودش نگران برادر بزرگترش است، به او یک تکه سنگ می دهد و از او می خواهد هروقت ناراحت و آزرده خاطر شد آن را محکم در دست بگیرد و فشارش دهد. گلپری به حسن می گوید که به زودی او را از زندان بیرون می آورد. حسن که دیگر رفتارش با مادرش مثل قبل بد و نچسب نیست، به آرامی می گوید: «زودتر آزادم کن! قبل از اینکه بمیرم. » موقع خداحافظی، حسن در گوش بدریه این جمله را می گوید: به بابابزرگ بگو بیاد و منو ببینه. گلپری با ذوق و شوق برای بچه ها روپوش مدرسه می خرد و بدریه و جان را تا مدرسه همراهی می کند. از طرفی علی هم مدرسه ی بدریه را پیدا می کند. جان از اولین روز مدرسه اش بسیار راضی و خوشحال است. اما بدریه که هیچ دوست و آشنایی ندارد خیلی ناراحت و بی انگیزه سر کلاس درس می رود یعقوب خان به ملاقات حسن می رود حسن باوجود حرص و بغضی که دارد، مودبانه با پدربزرگش حرف می زند و چیزهایی که درباره ی دروغ های او از کادیر شنیده را تعریف می کند و سو ال هایی که مدام در ذهنش می چرخید را می پرسد: «عموم به گلپری دست درازی کرده؟ یعقوب خان با شنیدن این حرف ها چهره اش درهم می رود حسن در اتاقش در حالی که بسیار آشفته است ناگهان طاقتش تمام شده و با عجله سراغ پرونده ی گلپری می رود و آن را می خواند تا حقیقت را بداند. او بعد از نگاه کردن به چند تکه کاغذ، به نامه های مادرش می رسد با بغض همشون رو می خونه شیما وقتی متوجه می شود که کادیر قصد دارد به گلپری پول بدهد به مادرشوهرش زنگ می زند و از او می خواهد که باهم ملاقاتی داشته باشند.

سریال ترکی گلپری

خلاصه قسمت ۲۰ قدیر در کافه ای که روبه روی بانک قرار دارد با گلپری قرار می گذارد تا پول وثیقه را به او بدهد. سونا خانم هم که از طریق شیما فهمیده آنها کجا هستند، به همان کافه می آید. وقتی قدیر برای گرفتن پول به بانک می رود، سونا فرصت پیدا می کند که با گلپری تنها صحبت کند. سونا خانم کنار گلپری می نشیند بعد از گفتن صحبت هایی در مورد حساسیت شیما می گوید از قدیر دوری کن و پولی از اون نگیر و میرود قدیر میاد پول و بده به گلپری که که قبول نمی کنه و میره قدیر که نمی داند در این ۱۵ دقیقه چه اتفاقی افتاده فقط سکوت می کند و سپس از آنجا می رود. علی در پارک روی نیمکتی کنار عمه قدر می نشیند و علی میگه منو بدریه با هم بودیم باید زوذی مال هم شویم …. قدیر پول را به بورجو می دهد تا خودش حسن را از زندان بیرون بیاورد. از سویی گلپری هم برای گرفتن پول سراغ یعقوب خان می رود و ابتدا سعی می کند او را قانع کند که از خودش مهربانی نشان دهد و بدون معامله حسن را بیرون بیاورد. اما یعقوب خان قبول نمی کند. در نتیجه گلپری برای آزادی پسرش حاضر می شود که فقط حضانت او را به یعقوب خان بدهد. قدر با مادرش در مورد موضوع علی و بدریه حرف میزنند بعد با بدریه که میگه اگه منو به علی بدین خودمو می کشم…. گلپری جلوی زندان منتظر آزادی پسرش می ماند. یعقوب خان هم که حضانت حسن را گرفته آنجا است. حسن در حالی که اتفاقات اخیر در ذهنش مرور می شود از زندان بیرون می آید و مادر و پدربزرگش را جلوی در می بیند. او نگاهی به هردوی آنها می اندازد و سکوت می کند و بی حرکت می ایستد. یعقوب خان به او می گوید: «خب بیا بریم خونمون. » حسن باز هم تکان نمی خورد. او قصد دارد بین آنها انتخاب کند

خلاصه قسمت ۲۱ حسن وقتی از زندان آزاد می شود، در حالی که نگاهش را از روی مادرش برنمی دارد بدون اینکه چیزی بگوید سوار ماشین یعقوب خان می شود. او به صحبت های پدربزرگش عکس العملی نشان نمی دهد و از دیدنش به نظر خوشحال نمی آید و فقط در ماشین می نشیند. گلپری خیلی ناراحت میشه و قدیر ارومش میکنه یعقوب خان و حسن به خانه می رسند. فاطما و کادر از دیدن حسن خیلی خوشحال می شوند. اما حسن دست مادربزرگش را نمی بوسد و شروع می کنه پرونده مادر شو کار هایی که عمو و پدر بزرگش کردن رو یکی یکی می گه بعد میگه من دیگه نوع شما نیستم و میره خونه ی گلپری علی پیش فاطما و قدر می رود و با تهدید از آنها می خواهد زودتر عروسی را راه بیندازند تا خودش مجبور نشود که ماجرا را برای یعقوب خان تعریف کند. فاطما بعد از کلی بد و بیراه گفتن به او، قبول می کند که در فرصتی مناسب برای این عروسی با یعقوب خان صحبت کند. گلپری و بچه ها از نبود حسن و حق حضانت اون به پدر بزرگشون خیلی ناراحتن…. ارتمیس هم عز بین حرف های مامانش و مادربزرگش میره پیش قدیر و میگه چطور تونستی مامانم و ناراحت کنی اون همه پول بدی به اون زن که قدیر متوجه ماجرا میشه و میره کلی شیما رو دعوا می کنه و شیما میگه من نجاتت دادم که قدیر میفهمه حسن و شیما انداخته زندان ….. گلپری با ناراحتی مشغول انجام کارهای خانه است که ناگهان زنگ در به صدا درمی آید. وقتی او در را باز می کند، حسن با بغض می گوید: «توی خونت برای من جایی هست که بمونم؟ من جای دیگه ای ندارم. به جز تو و خواهر و برادرم کسی رو ندارم

خلاصه قسمت ۲۲گلپری گلپری با مهربانی حسن را به داخل خانه می آورد. حسن به خاطر تمام بدی هایی که در حق مادرش کرده پشیمان است و مدام خود را سرزنش می کند و حسرت گذشته ها را می خورد. گلپری اشک های او را پاک می کند با حرف هایش سعی می کند به او بفهماند که از دستش ناراحت نیست و تنها ناراحتی اش به خاطر غمی است که حسن تحمل کرده. دعوای کادیر و شیما ادامه دارد و شیما باز هم از کارهایی که کرده دفاع می کند. و میگه اون شیمایی نیستی که من با هاش ازدواج کردم و میره… وقتی یعقوب خان از فاطما می شنود که چه چیزهایی بین علی و بدریه گذشته، به شدت عصبانی می شود و می خواهد سراغ علی برود که فاطما ارومش می کنه … علی که فکر می کنه یعقوب نوه اشو نمی ده تصمیم به دزدین بدریه میگیره تا از کشور خارج بشن با هم… گلپری برای خریدن داروهای یکی از ساکنان آپارتمان بیرون می رود و قدیر را اتفاقی کنار دریا می بیند. او با خوشحالی خبر برگشتن حسن را می دهد و به خاطر همه چیز تشکر می کند و قدیر را در آغوش می گیرد….. نسلیهان خانم که دوست صمیمی شیماست، گلپری و کادیر را در آغوش هم دیده بود. او این خبر را به شیما می دهد و شیما باز هم گریه می کند.

قسمت ۲۳ گلپری: گلپری که خواب مانده با عجله حسن را بیدار می کند تا بچه ها را به مدرسه بفرستد. خودش هم به واحدها سر می زند تا خریدها را انجام دهد، اما متوجه می شود که کسی قبل از او خریدهای آپارتمان را انجام داده است. او در جلوی یکی از واحدها جان را می بیند که کارهای مادرش را به تنهایی انجام داده و سعی دارد کمک کند. گلپری احساساتی می شود و او را محکم در آغوش می گیرد و تشکر می کند. وقتی گلپری همراه جان به خانه برمی گردد متوجه می شود که حسن کاناپه را مرتب کرده و بدریه تغذیه ها را آماده کرده است. بدریه و جان به مدرسه می روند ولی حسن می گوید که درس خواندن را رها کرده و نمی خواهد به مدرسه برود و پشت سرهم بهانه هایی می آورد کادیر در دفترش خوابیده است. مادرش برای دیدن او به آنجا می رود. کادیر که فهمیده سونا مانع پول قرض گرفتن گلپری شده، با او سرد برخورد می کند. سپس دلیل کمک هایی که به گلپری کرده و مشکلات فراوان او را توضیح می دهد. سونا خانم اشتباهش را قبول می کند داملا که دختر نسلیهان است به همراه دوستانش در مدرسه مدام سر به سر بدریه می گذارد جان هم سوالات ریاضی را خیلی سریع جواب می دهد و باعث خوشحالی معلمش می شود. یعقوب خان با عصبانیت به دفتر کادیر می رود و او را به خاطر خراب کردن رابطه اش با حسن تهدید می کند. کادیر باز هم حرف چگونگی مرگ ایوب را وسط می کشد. بعد از مدتی جر و بحث یعقوب خان از آنجا خارج می شود. کادیر از بورجو می خواهد که کسی را برای تحقیق درباره ی مرگ ایوب به مرز بفرستد و مدرک جمع کند. گلپری برای اینکه به حسن درس عبرتی بدهد برای او در همبرگر فروشی کار پیدا کرده است و انتظار دارد پسرش بعد از مدتی کار کردن، سرش به سنگ بخورد و دوان دوان به مدرسه برگردد شیما به خانه ی نسلیهان می رود و از او می خواهد که با همکاری همسایه ها گلپری را از آپارتمان بیرون کند

قسمت ۲۴ سریال گلپری فیدان به مدرسه ی بدریه می رود و به او خبر می دهد که یعقوب خان قصد دارد به جای حضانت حسن حضانت او را بگیرد و همان شب هم به خواستگاری اش خواهند آمد. او که نگران شده از بدریه می خواهد با مادرش صحبت کند و به کمک او این مشکل را حل کند. بدریه، فیدان را در آغوش می گیرد و گریه می کند. حسن که در مصاحبه ی کاری قبول شده در همبرگر فروشی مشغول کار می شود. آرتمیس و دوستانش به آنجا می آیند و از دیدن حسن تعجب می کنند. آرتمیس حال حسن را می پرسد و کمی با او حرف می زند. حسن می گوید که با خانواده اش به مشکل برخورده و لازم است که خودش پول دربیاورد. آرتمیس با لبخند می گوید به نظرش اینگونه او جذابتر هم شده است. اما دوستش آلپ که از حسن خوشش نمی آمد، کار کردن او را مسخره می کند. حسن هم در جواب، با خونسردی از او می خواهد که به خاطر سلامتی خودش در دورترین میز بنشیند. وقتی بدریه از مدرسه برمی گردد، علی در یک کوچه ی خلوت سعی می کند که او را بی هوش کند. بدریه داد و فریاد می کند و آتاکان و دوستانش سر می رسند و با علی و راننده اش کتک کاری می کنند. بدریه هم با ترس فرار می کند و به خانه می رود. او که کاملا ناامید شده، یک مشت قرص برمی دارد و در حالی که گریه می کند آنها را می خورد. حسن بعد از کار با ارتمیس میرود بیرون » حسن شماره اش را می نویسد و به او می دهد و می گوید که این به خاطر رفاقتشان است. وقتی گلپری به خانه می رسد به خیال اینکه بدریه خواب است، به کارهایش می رسد اما مدتی بعد بسته ی قرص را پیدا می کند و متوجه می شود که او بیهوش است. با گریه و زاری دخترش را صدا می زند و با استرس و نگرانی بدریه را سوار تاکسی می کند. در همین موقع حسن هم از راه می رسد و آنها باهم بدریه را به بیمارستان می رسانند. مدتی بعد وقتی دکتر خبر می دهد که خطر مرگ رفع شده، حسن و گلپری با خوشحالی نفس راحتی می کشند. حسن وقتی متوجه کارهایی که علی کرده می شود، جلوی بدریه خودش را کنترل می کند و فقط او را دلداری می دهد و می گوید که اگر این ماجرا را زودتر می گفت، حتما از او حمایت می کرد وقتی حسن با عصبانیت از اتاق بیرون می آید، گلپری ماجرا را می پرسد. او هم بعد از اینکه همه چیز را می فهمد و خیلی محکم می گوید که امکان ندارد دخترش را به علی بدهد. حسن که می خواهد حق علی را کف دستش بگذارد با خشم از بیمارستان خارج می شود و گلپری که نتوانسته او را متوقف کند با تاکسی دنبالش می رود و در راه به کادیر زنگ می زند و این ماجرا را تعریف می کند و کمک می خواهد. گلپری موقعی میرسد که علی چاقو بالا برده وگلپری اسیب میبیند.

قسمت ۲۵ سریال گلپری پس از چاقو خوردن گلپری، حسن در حالی که دستش را روی صورت او گذاشته و گریه می کند، حرف های دلش را می گوید: «توروخدا چشماتو باز کن. من هنوز خنده رو لب های تو نیاوردم. بذار با تو درمان پیدا کنم. بذار پسرت باشم. خیلی دلم واست تنگ شده. » علی بعد از کارش فرار می کند از سویی یعقوب خان به همراه سلیمان و فاطما برای خواستگاری به خانه ی گلپری می روند. اما وقتی متوجه می شوند که بدریه در بیمارستان است سریعا خود را به آنجا می رسانند. عمه کادر هم به آنها اضافه می شود. یعقوب وارد اتاق بدریه میشه ولیبدریه اصلا نگاهش نمیکند و یعقوب میره بعد پدر علی میاد و یواشکی گردن بدریه رو میگیره و تهدیدش می کند که حرفی از کار علی نزنه گلپری را هم به همان بیمارستان می رسانند. حسن که بخاطر مادر و خواهرش بسیار عصبی است کادیر و حسن پشت در اتاق عمل با اضطراب و نگرانی انتظار می کشند. حسن گریه می کند و مدام خود را سرزنش می کند و کادیر به او دلداری می دهد پس از یک عمل طولانی، دکتر به حسن و کادیر خبر می دهد که عمل گلپری موفقیت آمیز بوده است.

قسمت ۲۶ سریال گلپری: شیما منتظر خبر اخراج گلپری است، اما نسلیهان خبر خوبی برای او ندارد. زیرا ساکنین آپارتمان برای بیرون کردن گلپری به توافق نرسیده اند.

حسن موفق می شود که گوکهان را پیدا کند. او با ضمانت گوکهان، از شخصی به نام سعید اسلحه می گیرد. قرار می شود بابت استفاده از آن، ۲۵۰۰ لیر را به طور قسطی پرداخت کند. موقع خداحافظی، گوکهان که نگران او شده می پرسد که اسلحه را برای چه کاری لازم دارد و با چه کسی مشکل دارد….
علی قصد دارد بدریه را بدزدد

وقتی که حسن بالای سر گلپری است، او به هوش می آید. حسن با خوشحالی مادرش را می بوسد و او را در آغوش می گیرد. کادیر هم بعد از حسن وارد اتاق گلپری می شود و پس از احوال پرسی کردن، درباره ی علی و مراحل قانونی مجازات کردنش صحبت می کند. اما می گوید که بدریه ترسیده و حاضر به همکاری نشده است.

بدریه هنگام مرخص شدن حقیقت را از زیر زبان حسن می کشد و می فهمد که مادرش چاقو خورده است. او با گریه به اتاق گلپری می رود و مادرش را در آغوش می گیرد. گلپری از او می خواهد که به تهدیدهای سلیمان اهمیتی ندهد و واقعیت را برای مجازات کردن علی تعریف کند.

کادیر که به رفت و آمدهای زیاد و رفتارهای عجیب حسن مشکوک شده، او را تا دم در بیمارستان تعقیب می کند و گوکهان را در کنارش می بیند.

سردار راننده ی علی را پیدا می کند و خبرش را به حسن می دهد.

قسمت ۲۷ سریال گلپری: گلپری متوجه می شود که خرج بیمارستان او و بدریه ۷۲۵۰ لیر می شود. از آنجایی که پولی ندارد، نگران می شود اما بعد می فهمد که کادیر پول را پرداخت کرده است

بدریه سعی می کند از گلپری خوب مراقبت کند و وقتی متوجه می شود که مادرش برای خرید داروهایش پولی ندارد تصمیم می گیرد گردنبندش را بفروشد. او برای فروش گردنبند از خانه خارج می شود اما در راه می فهمد که نسلیهان باز هم برای تصمیم گرفتن درباره ی اخراج گلپری جلسه گذاشته است. پس به خانه ی او می رود و با شرمندگی می گوید که اگر مسئله تمیزکاری . نظافت است خودش آن را انجام خواهد داد. اما نسلیهان می گوید که مسئله آرامش از دست رفته شان و دردسرهایی است که مدام درست می شود. بدریه با ناراحتی از خانه ی او بیرون می رود. شیما که مهمان نسلیهان بود، حرف های آنها را می شنود و وقتی می فهمد که بدریه دختر گلپری است او را تعقیب می کند. بدریه ابتدا به طلافروشی می رود و گردنبندش را می فروشد و سپس داروهای گلپری را می خرد. شیما هم متوجه فروش گردنبند می شود. او دوباره به خانه ی نسلیهان برمی گردد و وانمود می کند که از خیر بیرون کردن گلپری گذشته و دلش برای دختر او سوخته است. اما هنگامی که نسلیهان به آشپزخانه می رود، شیما گردنبند او را از روی میز برمی دارد و آن را پیش همان طلافروشی که گردنبند بدریه را خریده بود می برد. شیما مقداری پول به همراه گردنبند دوستش را به طلافروش می دهد و از او می خواهد که اگر کسی پرسید بدریه چه چیزی را به او فروخته است، گردنبند نسلیهان را نشان دهد.
حسن با گوکان پشت ماشین با سرعت زیاد میراند تا به ماشین علی برسد و او را گیر بیاندازد
بدریه برای ماندن در ان خانه تصمیم صحبت با همسایه ها را میگیرد و انها را راضی می کند و قضیه ی زندگیشان را می گوید و همسایه ها به ماندنشان راضی میشوند.

قسمت ۲۸ سریال گلپری: وقتی حسن می فهمد که کادیر تمام مدت تعقیبش می کرده و از آن طریق متوجه قصد او برای کشتن علی شده، بدون اینکه تشکر کند می گوید: «بسه دیگه! تو کار من دخالت نکن. تو بابام نیستی. » سپس حسن خبر دستگیر شدن علی را به گلپری و بدریه می دهد و آنها با شنیدن این خبر خوشحال می شوند. سپس برای هواخوری بیرون می رود. آرتمیس در پارک حسن را می بیند و خیلی ذوق می کند. او بدون این که به خودش اجازه ی نفس کشیدن دهد تند تند با حسن صحبت می کند و می گوید که باید درمورد مشکلاتش با او حرف بزند. آنها در نیمکت پارک می نشینند و آرتمیس از دعواهای همیشگی پدر و مادرش گله می کند. حسن با ناراحتی می گوید: «شکر کن که هم مادر و هم پدرت بالاسرت هستن
به خانه برمی گردد.

نسلیهان متوجه گم شدن گردنبندش می شود و شروع به زیر و رو کردن خانه می کند. روز بعد، شیما با او قرار می گذارد تا با هم قدمی بزنند. ولی وقتی نسلیهان به محل قرار می رسد، شیما می گوید که گردنبند گم شده اش را در ویترین طلافروشی دیده است. بنابراین نسلیهان موضوع را از فروشنده می پرسد. او هم ویژگی های ظاهری بدریه را می دهد و می گوید که گردنبند را از او خریده است. نسلیهان که مطمئن شده بدریه دزد است، سراغ همسایه ها می رود و با تعریف کردن این موضوع سعی می کند آنها را برای اخراج گلپری متقاعد کند.

قسمت ۲۹ سریال گلپری: گلپری که از رفتار بی رحمانه نسلیهان و شیما بسیار ناراحت شده بعد از مدتی گریه کردن به خانه اش برمی گردد تا بقیه وسایلش را جمع کند. شیما هم که گلپری او را با نام اوزلم می شناسد وارد خانه می شود و قصد دارد با او صحبت کند. شیما می گوید: «نسلیهان دوست صمیمی شیماست. کادیر و شیما اطراف ما زوج توچشمی هستند. به رابطه و عشقشون ضربه ای نخورده بود تا اینکه تو پیدات شد.» از حرف های او تعجب می کند و می گوید که فقط دوست کادیر است. اما شیما باز هم حرف های خودش را می زند. این حرف ها گلپری را عصبانی می کند و او از شیما می خواهد که دیگر رفع زحمت کند. شیما هنگام خروج از خانه می گوید: «اگه یه مرد زن و مسئولیت هاش رو ول کرد و طرف تو اومد نباید آغوشت را به روش باز کنی. نباید شهر بازی اون مرد باشی. نباید دلیل دردهای یه زن باشی.»  با عصبانیت می گوید: «بسه دیگه! از حدتون گذشتید. به شیما خانم بگید اگه با من مشکلی داره خودش بهم بگه.»حسن در بازجویی هایی که به خاطر اسلحه از او می شود سکوت می کند و حتی به کادیر هم جواب درستی نمی دهد. او به دستور سعید فقط می گوید که اسلحه متعلق به علی است. از طرفی با نقشه ی سعید مدارک اسلحه ی مربوط به قتل حذف می شود و هم زمان خبر می رسد که علی قبول کرده که اسلحه متعلق به خودش است. ماموران بعد از عذرخواهی کردن حسن را آزاد می کنند و کادیر که به این موضوع مشکوک شده به دیدن علی می رود. او هم که قبلا توسط سعید تهدید شده بود به کادیر می گوید: «آره. اسلحه مال منه. حسن اونو از خونه ی بابابزرگش دزدیده. چون می دونست من اسلحه دارم.»

کادیر در حالی که رانندگی می کند و بغل دست بورجو نشسته است با گلپری تماس می گیرد تا درباره ی حسن صحبت کند. اما گلپری یاد حرف های شیما می افتد و می گوید: «من این روزها قراره سرم خیلی شلوغ بشه. کار دیگه ای هم با وکیل نداریم. تو رو هم از کار و زندگی انداختیم. تو به خانواده خودت برس منم به مال خودم.» کادیر ناراحت می شود اما می گوید هرطور که او دوست دارد همان شود. بورجو به رفتارها و نگرانی بیش از حد کادیر برای گلپری و بچه هایش مشکوک می شود و از او می پرسد که آیا حسی به گلپری دارد؟ کادیر ماشینش را نگه می دارد و بدون اینکه جوابی دهد از او می خواهد که پیاده شود.
بعد از کلانتری، گوکان دنبال حسن می آید و او را پیش سعید می برد. سعید برای اینکه حسن بدهی اش را با کار کردن برایش پرداخت کند، عکس دختر جوانی را به او می دهد و می گوید: «دختر اردال دیبی، سلن هست.

فردا تولد ۱۸ سالگیشه. تو هم میری اونجا. دختره رو گول می زنی و می بریش یه گوشه ی ساکت. درباره پدرش سوال هایی می پرسی.» حسن می گوید کسی را اذیت نخواهد کرد. او برای سعید توضیح می دهد که هر کار دیگری حتی تمیز کردن زیر پای او را برای پرداخت بدهی اش انجام می دهد اما چنین کاری نمی کند. سعید بعد از کمی فکر کردن می گوید: «باشه. یه راهی پیدا می کنم ببینم چطوری بدهی ات رو می تونی بدی.»
داملا که خیال می کند دزدیدن گردنبند مادرش کار بدریه است این موضوع را با صدای بلند در مدرسه تعریف می کند. بدریه کمی از خودش دفاع می کند اما زیر نگاه سنگین هم کلاسی هایش طاقت نمی آورد و با گریه آنجا را ترک می کند.

قسمت ۳۰ سریال گلپری: وقتی حسن به خانه برمی گردد متوجه می شود که مادرش اخراج شده و باید آنجا را زود تخلیه کنند. او هنگامی که قضیه تهمت دزدی به بدریه را می شنود عصبانی می شود. اما گلپری چیزهایی که خود حسن پنهان کرده و ماجرای اسلحه و اخراج شدن او از همبرگرفروشی را یادآوری می کند. بنابراین بحثی میان آن دو شکل می گیرد. حسن از اینکه کادیر دروغ های او را برای گلپری رو کرده بیشتر عصبانی می شود و به کادیر زنگ می زند و با تندی از او می خواهد که دیگر به آنها هیچ کمکی نکند. در آخر دست مادرش را می بوسد و به آرامی می گوید: «تو عزیز و تاج سر منی. بیا دیگه دل هم را نشکنیم و همدیگر رو ناراحت نکنیم. اما اینو بدون که اگه تو این خونه یه مرد بیاد، حسن تاشکین میره. اینم قوانین منه.»بدریه سراغ مرد طلافروش می رود و در حالی که گریه می کند با حرص می گوید: «چرا دروغ می گید؟ نسلیهان خانم ازتون خواسته؟ من گردنبند یادگاری بابام رو به شما فروختم. آدم انقدر بی وجدان و بد؟» طلافروش سکوت می کند. بدریه هم با گریه به خانه برمی گردد و ماجرا را برای حسن و گلپری تعریف می کند. آنها که کاملا به او اعتماد دارند او را دلداری می دهند. وقتی جان از مدرسه برمی گردد همه آنها با چمدان هایشان خانه را ترک می کنند. چون گلپری پولی ندارد نمی تواند هتل پیدا کند و بدون پول هم کسی کمکشان نمی کند. پس از آنجایی که جایی برای رفتن پیدا نمی کنند، به پارک می روند اما کم کم هوا سرد و طوفانی و غیرقابل تحمل می شود و بچه ها زیر پتو همانجا خودشان را گرم می کنند.
کادیر به حرف های بورجو و مادرش درباره احساسی که او به گلپری دارد فکر می کند و مشروب می خورد. او احساس می کند کسی به فکرش نیست و همه به او به چشم گاوصندوق یا کیف پول نگاه می کنند و فقط هنگام پول خواستن سراغش را می گیرند. در این میان بورجو که نگران او شده بعد از اینکه به خاطر حرف هایش از او معذرت خواهی می کند، می گوید: «اگه شما موکل من بودید بهتون می گفتم به صدای قلبتون گوش کنید. اما می دونم که شما به خاطر آرتمیس، راضی به جدایی نمی شید و تحمل می کنید. تو چنین وضعیتی بهترین کار دفن احساسات و ندیدن گلپریه. چون اگه همینطور پیش بره شیما از شما دست نمی کشه و شما هم گلپری رو ول نمی کنید و در حق همه بی انصافی میشه.» کادیر به خاطر اینکه او به فکرش است تشکر می کند.
شیما لباس گران قیمتی می خرد و در خانه حسابی به خودش می رسد و آرایش می کند. وقتی کادیر به خانه برمی گردد، همه جا پر از شمع است و صدای موزیک پخش می شود. شیما کنار کادیر می نشیند، دست او را می گیرد و می گوید: «خیلی ناراحت و ناامیدت کردم. معذرت می خوام. اما می تونم از این به بعدش رو تغییربدم. خیلی دوستت دارم. حتی فکر از دست دادن تو منو نابود می کنه. حق داری. شیمای این اواخر ترسناک بود. اما بهت قول میدم دوباره اون شیمایی که با پوست و خون عاشقش شدی رو ببینی. لطفا اجازه بده. به خاطر خودمون و دخترمون.» کادیر می گوید: «باشه اما ازت یه چیز می خوام؛ آرامش.» شیما قبول می کند و آنها به سلامتی شروع جدیدشان می نوشند.
گلپری وقتی می بیند که هوا طوفانی تر و سردتر شده به رستورانی در آن نزدیکی می رود و با صدای بلندی می گوید: «تو رو خدا کمک کنید. با سه تا بچه آواره خیابون شدم. فقط به خاطر یه شب تو هتل موندن پول می خوام. می تونم کارت ملی ام رو به عنوان ضمانت بدم و بعدا پول رو برگردونم.» صاحب مهربان رستوران در گوشه ای با او صحبت می کند و به او پول می دهد. گلپری فقط به مقدار نیازش از آن پول ها برمی دارد و می گوید که به زودی پول او را پس خواهد داد.

قسمت ۳۱ سریال گلپری: شیما و کادیر در حالی که می خندند و حسابی مست کرده اند روی تخت خواب می روند و شیما از کادیر می پرسد:« الان فقط من تو ذهنت هستم؟» کادیر جواب می دهد:« آره فقط تو.» شیما مثل همیشه بدون فکر صحبت می کند و می گوید:« اون رو هم انقدر می خواستی؟ گلپری رو.» کادیر با عصبانیت خودش را کنار می کشد و می گوید:« من فکر کردم امشب فقط من و تو هستیم، نیتت پاکه وبه فکر زندگیمون هستی. حال و روز ما رو ببین دیگه هیچی نمونده که ازش خجالت بکشیم. متاسفم برات.» شیما به شدت گریه می کند و بعد از اینکه کادیر به اتاق پذیرایی می رود، فریادهای شیما بلند می شود که با جیغ و داد وعصبانیت می گوید:« هیشکی منو درک نمی کنه. می دونی زیر سایه ی یه زن دیگه موندن یعنی چی؟ می دونی؟ من اینو نخواستم.»

حسن و گلپری برای پیدا کردن هتل راهی می شوند اما دزدها پولی که گلپری قرض کرده بود را می دزدند. حسن اعصابش به هم می ریزد و برای اینکه بی خانه نمانند به دیدن سعید می رود وقبول می کند که برای او کار کند. سعید می گوید که ورود به این راه بر گشتی ندارد سپس خانه ای برای او جور می کند. گوکهان خانواده ی حسن را به خانه ی خودش می برد. گلپری با نگرانی حسن را سوال پیچ می کند اما او می گوید که با گوکهان در زندان آشنا شده و پسر خوبی است و نیاز به نگرانی نیست.

روز بعد بدریه که برای گزینش تیم والیبال اسم نویسی کرده با ذوق وشوق به مدرسه می رود. آتاکان از آنجایی که از او خوشش می آید مدام به رویش لبخند می زند و حالش را می پرسد. این کار باعث حسادت دوست دختر سابقش یعنی داملا می شود. بدریه موفق می شود وارد تیم شود و داملا که کاپیتان است بیشتر حرص می خورد.

مرد طلا فروش به خاطر بدریه دچارعذاب وجدان شده بنابراین به نسلیهان می گوید که دزدی کار بدریه نبوده و شیما گردن بند او را فروخته است. نسلیهان با عصبانیت سراغ شیما می رود و چون می ترسد گلپری از او شکایت کند می گوید:« من اونا رو آواره ی کوچه و خیابونا کردم. هالوک اگه بفهمه طلاقم می ده. کادیر اگه وکالت گلپری رو قبول کنه هممون بدبخت می شیم.» شیما هم که دیگر لو رفته است سعی می کند او را آرام کند و می گوید:« اگه کادیر بخاطر اون زن با شما وارد جنگ بشه خودم وکیلتون می شم.» سپس سراغ آرمان که بی کار و ناراحت است می رود و به او می گوید که می خواهد استخدامش کند و دفتر وکالت خودش را باز کند. آرمان خوشحال می شود و آنها مدتی درباره ی احتمال شکایت گلپری صحبت می کنند. آرمان می گوید:« اول اینکه نسلیهان بدون اجازه وارد خونه ی گلپری شده. دوم اینکه چون بیمه اش نکرده بودن می تونه شکایت کنه. اگه کادیر بود قبل از تشکیل دادگاه توافق می کرد. می تونیم به گلپری پیشنهادی بدیم که قبل دادگاه ساکت بشه.»

سعید باز هم از حسن می خواهد که به جشن تولد سلن برود و او را به گوشه ی خلوتی ببرد تا چند سوال از او بپرسند. سعید برای حسن لباسهای مارک دار می خرد و با ماشین مدل بالایی او را راهی می کند تا حتما در زدن مخ سلن موفق شود. از حرفهای پنهانی سعید وگوکهان معلوم می شود که نقشه فقط پرسیدن چند سوال نیست و آنها قصد دزدیدن سلن را دارند. سعید به گوکهان می گوید:« اگه نقشه ی اصلی خراب بشه از چشم تو می بینم. صدایی ازت درنیاد.»

عمه کادر به بهانه ی خرید کردن همراه سردار و فیدان برای دیدن بدریه به خانه ی آنها می رود اما متوجه می شود که گلپری را بیرون کرده اند به همین خاطر نگران می شود و با بدریه تماس می گیرد. بدریه با لحن سردی با کادر صحبت می کند و او را به خاطر اینکه هیچ وقت از او حمایت نمی کرد سرزنش می کند و در آخر می گوید:« دیگه به ما زنگ نزنید. دنبالمون نیاید. حقت رو حلال کن.»

قسمت ۳۲ سریال گلپری: آرتمیس به جشن تولد سلن می رود اما چون از جو آنجا خوشش نمی آید زیاد خوشحال نیست. حسن هم به همان مهمانی می رود. آرتمیس با دیدن او هیجان زده می شود و ذوق می کند و مدام حرف می زند اما حسن صحبت هایش را قطع می کند و از او می خواهد که با سلن آشنایش کند.

آرتمیس ناراحت می شود و چون فکر می کند که حسن از سلن خوشش آمده تند تند غر می زند و می گوید:« اول بگم که اون برات مناسب نیست. مغروره، بچه مایه داره دیگه. تو خیلی بدت می یاد.» اما در آخر با بی میلی حسن را به سلن معرفی می کند. حسن همان ابتدا دست سلن را می بوسد و با حرفهایش به گونه ای می فهماند که از او خوشش آمده. کمی بعد حسن دوباره پیش سلن می رود و با اعتماد به نفس از او می خواهد که در بالکن تنهایی صحبت کنند. سلن قبول می کند و جذب حرفهای حسن می شود. حسن برای اینکه جالب به نظر بیاید در همان برخورد اول رفتار دوست سلن را آنالیز می کند. سلن که کاملا از او خوشش آمده دوست دارد بیشتر با او وقت بگذراند. آرتمیس از پشت پنجره آنها را نگاه می کند و وقتی می بیند که دست یکدیگر را گرفته اند غصه می خورد. محافظ ها هم همه جا حواسشان به سلن و میهمانهایش است. بعد از مدتی گفت و گو حسن طبق قراری که با سعید داشت از سلن می خواهد که به طبقه ی پایین بروند تا وقتی تنها شدند به او پیشنهاد دوستی دهد. سلن هم نگهبانها را گول می زند و به طبقه ی پایین می رود. حسن پنهانی به پیش خدمت بار که از آدمهای سعید است می گوید که خبر رفتن سلن به طبقه ی پایین را به سعید بدهد. از طرفی آرتمیس در گوشه ای غمگین نشسته و به بغل دستی اش که متوجه علاقه ی او به حسن شده با بغض توضیح می دهد:« عاشقش باشم که چی بشه؟ به من می گه کک مکی. وقی سلن هست کک مکی رو می خواد چی کار؟»

حسن که کارش تمام شده سوار ماشین سعید می شود. سعید به او می گوید که طبق قرارشان فقط چند سوال از سلن پرسیده اند و رهایش کرده اند. اما وقتی به مقصد می رسند، حسن متوجه می شود که صداهایی از صندوق عقب می آید پس با تعجب صندوق را باز می کند و سلن را دست و پا بسته می بیند که بسیار ترسیده و کمک می خواهد. حسن فریاد می زند و به سعید اعتراض می کند. سعید ضربه ای به او می زند که باعث بی هوش شدنش می شود بعد هم دستور می دهد که سلن و حسن را به داخل ساختمان ببرند و به صندلی ببندند.

گلپری موفق می شود که در رستوران دوست قدیمی اش کار پیدا کند. شیما با گلپری در کافه ای قرار می گذارد و به او می گوید که برای به خیر گذشتن ماجرایی که در آپارتمان اتفاق افتاد، برایش کار سرایداری مناسبی در شهر دیگری پیدا کرده که حقوق و مزایای بهتری دارد. گلپری بخاطر اینکه بچه هایش به استانبول عادت کرده اند نمی خواهد قبول کند اما شیما اصرار دارد که با حرفهایش او را قانع کند. کادیر به طور اتفاقی رفتن گلپری به داخل کافه و ماشین شیما را در آنجا می بیند و به شک می افتد. پس وارد کافه می شود و حرفهای آنها را می شنود. کادیر وقتی می فهمد که گلپری شیما را با نام اوزلم می شناسد، سر میز می نشیند و به گلپری می گوید:« تو رو بازی دادن. زنی که روبه روته اوزلم نیست. زن من شیماست.» گلپری تعجب می کند و چشمان شیما هم پر از اشک می شود.

قسمت ۳۳ سریال گلپری: وقتی گلپری می فهمد که شیما همسر کادیر است متعجب می شود اما سکوت می کند و از کافه خارج می شود. کادیر دنبال او می رود و شیما هم همینطور. کادیر با سماجت از هر دوی آنها می خواهد که ماجرای دزدی در آپارتمان را تعریف کنند. گلپری قاطعانه می گوید که دخترش دزدی نکرده و در این میان یا نسلیهان دروغگو است و یا شیما. جرو بحث مدتی ادامه پیدا می کند. شیما مدام از خود دفاع می کند و دست داشتن در تهمت دزدی را گردن نمی گیرد و اصرار دارد که دزدی کار خود بدریه بوده است. کادیر حرفهای گلپری را باور دارد و با عصبانیت با شیما صحبت می کند. این موضوع باعث ناراحتی شیما می شود. شیما شک و شبهه هایی که در مورد رابطه ی کادیر و گلپری وجود دارد را مطرح می کند.

وقتی گلپری می فهمد که شیما همسر کادیر است متعجب می شود اما سکوت می کند و از کافه خارج می شود. کادیر دنبال او می رود و شیما هم همینطور. کادیر با سماجت از هر دوی آنها می خواهد که ماجرای دزدی در آپارتمان را تعریف کنند. گلپری قاطعانه می گوید که دخترش دزدی نکرده و در این میان یا نسلیهان دروغگو است و یا شیما. جرو بحث مدتی ادامه پیدا می کند. شیما مدام از خود دفاع می کند و دست داشتن در تهمت دزدی را گردن نمی گیرد و اصرار دارد که دزدی کار خود بدریه بوده است. کادیر حرفهای گلپری را باور دارد و با عصبانیت با شیما صحبت می کند. این موضوع باعث ناراحتی شیما می شود. شیما شک و شبهه هایی که در مورد رابطه ی کادیر و گلپری وجود دارد را مطرح می کند.گلپری در جواب می گوید:« من قبلا هم گفتم از طرف من هیچ شکی نداشته باشید. من و کادیر فقط دوست های قدیمی هستیم. که از امروز به بعد اون هم تموم شد.» او در حالی که گریه اش گرفته آنجا را ترک می کند و کادیر که خیلی ناراحت شده باز هم دنبالش می رود. شیما با حرص و ناراحتی فریاد می زند و به کادیر می گوید:« یعنی چی؟ داری می ری دنبال اون؟ نمی تونی منو ول کنی. نمی تونی.» شیما آنقدر داد می زند و گریه می کند که از حال می رود و مردم دورش جمع می شوند. کادیر هم بالاخره از دنبال کردن گلپری منصرف می شود و به طرف شیما می رود.کادیر برای فهمیدن واقعیت همراه شیما به خانه ی نسلیهان می رود. شیما هر چقدر که خواهش می کند نمی تواند او را منصرف کند. در نهایت نسلیهان از ترس به وجود آمدن مشکل در رابطه اش با هالوک که می خواهد حقیقت را بشنود، قضیه ی دزدی گردنبند را کاملا توضیح می دهد. کادیر بعد از اینکه مطمئن می شود همه چیز زیر سر شیما بوده است به خانه می رود تا وسایلش را جمع کند. در خانه، شیما سعی می کند مانع رفتن او شود و مدام با گریه التماس می کند و شانس دوباره ای می خواهد و حتی حاضر می شود که از گلپری و دخترش عذرخواهی کند. اما کادیر که صبرش تمام شده می گوید:« متوجهی چه کارایی کردی؟ چطور ببخشمت؟ بدریه همسن دختر ماست. مثلا تو هم مادری. این ازدواج برای تو خوب نیست. راهت رو گم کردی.» شیما می گوید که دوستش دارد و او را درآغوش می گیرد و باز هم فرصت جبران می خواهد اما کادیر خود را کنار می کشد و می گوید که نمی تواند با چنین آدمی متاهل بماند. شیما لا به لای گریه هایش می گوید:« نمی تونی بخاطر اون زن منو ترک کنی.» کادیر از کوره در می رود و بیشتر عصبانی می شود و می گوید:« چی می گی؟ چه زنی؟ از کدوم زن حرف می زنی؟ بسه دیگه. جدا می شیم. طلاق توافقی و برای آ رتمیس هم حضانت مشترک می گیریم. توی ذهنت یه دشمن خیالی ساختی همش داری با اون می جنگی. من بهت خیانت نکردم. بین من و گلپری هیچ اتفاقی نیفتاد.» شیما می گوید:« تو عاشق شدی. عاشق اون شدی.» کادیر در جواب می گوید:« موضوع به قلب من مربوط نیست. مربوط به قلب توئه. کی انقدر آدم بدی شدی؟ اول طلاق می گیریم بعد موضوع رو به آرتمیس می گیم.» سپس او از خانه خارج می شود و شیما هم به گریه کردن ادامه می دهد.آرتمیس خیال می کند که حسن همراه سلن میهمانی را ترک کرده بنابراین بیشتر دلش می شکند. وقتی کادیر دنبال آرتمیس می آید، او زود پدرش را در آغوش می گیرد و گریه می کند. کادیر نگران می شود و موضوع را از او می پرسد. آرتمیس ماجرای آشنایی اش با حسن و حس و علاقه ای که به او دارد را توضیح می دهد و در آخر می گوید:« اون امشب سلن رو انتخاب کرد و رفت. وقی رفت به قلب من فشار اومد و نتونستم نفس بکشم. هنوزهم دارم اذیت می شم. چرا رفت؟» کادیر آرتمیس را دلداری می دهد و او را آرام می کند.سلن که همچنان زندانی است مدام گریه می کند و از فکر اینکه چه بلایی سرش خواهد آمد عذاب می کشد و بسیار می ترسد. او فکر می کند که همه ی این کارها نقشه ی خود حسن بوده است به همین دلیل پشت سرهم او را نفرین می کند. حسن که به صندلی رو به رویی بسته شده سعی می کند سلن را آرام کند و به او می گوید:« من نمی دونستم این جوری می شه. یه اشتباهی کردم تاوانشو به جون می خرم. خونم هم بریزه تو رو از اینجا می برم بیرون. بهم اعتماد کن.»کادیر لوکیشن خانه ی جدید گلپری را از جان می گیرد تا به دیدن آنها برود.قسمت ۳۴ سریال گلپری: کادیر پیش گلپری می رود و بابت کارهای شیما از او معذرت خواهی می کند. گلپری می گوید بدی هایی که شیما در حق دخترش کرده را اصلا فراموش نخواهد کرد. کادیر هم می گوید برای ماجرای آپارتمان پرونده ای باز می کند تا کسانی که مقصرند مجازات شوند و گلپری بتواند به خانه اش برگردد.

کادیر پیش گلپری می رود و بابت کارهای شیما از او معذرت خواهی می کند. گلپری می گوید بدی هایی که شیما در حق دخترش کرده را اصلا فراموش نخواهد کرد. کادیر هم می گوید برای ماجرای آپارتمان پرونده ای باز می کند تا کسانی که مقصرند مجازات شوند و گلپری بتواند به خانه اش برگردد.اما گلپری می گوید که دیگر نمی خواهد به آن خانه برود. هم چنین کادیر می گوید که قصد دارد از شیما جدا شود. گلپری با شنیدن این خبر بخاطر آ رتمیس ناراحت می شود و از او می خواهد که بخاطر دخترش هم که شده کوتاه بیاید. از طرفی او خودش را هم مقصر این ماجرا می داند. کادیر از گلپری می خواهد که خودش را سرزنش نکند. آنها مدتی در حیاط خانه ی گوکهان می نشینند و با هم درد دل می کنند. گلپری کادیر را انسان موفقی می داند و به او می گوید که با تلاش و پشتکارش توانسته به همه ی خواسته هایش برسد و زندگی خوبی برای برادر و خواهرش ساخته است. کادیر با ناراحتی می گوید:« اگه بیست سال پیش خودم رو می دیدم بهش می گفتم  بذارهمه روی پای خودشون بایستن و به فکر زندگی خودت باش. به جای اینکه تسلیم مسئولیتهام بشم باید می رفتم دنبال عشقم. من با زن اشتباهی ازدواج کردم.» گلپری کمی به چشمان او خیره می ماند و سپس بحث را عوض می کند و به داخل خانه می رود.از طرفی آرمان برای دلداری شیما به خانه ی او می رود و به او می گوید که دیگر گریه کردن را تمام کند. بعد از مدتی گفت و گو، شیما که برای برگرداندن کادیر مصمم است از آرمان می خواهد که تمام اطلاعات مربوط به گلپری و بزرگترین دشمنش را پیدا کند. او می گوید:« ما با اون دشمن دوست می شیم.»کادیر کنار دریا تنها و غمگین نشسته است، در همین حال برکان که با خبر شده او قصد طلاق گرفتن دارد سراغش می آید تا صحبت کنند. برکان به کادیر می گوید:« درسته شیما حد و مرزی نمونده که رد نکرده باشه. همه رو با خاک یکی کرده اما… می دونی چرا ازدواج اول من تموم شد؟ مسئله ی اصلی عشق بود. اگه یه مرد واقعا به یه زن احساس داشته باشه و وابسته ش باشه زنش هر کاری می خواد بکنه، اما اون مرد از خونش نمی ره و زنش رو ول نمی کنه. تو هم نیاز داری که قلبت بتپه. اگه می خوای وقتی می میری عاشق یه زنی باشی… عصبانی نشو ولی… یعنی اگه تو دلت کسی هست اصلا از دستش نده.»سعید دستور باز کردن دست حسن را می دهد و او را به اتاقش می آورد تا مطمئن شود که دیگر اعتراضی ندارد. اما حسن باز هم سر حرف خودش هست و می گوید که نباید به سلن آسیبی برسد. بحث بین آنها بالا می گیرد و سعید که خیلی عصبانی شده به روی حسن اسلحه می کشد و تهدیدش می کند. حسن باز هم کوتاه نمی آید و سعید می خواهد به او شلیک کند. گوکهان سعی می کند مانع بشود اما سعید او را هم حل می دهد. در همین حال گلپری که تمام شب نگران حسن بود در آن ماهی فروشی سراغ حسن را می گیرد. گوکهان و حسن در صندوق قایم می شوند و سعید همه چیز را عادی نشان می دهد و به گلپری می گوید که پسرش را برای کار استخدام کرده است. گلپری تشکر می کند و بعد هم چون حسن را پیدا نکرده می گوید که باید به کلانتری برود. سعید هم به او می گوید که از این طرف و آن طرف سراغ آنها را می گیرد و اگر تا ساعتی دیگر پیدایشان نشد آن وقت به کلانتری برود. بعد از رفتن گلپری، سعید از حسن و گوکهان می خواهد که به خانه برگردند تا گلپری به چیزی شک نکند.گوکهان درحالی که در حیاط خانه نشسته بخاطر بی ملاحظگی حسن ابراز نگرانی می کند. حسن وانمود می کند که بی خیال نجات دادن سلن شده و درسش را از سعید گرفته است. اما گوکهان حرف او را باور نمی کند و می گوید که کاملا مشخص است که نقشه ای در سر دارد. حسن بخاطر عذاب وجدان خوابش نمی برد و قبل از روشن شدن هوا از خانه بیرون می زند.

قسمت ۳۵ سریال گلپری: حسن صبح زود به مکانی که سلن در آنجا زندانی است می رود. آدمهای سعید چون او را از خودشان می دانند به او اعتماد می کنند. حسن وارد آن انبار می شود و سلن را بیدار می کند و دست و پایش را باز می کند. احمد متوجه نقشه ی حسن می شود و اسلحه اش را روی سر او می گذارد و تهدید می کند. در همین حال حسن به سلن می گوید که فرار کند و خودش با احمد درگیر می شود و او و یک نفر دیگر را کتک می زند و سپس با سلن که ایستاده بود و گریه می کرد فرار می کند. آنها سوار قایق می شود. در داخل قایق حسن باز هم به سلن قول می دهد که او را صحیح و سالم به پدرش تحویل دهد.بدریه موقع حاضر شدن برای مدرسه، با گوکهان روبه رو می شود و به خاطر اینکه بی اجازه خانه اش را مرتب کرده اند و باعث زحمت شده اند معذرت خواهی می کند. گوکهان که از نگاه هایش پیداست از بدریه خوشش می آید می گوید:« خیلی خوبه که. خونه از خوابگاه تبدیل شده به آشیونه. مگه یه بی کس و کار مثل من چی می خواد؟ کاش همیشه این طور باشه و هیچ وقت نرید.» بدریه خجالت می کشد و زود وارد اتاق جان می شود.سعید از فرار حسن عصبانی می شود و تمام آدمهایش را جمع می کند تا او و سلن را پیدا کنند. سپس به گوکهان زنگ می زند و با لحن تهدید آمیزی از او می خواهد زودتر حسن را گیر بیاورد. گوکهان با حسن تماس می گیرد تا او را از نجات دادن سلن منصرف کند و می گوید که اگر خودش تسلیم نشود سعید او را خواهد کشت. حسن باز هم قبول نمی کند و خانواده ی خودش را هم به عنوان امانت به گوکهان می سپارد.بعد از مدتی حسن و سلن از قایق پیاده می شوند. یکی از آدهای سعید آنها را می بیند و این خبر را به گوش او می رساند. خوبی و معرفت حسن، سلن را تحت تاثیر قرار می دهد اما غر زدن های سلن هم تمامی ندارد و یا خسته است، یا گرسنه و یا پدرش را می خواهد. او قصد دارد به پدرش زنگ بزند و کمک بگیرد اما حسن که نگران خانواده ی خودش هم هست اجازه نمی دهد و می گوید که اگر پدر سلن پای پلیس را وسط بکشد او را به دردسر می اندازد بنابراین از سلن می خواهد که بعد از این ماجرا در مقابل پلیس سکوت کند. آنها در این باره کمی جرو بحث می کنند.سعید دستگیر کردن حسن را به گوکهان می سپارد. گوکها حسن و سلن را پیدا می کند و دنبالشان می دود اما آنها موفق می شوند که از دست او فرار کنند. حسن می خواهد در ادامه ی راه برای رسیدن به خانه ی سلن سوار ماشین شوند، سلن که کلا متوجه وضعیت نیست با صدای بلند می گوید که سوار ماشین غریبه ها نمی شود. حسن بعد از کمی جر و بحث به او می گوید که همکاری کند تا زودتر از شرهم خلاص شوند.شیما در شرکت کادیر اتاق برکان را تخلیه می کند و قصد دارد همراه آرمان دفتر خودش را باز کند. کادیر هدف او از این کارها را می پرسد. شیما می گوید:« دیدم که نشستن توی خونه و رسیدن به شوهرم و مادری کردن برای دخترم ارزشی نداره، منم گفتم برگردم سر کارم. اتاقم رو پس گرفتم. شانس رو ببین… اولین پرونده ی من مال آپارتمانیه که گلپری رو ازش بیرون کردن. اثبات می کنم که اون زن لیاقت اون خونه رو نداره.» کادیر به او تبریک می گوید و از اتاقش خارج می شود. شیما که خودش می داند نمی تواند در پرونده ی آپارتمان پیروز شود رو به آرمان می گوید:« من یه چیزی نیاز دارم که کادیر رو دیوونه کنه و خونش رو به جوش بیاره.» آرمان هم پرونده ی یعقوب تاشکین را به او می دهد و بعد از معرفی یعقوب خان می گوید:« دشمن خونی گلپری و کادیره. اگه وکیلش بشی مقابل گلپری و کادیر قرار می گیری. خوبه؟» شیما خوشحال می شود و از او می خواهد زودتر با یعقوب خان قرار ملاقات بگذارد. از طرفی کادیر از بورجو می خواهد که پروتکل طلاق را آماده کند. اما درباره ی آمدن شیما به دفتر می گوید:« اون به اندازه ی من تو این شرکت حق داره. هر کاری می خواد می تونه بکنه.»اردال به دفتر کادیر می رود و چون خیال می کند دخترش توسط او دزدیده شده، سراغ سلن را از او می گیرد. کادیر تعجب می کند و اردال توضیح می دهد:« برای اینکه توافق نامه رو امضا کنم دخترم رو دزدیدی. آدمت زنگ زد وتهدیدم کرد.» کادیر می گوید که کاملا از این موضوعات بی خبر است. اردال ادامه می دهد:« دیشب تو تولد سلن، آرتمیس یه پسری به اسم حسن رو به دخترم معرفی کرده. بعد اون دو تا از پارتی خارج شدن و تا حالا برنگشتن. بعدش هم یکی زنگ زد و گفت که اگه به کارگرهام پول ندم و به اعتصاب خاتمه ندم، به دخترم آسیب می زنه. بازم می گی به این موضوع ارتباطی نداری؟»کادیر فورا به مدرسه ی آرتمیس می رود و ماجرا را از او می پرسد و متوجه می شود که منظور از حسن، پسر گلپری است.قسمت ۳۶ سریال گلپری: شیما و آرمان به خانه ی یعقوب خان می روند و درباره ی پرونده ی حضانت صحبت می کنند و برای وکالت او اشتیاق نشان می دهند. وقتی که شیما خود را معرفی می کند و می گوید همسر کادیر است، یعقوب خان عصبانی می شود و خیال می کند که این یک نقشه از طرف کادیر برای مقابله با او است. بنابراین می گوید:« فهمیده نمی تونه تو دادگاه منو شکست بده، زنش رو فرستاده. تله رو ببین. پاشید همین الان برید بیرون.» فریاد کشیدن های یعقوب خان مدتی ادامه پیدا می کند. او با نفرت می گوید:« من تو دادگاه اون کادیر و گلپری رو له می کنم.» شیما می گوید:« هدف من هم همینه. می خوام مشت هامون رو یکی کنیم و با هم لهشون کنیم. اون زن علاوه بر نوه های شما شوهرمن رو هم گرفته. به خاطر اون داریم طلاق می گیریم. دشمن من و شما مشترکه.» یعقوب خان که از حرفهای او خوشش آمده، قانع می شود و صدایش را پایین می آورد و با آنها مهربان می شود. شیما در همان ابتدای کار از او می خواهد که کسی را به عنوان جاسوس پیش نوه هایش بفرستد. یعقوب خان کادر را برای این کار در نظر می گیرد.

پلیسها آرتمیس را برای بازجویی به کلانتری می برند و او که کمی ترسیده با شیما تماس می گیرد. شیما نگران می شود و به همراه آرمان زود خودش را به او می رساند و در کلانتری همراهی اش می کند.

داملا در کلاس مدام بدریه را مسخره می کند و دوستانش هم او را همراهی می کنند. در همین حال آتاکان وارد کلاس می شود و گل کوچکی را روی میز بدریه می گذارد. بدریه کمی تعجب می کند و داملا با دیدن آن صحنه حرص می خورد. بعد از مدرسه، عمه کادر طبق نقشه ی پدرش با بغض و گریه و چمدان به دست جلوی مدرسه ی بچه ها می ایستد و وقتی بدریه و جان را می بیند به آنها می گوید که دیگر تحمل کارهای پدرش را نداشته، دعوا کرده و در خانه را کوبیده و چون جایی برای رفتن نداشته پیش آنها آمده است. بدریه متاثر می شود و جان که دلش سوخته دستش را به سمت کادر دراز می کند و هر سه با هم راه می افتند.

حسن سلن را به خانه اش می رساند و جلوی در از او می پرسد که به پلیسها چه خواهد گفت. سلن می خندد و می گوید:« می گم حسن منو دزدید.» سپس گونه ی او را می بوسد. در همین حال گوکهان از راه می رسد تا آخرین تلاشهایش را بکند. ناگهان چند ماشین پلیس دور آنها را می گیرند و ماموران حسن و سلن را با خود می برند. گوکهان هم به آرامی از میان جمعیت دور می شود و پیش سعید می رود. سعید به شدت از دست حسن عصبانی است و قصد تلافی دارد.

حسن و سلن را به کلانتری می برند و آرتمیس هم که آنجاست با غصه به آنها نگاه می کند. شیما هم مدام دخترش را سرزنش می کند که چرا با پسرهای ولگردی مثل حسن در ارتباط است. سپس به آرتمیس می گوید که این آخرین دیدارشان خواهد شد. آرمان با دیدن حسن تعجب می کند و می گوید که او پسر گلپری است. شیما که انتظار این را نداشت مدتی از دور به حسن خیره می ماند.

اردال سلن را در آغوش می گیرد. سپس به حسن اشاره می کند و از دخترش می پرسد:« این تو رو دزدید؟» سلن نگاهی به حسن می اندازد و فعلا چیزی نمی گوید.

کادیر و گلپری هم در جریان این اتفاقات قرار می گیرند و به سمت کلانتری حرکت می کنند اما در راه درباره ی گذشته ها بحث می کنند. گلپری می گوید که کادیر خیلی زود از او گذشته و دنبالش نیامده و فقط چند نامه ی کوچک نوشته است. کادیر هم درباره ی بی پولی و مشکلات خانوادگی و زمان دانش جویی اش حرف می زند و بعد بخاطر ازدواج گلپری گله می کند. در آخراین بحث، گلپری می گوید:« همه چی خیلی قاطی شده. من، تو، بچه ها، زنت. دیگه نباید هم رو ببینیم. تموم شد.» کادیر دست او را می گیرد و می گوید:« تموم نشده. حال و روزمون رو نمی بینی؟ هر دومون یه عمر گذروندیم. دوباره روبه رو شدنمون اتفاقی نبوده. این بار اجازه نمی دم. این دفعه ولت نمی کنم. عشقم به تو تموم نشده.»

قسمت ۳۷ سریال گلپری: گلپری در جواب به ابراز عشق کادیر می گوید مطمئن شده که واقعا بعد از این نباید همدیگر را ببینند. کادیر ناراحت می شود.  سپس آنها برای رسیدگی به مشکل جدیدی که حسن درست کرده به کلانتری می روند.

حسن و سلن را برای بازجویی به اتاقهای جداگانه ای می برند. سعید وقتی از این موضوع با خبر می شود به مسئول تدارکات در آگاهی که از آدم هایش است زنگ می زند و از او می خواهد که اجازه ی صحبت کردن به حسن و سلن ندهد تا چیزی از باندشان لو نرود. آن مرد هم در لیوان آب هر دوی آنها قطره هایی از ماده ای را می ریزد و با خونسردی لیوان را در اتاق بازجویی جلوی حسن و سلن قرار می دهد. گوکهان از تصمیم سعید ناراحت و عصبی می شود اما بدون اینکه اعتراضی کند از اتاق او بیرون می رود.

سلن در بازجویی اش اسمی از حسن نمی برد و می گوید چون چشمانش بسته بوده چهره ی کسی را ندیده و خودش به تنهایی فرار کرده و در نیمه ی راه حسن به او کمک کرده است. حسن هم حرفهایی شبیه حرفهای سلن می زند و می گوید که فقط در نجات دادنش نقش داشته است. هیچ یک از آنها در حین بازجویی آب نمی نوشند. بعد از بررسی اعترافات، چون حرفهای آنها هماهنگ است پلیس حسن را آزاد می کند. اما اردال احساس می کند که دخترش دروغ می گوید به همین دلیل با عصبانیت از  حسن می خواهد که از سلن فاصله بگیرد.

بیرون از کلانتری، گلپری به خاطر دردسرهایی که حسن مدام درست می کند با او جر و بحث می کند. کادیر به حسن می گوید که طبق تجربه اش فهمیده که او در بازجویی دروغهایی گفته است. حسن توضیح درست و حسابی نمی دهد. کادیر درباره ی آرتمیس هم با او صحبت می کند و می گوید که به نظر با هم دوست شده اند. حسن وقتی می فهمد که آرتمیس دختر کادیر است تعجب می کند و با لبخند می گوید:« من و کک مکی رفیقیم. شریک دردیم. عاقل ترین دختریه که دیدم.» کادیر از روی حرفهای آرتمیس فکر می کند که شاید چیزهای بیشتری بین آنها بوده، اما حسن توضیح می دهد:« تو اشتباه متوجه شدی. ما مثل خواهر و برادریم. یعنی بدریه هر چی که هست کک مکی هم واسه من همون جوریه. هر کی بهش دست بزنه با من طرفه.» بعد از رفتن حسن، گلپری دستش را برای خداحافظی به سمت کادیر دراز می کند و بخاطر همه ی زحماتی که تا آن روز برایش کشیده تشکر می کند. کادیر با غصه با او خداحافظی می کند. گلپری می رود و شیما که این صحنه را دیده به کادیر نزدیک می شود و به او می گوید:« چه جدایی سختی. اما اصلا به هم نمی یاید. ارزش نداره بخاطر اون زن زندگیت رو خراب کنی. خیلی زود پشیمون می شی. این کارات هم بخاطر ترس از پیر شدنه. موقتیه.» کادیر می گوید:« چرا انقدر زشت شدی؟ من زنی داشتم که همه طرفدارش بودن. چی شد اون؟ جطور به این سرعت بد شدی؟ هر کاری می خوای برو بکن من دیگه نیستم.» شیما می گوید حیف سالهایی که به پای او تلف کرده است. سپس از آنجا دور می شود.

اژدر قرصهایش را در زندان نمی خورد و آنها را زیر تختش پنهان می کند و از نگهبان می خواهد که او را به بیمارستان برسانند. اوعکس گلپری را بالای تختش گذاشته و با حرص به آن نگاه می کند و می گوید:« اجلت داره می یاد. دیگه چیزی نمونده. زود می یام پیشت.» صبح روز بعد، هم سلولی های اژدر متوجه می شوند که او بی هوش شده است و نگهبان را صدا می کنند.

سعید به گوکهان خبر می دهد که حسن و سلن چیزی را لو نداده اند پس لازم نبوده که بمیرند. گوکهان خوشحال می شود و نفس راحتی می کشد. پس از مدتی، حسن به اتاق سعید می رود و به او می گوید:« داداش من اومدم. حرفات رو بزن. گردنم از مو باریک تره.» سعید کمی فکر می کند و بعد حسن را به جلوی کارخانه ی اردال می برد و کارگران معترضی که مدتها در آنجا تجمع کرده اند را نشانش می دهد و می گوید:« اینجا کارخونه اییه که اردال تازه خریده. توافق فروش رو هم وکیل کادیر درست کرده. اردال از مردم اینجا می خواد که به زور کاغذی رو امضا کنن و از حقشون بگذرن. اونا هم امضا نمی کنن و برای حقشون می جنگن. تمام این نقشه ها برای پس گرفتن حق این آدمهای بی گناهه. نمی خواستم به سلن آسیب بزنم، وقتی باباش به راه می یومد آزداش می کردم. الان هم باباش اون رو می بره پیش روانشناس و اگه نتیجه نگرفت با حداقل صد هزار دلار می فرستتش اروپا که خرید کنه و با دوستاش عشق و حال کنه و همه چیز رو فراموش کنه. تو برگ برنده ی ما رو نابود کردی.» حسن با شنیدن این حرفها متاثر می شود.

اردال برای تنبیه سلن او را در خانه حبس کرده است. جلوی خانه ی آنها  پر از نگهبان است. حسن سر کوچه ی آنها با آرتمیس قرار می گذارد و همین که او را می بیند بغلش می کند و بخاطر اینکه باز هم نیمه ی راه رهایش نکرده تشکر می کند. سپس می گوید که خراب کاری ای کرده که باید درستش کند و از آرتمیس می خواهد که سلن را صدا بزند تا بتواند با او صحبت کند. آرتمیس به شرط اینکه بداند چیزی بین آنها بوده یا نه قبول می کند. حسن توضیح می دهد:« نه چیزی بین ما نیست. فقط تو که غریبه نیستی .. یه کشش کوچیکی بینمون اتفاق افتاد. بالاخره دختر شیرینیه.» آرتمیس ناراحت می شود اما با لبخند اتفاقات خوبی برایشان آرزو می کند و با چهره ای غمگین به طرف خانه ی سلن حرکت می کند.

قسمت ۳۸ سریال گلپری: آرتمیس به اتاق سلن می رود و به او می گوید که حسن سر کوچه منتظرش است. سلن با ذوق و شوق نگهبان ها را دور می زند و از حیاط پشتی مخفیانه به کوچه می رود و بلا فاصله حسن را در آغوش می گیرد. آنها دست در دست هم کمی از خانه دور می شوند و آرتمیس با دیدن این حالتشان بیشترغصه می خورد. حسن درباره ی آدمهای بیچاره ای که اردال حقشان را پایمال کرده صحبت می کند و می گوید که قصد دارد مدارکی برای اثبات این جرم او پیدا کند و برای این کار از سلن کمک می خواهد. حسن در حین حرف زدن متوجه دست های کبود سلن می شود. سلن با ناراحتی می گوید که کار پدرش بوده و توضیح می دهد:« این وضعیت نرمال من شده. عصبانیت و خشمش رو سر من خالی می کنه. از اون زن چهار تا بچه ی دیگه هم داره. اما چون مامانم مرده، فقط من پیشش موندم. در نتیجه کسی که برای کتک انتخاب می شه منم. زورم هم نمی رسه.» حسن با حرص می گوید:« اما زور من می رسه.» سلن در جواب به درخواست کمک حسن می گوید تنها کاری که می تواند کند این است که او را به اتاق کار پدرش ببرد. حسن خوشحال می شود و تشکر می کند.

گلپری سر کارش می رود اما آجلا او را بخاطر اینکه دیر سر کار آمده اخراج می کند. گلپری آیتن را هم نمی تواند راضی کند. آنها رستوران را تعطیل می کنند و از گلپری هم می خواهند که کلید را به یکی از آشناهایشان تحویل دهد. گلپری که خیلی به آن شغل نیاز دارد برای جبران، دیوارهای نیمه کاره ی رستوران را به تنهایی رنگ می زند. او هنگام کار مدام به یاد کادیر و خاطرات گذشته می افتد.

گلپری به خانه بر می گردد و وقتی کادر را در آنجا می بیند عصبانی می شود. کادر با بغض و گریه می گوید که بخاطر بدی هایی که به او کرده پشیمان است و سرهمین موضوع با پدرش دعوا کرده و جایی برای رفتن ندارد. گلپری به او اعتماد ندارد و می خواهد بیرونش کند اما جان که دلش سوخته رو به مادرش می گوید:« عمه کجا می ره؟ تو پارک می خوابه؟ اونجا خیلی سرده.» کادرهم تنهایی و بچه دار نشدنش را یاد آوری می کند و دل همه را می سوزاند. در نهایت گلپری قبول می کند که او مدتی با آنها زندگی کند سپس خودش دوباره برای اضافه کاری سرکارش برمی گردد.

اژدر به بیمارستان منتقل می شود و بدون اینکه یعقوب خان را در جریان نقشه اش قرار دهد به کمک ویسل و جبار و پرستاری که برادر زاده ی ویسل است از آنجا فرار می کند. جبار سفارش اژدر که یک اسلحه بود را به او می دهد و بعد از مدتی جست و جو می گوید که گلپری تا دیر وقت در یک رستوران مشغول کار است. اژدر با عجله راه می افتد.

گوکهان و حسن با کمک اطلاعاتی که سلن درمورد وضعیت خانه و نگهبان ها در اختیارشان قرار می دهد وارد خانه می شوند و همراه سلن به اتاق کار اردال می روند. حسن لپ تاپ اردال را زیر و رو می کند تا اطلاعاتش را خارج کند.

شب وقتی کادیر به دفترش می رود شیما را می بیند که در تاریکی در اتاق او نشسته است. شیما یادی از گذشته ها می کند و بعد از یادآوری چند خاطره ی خوب، می گوید همیشه بخاطر اینکه شوهر خیلی خوبی داشته خدا را شکر می کرده است. کادیر می گوید که جدایی سخت است اما باید انجام شود. شیما هم که پروتکل طلاق را خوانده مدام ایرادهایی از آن می گیرد و چیزهای بیشتری می خواهد. کادیر در مقابل خواسته های او کوتاه می آید. اما شیما باز اعتراض می کند و بهانه ی دیگری پیدا می کند. کادیر می گوید:« تفهیم شد. یهو بگو من اون امضا رو نمی زنم دیگه.»

قسمت ۳۹ سریال گلپری: جر و بحث بین شیما و کادیر بالا می گیرد و سونا که نگران زندگی پسرش شده وارد دفتر او می شود. شیما بعد از دعوا در حالی که از حرفهای تکراری و همیشگی کادیر خسته شده با عصبانیت از اتاق بیرون می رود. سونا به کادیر می گوید که اگر لازم باشد باید خودش را فداکند و زندگی اش را سرپا نگه دارد. کادیر در جواب می گوید:« مثل کاری که تو بچگی و جوونیم کردم؟ دلم به حال خودم می سوزه… بخاطر گذشتن از رویاهام.. نادیده گرفتن احساساتم… اما دیگه مطابق خواست خودم رفتار می کنم. زندگی خودم رو تجربه می کنم.»

حسن و گوکهان بعد از دزدیدن اطلاعات لپ تاپ اردال از پنجره ی اتاق او پایین می پرند. حسن قبل از پریدن به طور ناگهانی لبهای سلن را می بوسد. گوکهان هم موقع فرود سرش ضربه می خورد و گیج می شود و نمی تواند راه برود. حسن به او کمک می کند و او را به زحمت از خانه ی اردال خارج می کند. گوکهان با وجود درد زیاد از ترس لو رفتن این ماجرا به بیمارستان نمی رود. بنابراین حسن با بدریه هماهنگ می کند تا بدون اینکه گلپری چیزی بفهمد گوکهان را به اتاق بالایی ببرند.

گلپری هنگام رنگ زدن دیوارها مدام یاد کادیر می افتد و حتی با او تماس می گیرد. کادیر متوجه تماس او نمی شود اما وقتی بعدا دوباره به گلپری زنگ می زند، گلپری وانمود می کند که بخاطریک موضوع کاری با او تماس گرفته است.

اژدر و جبار از داخل ماشین گلپری را زیر نظر می گیرند اما فعلا به او آسیبی نمی زنند زیرا اژدر نقشه ی متفاوتی دارد و به جبار می گوید:« من تو زندان ذره ذره شدم. گلپری هم باید همونجوری بشه. باید التماس کن و محتاج بشه.» آنها گلپری را تا خانه اش تعقیب می کنند و سر کوچه در کمین می نشینند.

وقتی گلپری به خانه می رسد قطره های خون روی زمین را می بیند و بسیار نگران می شود. اما حسن و بدریه با گفتن چند دروغ قضیه را جمع می کنند بلایی که سر گوکهان آمده را مخفی می کنند.

حسن عمه کادر را در خانه می بیند و به شدت عصبانی می شود و می خواهد او را بیرون کند. او مدام سر کادر فریاد می زند و می گوید که حتما نقشه ای در سرش دارد که به خانه ی آنها آمده است. گلپری سعی می کند او را آرام کند و از کادر هم می خواهد که به اتاق برود و منتظر بماند سپس رو به حسن و بدریه می گوید:« درسته که کادر اشتباهات بزرگی کرده اما در نبود من خوب از شما مراقبت کرده و براتون زحمت کشیده. اون از خانواده ی شماست.» کادر حرفهای او را از پشت در می شنود و گریه هایش به لبخند تبدیل می شود. حسن هم که عصبانیتش فروکش کرده دست گلپری را می بوسد.

بدریه با کمک های اولیه ای که بلد است به گوکهان می رسد و کنار او بیدار می ماند. گوکهان که بسیار درد می کشید تا صبح حالش بهتر می شود. حسن و سلن همان شب با هم تلفنی صحبت می کنند و از این موضوع خوشحالند.

صبح روز بعد حسن هارد را به دفتر کادیر می برد و از او می خواهد که اردال را مجازات کند و حق کارگرها را پس بگیرد. کادیر تعجب می کند و می پرسد که هارد را از کجا آورده و چرا این چیزها را می داند و آیا در دزدیدن سلن نقشی داشته است؟ حسن جواب سولات کادیر را نمی دهد اما از او می خواهد در این باره به مادرش حرفی نزند و از سلن هم محافظت کند زیرا پدرش او را کتک می زند. در نهایت کادیر چشمکی به حسن می زند و می گوید:« مشکل غرامت کارگرها رو حل می کنم. از سلن هم محافظت می کنم. باشه؟» حسن تشکر می کند و از دفتر بیرون می رود.

قسمت ۴۰ سریال گلپری: روز تولد جان است و به پیشنهاد حسن همه وانمود می کنند که تولد او را فراموش کرده اند تا سورپرایز شود. جان به شیوه های مختلف سعی دارد تولدش را یادآوری کند اما وقتی می بیند که کسی توجه نمی کند ناراحت می شود.

بدریه پیغامی از داملا می گیرد که باز او را مسخره کرده و تهدیدش می کند تا دیگر به مدرسه نیاید. این موضوع باعث گریه ی بدریه می شود. او تصمیم می گیرد که مدرسه اش را عوض کند. وقتی گلپری ماجرا را می فهمد از دخترش می خواهد که تسلیم نشود و به مدرسه برود و قول می دهد همه چیز را روبه راه کند.

آیتن خانم که از رنگ شدن تمام دیوارها شگفت زده شده، پیش گلپری می رود و از او می خواهد که دوباره سرکارش برگردد. گلپری خوشحال می شود و او را در آغوش می گیرد.

گلپری به اتاق مدیریت مدرسه می رود و پیام ها و عکسهایی که داملا از بدریه ساخته و در گروه ها منتشر کرده را به آقای مدیر نشان می دهد تا در حل این مشکل کمک کند. مدیر از داملا تعریف می کند و می گوید که او خانواده ی محترمی دارد پس حتما فقط با بدریه شوخی کرده است. گلپری از رفتار مدیر عصبی می شود و می گوید که کسی حق تحقیر بچه هایش را ندارد. سپس آنجا را ترک می کند.

کادیر متوجه می شود که یعقوب خان برای ملاقات شیما به شرکت آمده است. او متعجب می شود و دلیلش را می پرسد و وقتی می فهمد که شیما وکیل یعقوب خان شده، از او می خواهد پایش را از ماجرای حضانت کنار بکشد. شیما با لبخند می گوید:« ترسیدی ازم کادیر؟ نکنه عشقت حسودیش شده؟» او به حرفهای کادیر اهمیتی نمی دهد و وارد اتاق می شود تا با موکلش صحبت کند.

یعقوب خان خبر فرار اژدر را به شیما می دهد و می گوید که پلیس ها دنبال او می گردند. سپس با نگرانی توضیح می دهد:« این پسر دیوونه ی من به گلپری احساس داره. ممکنه بلایی سرش بیاره. بهتره به طرف مقابل خبر بدیم و کادیر رو هم در جریان بزاریم تا احتیاط کنن.» شیما کمی فکر می کند و بعد می گوید:« البته. به پلیس و کادیر و همه خبر می دم تا جلوی اژدر رو بگیرن.»

گلپری به دفتر کادیر می رود و از او می خواهد بخاطر ماجرای بدریه قرار ملاقاتی بین او و نسلیهان ترتیب دهد. کادیر از دیدن گلپری خوشحال می شود و قبول می کند. نسلیهان هم به دفتر می آید و گلپری از او می خواهد جلوی جمع از بدریه معذرت خواهی کند تا کار به شکایت نکشد. نسلیهان ابتدا قبول نمی کند اما وقتی کادیر می گوید که هالوک را در جریان خواهد گذاشت، تسلیم می شود.

در مدرسه، داملا باز هم سد راه بدریه می شود و سر او فریاد می زند و جلوی بچه های دیگر دزد خطابش می کند. در همین موقع گلپری و نسلیهان و کادیر از راه می رسند و نسلیهان پیش همه می گوید که بدریه دزد نیست و از او معذرت خواهی می کند و از دخترش هم می خواهد همین کار را بکند. داملا گریه کنان از سالن خارج می شود. بدریه هم با خوشحالی گلپری را در آغوش می گیرد. او بعد از رفتن مادرش به پیشنهاد دوستی آتاکان جواب مثبت می دهد.

در راه برگشت کادیر از گلپری می پرسد که چرا مدام می گوید هم را نبینند اما بعد به دیدنش می آید و خودش زنگ می زند. گلپری در جواب می گوید:« پس انگار فقط تو نیستی که عقل و قلبش با هم می جنگه.» سپس کادیر را برای تولد جان دعوت می کند. کادیر از ابراز علاقه ی او خوشحال می شود.

ازطرفی سونا که قصد دارد رابطه ی کادیر و شیما را درست کند با آرتمیس قرار می گذارد و لا به لای درد و دلهایش به او می فهماند که پدر و مادرش می خواهند جدا شوند و تنها کسی که می تواند مانع شود خود اوست. آرتمیس شوکه می شود و با غصه به مادربزرگش نگاه می کند.

وقتی حسن به خانه برمی گردد و به گوکهان سر می زند، می بیند که او از شدت درد بیهوش شده و تکان نمی خورد.

بدریه می خواهد بخاطر تیم والیبال بیشتر در مدرسه بماند، پس به جان سفارش می کند که مستقیم به خانه برود و تا قبل از آمدن او هم کیک را نبرد! جان متوجه می شود که کیک و تولدی در کار است و ذوق زده می شود. بدریه هم که سورپرایز را خراب کرده از جان قول می گیرد که خود را ناراحت و بی خبر نشان دهد.

جان در حالی که شعر می خواند و خوشحال است به طرف خانه حرکت می کند. اژدر که تمام مدت نقشه ی دزدیدن جان را داشت با کمک جبار به زور او را سوار ماشین می کند. جان گریه می کند و کمک می خواهد و اژدر با دست جلوی دهان او را می گیرد.

قسمت ۴۱ سریال گلپری: گلپری و کادیر به کمک هم مشغول تزیین خانه و خرید کیک برای جشن تولد هستند. کادر از حرفها و نگاه های محبت آمیز آنها متوجه علاقه ی بینشان می شود و پنهانی با یعقوب خان تماس می گیرد و این اطلاعات را با آب و تاب به او می دهد.

گلپری و کادیر به کمک هم مشغول تزیین خانه و خرید کیک برای جشن تولد هستند. کادر از حرفها و نگاه های محبت آمیز آنها متوجه علاقه ی بینشان می شود و پنهانی با یعقوب خان تماس می گیرد و این اطلاعات را با آب و تاب به او می دهد.

حسن بخاطر وضعیت گوکهان به گریه افتاده و درماند شده است و بدون اینکه کسی متوجه شود او را روی کولش حمل می کند و بعد با ماشین به بیمارستان می رساند. یکی از آدم های سعید که به خواست خود او حسن را تعقیب می کرد گوکهان را با آن سر و وضع می بیند پس به سعید زنگ می زند و این خبر را به او می دهد. سعید با عجله و در حالی که خیلی نگران و مضطرب است خود را به بیمارستان می رساند و دلیل ضربه خوردن گوکهان را از حسن می پرسد. حسن فقط می گوید که او به زمین افتاده است. سعید عصبی می شود و وقتی کنار تخت گوکهان می رود دستش را روی سر او که هنوز بیهوش است می گذارد و با بغض می گوید: «پسرم! نترس شیر پسرم. بابات اینجاست.» حسن از لای در حرف های او را می شنود و تعجب می کند.اژدر و جبار، جان را به یک پارکینگ نیمه کاره می برند. جان فرصتی دستش می آید و خود را میان ماشین ها قایم می کند. او وقتی که با عجله می دود و می خواهد از دست عمویش فرار کند با ماشینی که برای پارک کردن به آنجا آمده بود رو در رو می شود. سپس صدای تصادف بلند می شود و اژدر و جبار مات و مبهوت به آن صحنه خیره می مانند.آرتمیس به خاطر قضیه ی طلاق پدر و مادرش غصه می خورد و برای اینکه تنها باشد کنار دریا می رود. سلن اتفاقی او را می بیند و کنارش می نشیند و با هیجان درباره ی حسن صحبت می کند. او می خواهد بداند که آرتمیس هم حسن را دوست دارد یا نه. آرتمیس احساسی که به حسن دارد را انکار می کند. سلن خوشحال می شود و با خیال راحت می گوید: «من عاشق حسن شدم.»وقتی حسن به خانه برمی گردد و کادیر را به عنوان مهمان می بیند عصبانی می شود و مدام به او و گلپری کنایه می زند و می خواهد کادیر از آنجا برود. گلپری او را به اتاق کناری می برد تا آرامش کند. حسن فریاد می زند: «این واسه چی اینجاست؟ هر چی نگاه می کنم زن و بچه ش رو نمی بینم. چرا اونا رو نیاورده؟!» گلپری از او می خواهد که به خاطر تولد جان همان یک روز را کوتاه بیاید. حسن قبول می کند.صدای باز شدن در باعث می شود که گلپری و بقیه جلوی میز بایستند و شعر تولد را برای جان بخوانند. اما بدریه که از تمرین برگشته در را باز می کند و از اینکه جان هنوز به خانه نرسیده تعجب می کند. گلپری از حال می رود. کادر هول می شود و بدریه با گریه توضیح می دهد که به خاطر تمرین والیبال مجبور شده جان را تنها به خانه بفرستد. کادیر بلافاصله می گوید باید به کلانتری بروند سپس همراه گلپری به راه می افتد.قسمت ۴۲ سریال گلپری: از طرفی گلپری و کادیر در راه کلانتری هستند. در همین موقع شخصی با کادیر تماس می گیرد و خبر فوت یک بچه ی هشت ساله ی تصادفی را به او می دهد. کادیر آرام آرام به گلپری می فهماند که هنوز چیزی قطعی نیست اما باید به سرد خانه بروند تا جسد را شناسایی کنند. حال گلپری بد می شود و به زور روی پاهایش می ایستد. دربیمارستان، گلپری به اصرار خودش تنها وارد سردخانه می شود. او هنگام بیرون آمدن با گریه می گوید که جان نبوده است.  از طرفی گلپری و کادیر در راه کلانتری هستند. در همین موقع شخصی با کادیر تماس می گیرد و خبر فوت یک بچه ی هشت ساله ی تصادفی را به او می دهد. کادیر آرام آرام به گلپری می فهماند که هنوز چیزی قطعی نیست اما باید به سرد خانه بروند تا جسد را شناسایی کنند. حال گلپری بد می شود و به زور روی پاهایش می ایستد. دربیمارستان، گلپری به اصرار خودش تنها وارد سردخانه می شود. او هنگام بیرون آمدن با گریه می گوید که جان نبوده است.

جان که هنگام فرار کم مانده بود تصادف کند آسیبی ندیده و به همراه اژدر و جبار به خانه ای می رود. او مدام به اژدر التماس می کند و مادرش را می خواهد.در کلانتری دوربین های جلوی مدرسه ی جان چک می شود و اژدر را شناسایی می کنند اما چهره ی جبار دیده نمی شود. گلپری و بقیه با وسط آمدن اسم اژدر فکر می کنند که یعقوب خان هم در این قضیه نقش دارد بنابراین به همراه پلیس به خانه ی او می روند. یعقوب خان برای اولین بار از دهان گلپری می شنود که اژدر جان را دزدیده است. او هم نگران می شود و می گوید که نمی داند اژدر کجاست. گلپری باور نمی کند و یعقوب خان قسم ی خورد که بی خبر است. ماموران یعقوب خان را برای بازجویی به کلانتری می برند و او بر خلاف انتظار به این موضوع هیچ اعتراضی نمی کند و می گوید:« جان پاره ی تن و نوه ی یکی یه دونه ی منه. لازم باشه جونم رو واسه نوه هام می دم.» اما حسن همچنان مطمئن است که دزدیدن جان نقشه ی پدربزرگش بوده، پس با عصبانیت یعقوب خان را تهدید می کند و می گوید که اگر جان برنگردد اژدر را خواهد کشت. دعوایی بین آن دو شکل می گیرد و گلپری سعی می کند حسن را آرام کند و در گوشه ای به او می گوید:« اون از چیزی خبر نداره. از چشماش معلومه. نفهمیدی؟ راست می گه.»جان برای کمک گرفتن نامه هایی می نویسد و از پنجره ی آپارتمانی که در اتاقش زندانی شده آنها را بیرون می اندازد تا شاید کسی به دادش برسد. او با فکر کردن به گلپری غصه می خورد و اشک می ریزد. اژدرغذایی که دوست دارد را برایش می برد اما جان چیزی نمی خورد و می گوید:« نمی خورم چون دماغ صورتی هم گشنشه. تا من نرم چیزی نمی خوره.» اژدر کمی اصرار می کند و جان می گوید:« عمو تو رو خدا. اگه نرم دماغ صورتی گرسنه می مونه و بعدش می میره.» اژدر با حرص می گوید:« زهرمار بخوری.» سپس غذا را برمی دارد و بیرون می رود.یعقوب خان را برای بازجویی به اتاقی می برند و شیما هم به عنوان وکیلش به آنجا می رود.سلن درباره ی حسن سوالهایی از آرتمیس می پرسد اما او که اصلا حالش خوش نیست داد می زند و جوابی نمی دهد. بعد هم به اصرار سلن دلیل این رفتارش را توضیح می دهد و می گوید:« رابطه ی پدر و مادرم بده واسه همین ناراحتم.» آرتمیس از جایش بلند می شود و در پارک شروع به دویدن می کند. سلن او را متوقف می کند تا آرامش کند اما آرتمس او را پس می زند و با عصبانیت و دلخوری می گوید:« برای هیشکی مهم نیستم. همه ترکم کردن. کسی دوستم نداره.» سپس به دویدن ادامه می دهد و سلن هم دنبالش می افتد. آرتمیس وقتی که نفس کم می آورد روی نیمکت می نشیند و به سلن می گوید که قلبش خیلی تند می زند سپس از هوش می رود. سلن هول می شود و با دوستش دوروک تماس می گیرد و از او کمک می خواهد.قسمت ۴۳ سریال گلپری: در کلانتری معلوم می شود که شیما به حرفهای یعقوب خان توجهی نکرده و کادیر و گلپری را بخاطر فرار اژدر از بیمارستان هشیار نکرده است. کادیر او را بخاطر این موضوع سرزنش می کند و می گوید که اگر بلایی سر جان بیاید دیگر حق دیدن آرتمیس را ندارد. شیما با عصبانیت آنجا را ترک می کند.پلیس متوجه می شود که پرستاری که در فرار اژدر به او کمک کرده فردا سولاک نام دارد. وقتی سردار این اسم را می شنود بدون جلب توجه از ساختمان کلانتری خارج می شود و با فردا که خواهرش است تماس می گیرد تا دلیل این کارش را بداند. حسن متوجه این موضوع می شود و سردار را تهدید می کند تا بفهمد فردا کجاست و اطلاعاتی از اژدر به دست بیاورد. اما سردار با شرمندگی می گوید:« نمی تونم بگم. فردا بخاطر پول به اژدر کمک کرده. خواهرزاده ی دو ساله م مریضه. داره می میره. اگه پلیس بفهمه هم فردا رو می گیرن و هم پولشو.» حسن قول می دهد بدون اینکه پای پلیس را وسط بکشد موضوع را حل کند. سردار هم می گوید که خواهرش در راه فرودگاه است.یعقوب خان که بی گناهیش ثابت شده موقع برگشتن به خانه با گلپری ابراز همدردی می کند و می گوید که اگر دستش به اژدر برسد حساب سنگینی از او پس می گیرد.در آن سو، اژدر باز هم برای جان غذا می برد اما جان یادی از دماغ صورتی می کند و چیزی نمی خورد. اژدر عصبی می شود و دستش را بالا می برد تا او را بزند اما منصرف می شود و وقتی می خواهد از اتاق خارج شود جان با ناراحتی می گوید:« عمو اصلا دلت به رحم نمی یاد؟ مامانم از نگرانی می میره. تو رو خدا به ما رحم کن. منو ببر پیش مامانم.» اژدر می گوید:« مگه می شه عمو تو رو اذیت کنه؟ من مامانت رو برات می یارم.»آقا ضیا که پلیس و مسئول پرونده ی جان است به گلپری می گوید:« اینطور که پیداست هدف اصلی اژدر شما هستید. بخاطر همین حتما به شما دسترسی پیدا می کنه. هر تهدیدی کرد بذارید بکنه. شما به من خبر بدید و تردید نکنید.»حسن به ماهی فروشی می رود و سراغ سعید را می گیرد و وقتی می فهمد که او هنوز نیامده مخفیانه سوئیچش را برمی دارد اما هنگام باز کردن در ماشین، سعید از راه می رسد و مشتی به صورتش می زند و می خواهد او را به دست آدمهایش بدهد تا مجازاتش کنند. حسن می گوید:« باشه. اصلا منو بکش. اما الان نه. داداشمو دزدیدن، اونو پیدا کنم بعد.» سعید او را سوار ماشین می کند و با هم به طرف فرودگاه حرکت می کنند. آنها در راه ماشین فردا را می بینند و آن را متوقف می کنند. سعید به زور اسلحه و با خشونت از زیر زبان فردا حرف می کشد. فردا که چیز زیادی نمی داند فقط اسم جبار را می دهد.حسن به پلیسها می گوید که کسی که به اژدر کمک می کند جبار است. آنها هم بلافاصله آمار او را درمی آورند و خانه اش را پیدا می کنند. در همین موقع شیما که بخاطر آرتمیس به بیمارستان رفته بود با بغض به کادیر زنگ می زند و خبر حمله ی عصبی ای که به دخترشان شده را  به او می دهد. کادیر با عجله به بیمارستان می رود.گلپری و بچه ها به همراه پلیسها به خانه ی جبار می روند. اما اژدر و جبار پیش از آنها جان را به خانه ی دیگری منتقل کرده اند. گلپری که به امید پیدا شدن جان به آنجا رفته بود فقط  کیف و نامه اش را می بیند. جان در نامه بخاطر روز تولد و وجود مادرش ابراز خوشحالی می کند. گلپری با خواندن نامه ی او گریه می کند.در بیمارستان وقتی که آرتمیس چشمانش را باز می کند شیما و کادیر بالای سر او هستند. کادیر او را نوازش می کند و دلیل ناراحتی اش را می پرسد. آرتمیس با گریه می گوید:« همه منو ترک می کنن. از بس که دوستم ندارن. چرا؟» کادیر ناراحت می شود و می گوید:« من دوست دارم. از جونم بیشتر. ببین، من و مامانت هر دو پریشونیم. هر دومون بیشتر از هر چیزی تو دنیا تو رو دوست داریم. هر بلایی سرمون بیاد هیچی این واقعیت رو تغییر نمی ده.»

قسمت ۴۴ سریال گلپری: آقا ضیا از گلپری می خواهد که برای استراحت به خانه اش برگردد و منتظر بماند تا پلیسها تحقیقات را ادامه دهند. وقتی گلپری به خانه می رسد و کادر را ناراحت و نگران می بیند، به سمت او هجوم می برد و دستش را دور گلوی او می اندازد و با حرص می گوید:« تو اومدی توی این خونه و داداشت جان رو دزدید. بهش کمک کردی؟ پسرم کجاست؟ بابات نمی دونه. تو نمی دونی. پس کی می دونه کجاست؟» او که اصلا به اعصابش مسلط نیست خانه را به هم می ریزد و با صدای بلند گریه می کند. کادر و بدریه پس از مدتی او را آرام می کنند.

حسن به بیمارستان می رود تا به آرتمیس سر بزند. او قصد دارد باز هم با آرتمیس درد و دل کند و حرفهایش را بشنود اما آرتمیس نمی خواهد چیزی بگوید. حسن هم وقتی می بیند که او حال و حوصله ندارد، پیشانی اش را می بوسد و می گوید در وقت مناسبی صحبت خواهند کرد. سپس بیرون می رود و سلن هم همراه او راه می افتد. سلن بخاطر نزدیکی حسن و آرتمیس به هم کمی حسادت می کند.

گلپری که چشم روی هم نگذاشته متوجه زنگ خوردن گوشی اش می شود و وقتی جواب آن تماس ناشناس را می دهد اژدر از پشت خط او را تهدید می کند که اگر کاری را که می گوید انجام ندهد، جان را خواهد کشت. گلپری التماس می کند و پسرش را می خواهد اما اژدر می گوید:« تا دو ساعت دیگه آماده شو. زیباترین لباست رو بپوش و آرایش هم بکن. به وصالت می رسم.»

کادیر تا صبح کنار تخت آرتمیس نشسته است. او با گلپری تماس می گیرد تا بفهمد پلیسها تا کجا پیش رفته اند. گلپری از ترس به خطر افتادن زندگی جان ماجرای تماس اژدر را از او پنهان می کند.

سعید به همه ی آدمها و آشناهایش گفته که دنبال جان بگردند. او پس از مدتی جست و جو به حسن می گوید:« نمی دونم به ماجرای شما ربط داره یا نه. اما مثل اینکه درخواست پاسپورت دادن. برای پدر و مادر و بچه. پاسپورت ها برای یه زوج متاهل آماده شده. آدرسشو دارم.» او اسلحه ای به حسن می دهد و با هم به سمت آدرس حرکت می کنند.

وقتی هوا روشن می شود گلپری مخفیانه به آدرسی که اژدر به او داده بود می رود. اژدر در یک خانه ی خالی منتظر اوست و روی تخت خوابش گلبرگ های سرخ می ریزد. گلپری به محض ورود به خانه سراغ جان را می گیرد و وقتی می فهمد که او در آنحا نیست می گوید:« ما اینجوری توافق نکرده بودیم.» اژدر در جواب می گوید:« اول مال منی. اول من که این همه سال در حسرت موندم. بعدش ساده ست. جان و حسن و بدریه هم پیش خودمون می مونن و یه خانواده می شیم. اگه نمی خوای برو اما یادت نره که جان دست منه. اگه مال من نشی جان می میره و خاک می شه.»

از طرفی جان در ویلایی وسط جنگل زندانی شده است و جبار از او مراقبت می کند. جان به بهانه ی دست شویی رفتن از پنجره ی کوچکی فرار می کند و در بین درختها با سرعت می دود. جبار هم متوجه می شود و او را دنبال می کند. درهنگام دویدن پای جان به سنگی گیر می کند و او از تپه قل می خورد و در حالی که سر و صورتش زخمی شده پایین می افتد. جبار وحشت زده و هراسان به طرفش می رود و او را تکان می دهد و می گوید:« خوبی؟! مردی؟! مردی جان؟!»

بعد از مدتی وقتی که جان هوشیاری ای از خود نشان نمی دهد، جبار با ناراحتی در پایین تپه قبری برای او می کند.

قسمت ۴۵ سریال گلپری: گلپری اصرار می کند که جان را ببیند. اژدر با او درگیر می شود و از او می خواهد که مقاومت نکند و مدام می گوید:« تو باید مال من بشی گلپری.» بعد از مدتی درگیری، گلپری به التماس کردن می افتد و از اژدر می خواهد که ابتدا اجازه دهد صدای جان را بشنود. او به اژدر قول می دهد که بعد از صحبت کردن با جان هر کاری بخواهد انجام دهد.

سعید و تعداد زیادی از آدمهایش به همراه حسن به خانه ی جنگلی ای که جبار و جان قبلا در آن بودند می روند. حسن پاسپورت های جعلی را می بیند و سعید هم متوجه می شود که آنها به تازگی خانه را ترک کرده اند بنابراین دستور می دهد که همه در جنگل پراکنده شوند و دنبال جان بگردند.

از سویی اژدر به جبار زنگ می زند و از او می خواهد که گوشی را به دست جان دهد تا با مادرش صحبت کند. اما جبار با صدایی لرزان و غمگین می گوید که جان مرده است. اژدر درحالی که کاملا هول شده با بهت و حیرت و ناباوری گوشی را قطع می کند و به گلپری می گوید که جان خوابیده است! گلپری از نحوه ی حرف زدن او متوجه می شود که مشکل بزرگتر از این حرفهاست پس با عصبانیت به سمت اژدر حمله می کند تا واقیعت را بداند. اژدر هم می گوید که در اصل جان فرار کرده و گلپری کمی آرام می شود. گلپری ضربه ای به اژدر می زند و به طرف در می دود تا فرار کند اما اژدر او را می گیرد و به زور در اتاق زندانی اش می کند.

از سویی دماغ صورتی که در نبود جان واقعا غذا نمی خورد، می میرد. بدریه و کادر او را در باغچه چال می کنند. آنها بخاطر اینکه از امانت جان خوب مراقبت نکرده اند بسیار ناراحت اند.

وقتی جبار می خواهد جان را در قبر بگذارد متوجه می شود که هنوز زنده است و دستش تکان می خورد. او خوشحال می شود و جان را در آغوش می گیرد و به طرف ویلا حرکت می کند اما وقتی ماشین های سعید را می بیند مسیرش را کج می کند و در جنگل خانه ای پیدا می کند و از پیرمرد و پیرزن صاحب خانه کمک می خواهد.

آرتمیس از بیمارستان مرخص می شود و از آنجایی که از دست پدر و مادرش شاکی و ناراحت است باز هم از مشکلاتش با آنها حرفی نمی زند و به خانه ی مادربزرگش می رود تا از دعواها و بحث های همیشگی کادیر و شیما دور باشد.

حسن گوشی جبار را در جنگل پیدا می کند و متوجه می شود که آنها در همان نزدیکی هستند. او بعد از مدتی جست و جو به قبری که کنده شده بود می رسد و با حیرت به آن نگاه می کند. در همین حال اژدر با گوشی جبار که در دست حسن است تماس می گیرد و بلافاصله با اضطراب می گوید:« جان رو چیکار کردی؟ اوضاع چطوره؟ با برادرزادم چی کار کردی؟ هان؟» حسن با شنیدن این جملات بیشتر نگران می شود و گریه می کند و با حرص می گوید:« چیکار کردین با داداشم؟ من بلای جونت می شم.» درهمین موقع گلپری که در اتاق زندانی است در را محکم می کوبد و بلند فریاد می زند و جان را می خوهد. حسن وقتی می فهمد که مادرش هم کنار اژدر است، درحالی که نفسش به زور بالا می آید فریاد می زند:« مامااان. نه نه نه …»

قسمت ۴۶ سریال گلپری: حسن وارد گودالی که جبار آن را برای جان کنده بود می شود و درحالی که با گریه برادرش را صدا می کند، خاک را با دستانش کنار می زند. او پس از مدتی کلاه جان را می بیند اما چون خود او را پیدا نکرده کمی آرام می شود و زیر لب خدا را شکر می کند. حسن به کادیر زنگ می زند اما گوشی او در ماشینش جا مانده و شیما که همراه کادیر بود جواب می دهد. حسن در حالی که نفس کشیدن و صحبت کردن برایش دشوار است بلافاصله می گوید:« داداش کادیر مامانم دست اوناست. من دنبال جان می گردم. یه ردی پیدا کردم. تو باید بری و مامانم رو نجات بدی.» شیما که سکوت کرده بود خودش را معرفی می کند و حسن ادامه می دهد:« شیما خانم بحث زندگی مامانمه. دستم به دامنت. لطفا به شوهرت بگو اون شماره رو به پلیس بده.» سپس گوشی را قطع می کند. سعید هم که کنار حسن ایستاده بود حرفهایش را می شنود و سعی می کند او را آرام کند تا به جست و جو ادامه دهند.

قسمت ۴۶ سریال گلپری

وقتی کادیر برمی گردد و سوار ماشینش می شود، شیما چیزی نمی گوید و مدام با تردید به او و موبایلش نگاه می کند اما ناگهان از او می خواهد که ماشین را نگه دارد و همه چیز را برایش تعریف می کند. کادیرهم زود شماره ی اژدر را برای ردیابی به پلیس می دهد. پلیسها هم خیلی سریع مکان او را پیدا می کنند. وقتی شیما از ماشین پیاده می شود کادیر از او تشکر می کند. شیما هم می گوید:« ممکنه خطاهایی کنم اما هیولا نیستم.»

حسن و سعید به طرف خانه های روستایی می روند تا جان را پیدا کنند. جبار وقتی از پنجره آنها را می بیند به روی پیرمرد و پیرزن اسلحه می کشد و تهدیدشان می کند تا چیزی به حسن نگویند. حسن درهمان خانه را می زند و عکس جان را به پیرمرد نشان می دهد و از او می خواهد که اگر چیز مشکوکی دیده بگوید. پیرمرد پس از مدتی سکوت در آخر می گوید که جان را ندیده است. حسن هم که به رفتار او مشکوک شده به سعید می گوید که می داند جان در همان اطراف است. آنها برای این که کسی شک نکند و به جان آسیبی نرسد، از خانه ی پیرمرد دور می شوند.

گلپری با این نقشه که اژدر در را به رویش باز کند، با مهربانی با او صحبت می کند و می گوید که می داند همه ی کارهایی که انجام می دهد از سردوست داشتن است و حتی به او قول ازدواج هم می دهد. اژدر از پشت در به این حرفها گوش می دهد و تا حدودی خام می شود.

قسمت ۴۷ سریال گلپری: اژدر دودل می شود که در را به روی گلپری باز کند یا نه و چون به رفتار او مشکوک شده نمی تواند درست تصمیم بگیرد. در همین حال کادیر که آدرس را از پلیس گرفته بود به آنجا می رسد و به اژدر می گوید که در را باز کند و خودش را تسلیم کند تا مجازاتش کمتر شود اما اژدر مقاومت می کند. آنها با هم درگیر می شوند و گلوله ای از تفنگ اژدر شلیک می شود. گلپری هم که صدای دعوای آنها و گلوله را می شنود نگران کادیر می شود. اما کادیر خودش در را به روی گلپری باز می کند و او را در آغوش می گیرد. اژدر هم غش کرده و روی زمین افتاده است.

قسمت ۴۷ سریال گلپری

اژدر دودل می شود که در را به روی گلپری باز کند یا نه و چون به رفتار او مشکوک شده نمی تواند درست تصمیم بگیرد. در همین حال کادیر که آدرس را از پلیس گرفته بود به آنجا می رسد و به اژدر می گوید که در را باز کند و خودش را تسلیم کند تا مجازاتش کمتر شود اما اژدر مقاومت می کند. آنها با هم درگیر می شوند و گلوله ای از تفنگ اژدر شلیک می شود. گلپری هم که صدای دعوای آنها و گلوله را می شنود نگران کادیر می شود. اما کادیر خودش در را به روی گلپری باز می کند و او را در آغوش می گیرد. اژدر هم غش کرده و روی زمین افتاده است.

پیرزن برای جان داروی گیاهی درست می کند اما متوجه می شود که او نفسش کندتر شده و ممکن است بمیرد و به دکتر نیاز دارد. جبار برای پیدا کردن دکتر بیرون می رود و در مسیر با حسن که پشت دیوار کمین کرده بود روبرو می شود. حسن او را کتک می زند. وقتی جبار بی حال و زخمی روی زمین می افتد به آرامی می گوید: «جان حالش بده. نجاتش بدید. » حسن با عجله به سوی خانه ی پیرمرد می دود و جان را برمی دارد و به همراه سعید، با ماشین به سمت بیمارستان حرکت می کند.اژدر به خودش می آید و اسلحه اش را به سوی گلپری نشانه می گیرد. کادیر خودش را جلوی گلپری قرار می دهد. اژدر به کادیر می گوید: «باشه. اول تو بعد گلپری. » سپس رو به گلپری ادامه می دهد: «منو دوست نداشتی. همش به خاطر اینه. چرا منو دوست نداشتی؟ چی کم داشتم؟ مدرک؟ دل و جرات منو کسی نداره، از تو پر شده. » او با گریه فریاد می زند: «چرا نمی بینی؟ » پلیس ها هم از راه می رسند و اژدر را محاصره می کنند تا تسلیم شود اما او اسلحه را روی سرش می گذارد و شلیک می کند. گلپری هم با دیدن این صحنه حالش بد می شود اما همچنان نگران جان است. حسن به او زنگ می زند و با بغض می گوید: «جان رو پیدا کردم. نگران نباش اما حالش خوب نیست. بی هوشه. داریم میبریمش بیمارستان. » حسن در ماشین با جان که هنوز بیهوش است درد و دل می کند و با گریه می گوید: «داداش بودن منو ازم نگیر. ما قرار بود سپر بلای هم بشیم. اگه تو چیزیت بشه من می میرم. » سعید که پشت فرمان است تحت تاثیر حرف های او بغض می کند. آنها بعد از مدتی رانندگی جان را به بیمارستان می رسانند.آرتمیس از طریق سلن متوجه می شود که برادر حسن دزدیده شده است. او با عجله حاضر می شود و قبل از رفتن، به مادربزرگش می گوید: «من باید برم و دوستم حسن رو ببینم. داداشش دزدیده شده و توی اون وضعیت اومده ملاقات من. فکرشو بکن. من باید کنارش باشم. »

قسمت ۴۸ سریال گلپری: شیما به خانه ی یعقوب خان می رود و به او می گوید از آنجایی که جان را از جلوی مدرسه دزدیده اند و در آن موقع مادرش در خانه بوده است، می توان در دادگاه حضانت نشان داد که گلپری نمی تواند از بچه هایش مراقبت کند. یعقوب خان از شنیدن این حرفها خیلی خوشحال و هیجان زده می شود. درهمین حال پلیس به خانه ی او می آید و خبر مردن اژدر را می دهد. یعقوب خان به شدت غمگین می شود و درحالی که راه رفتن برایش سخت است به تنهایی به اتاق می رود تا خودش این خبر را به فاطما بدهد. او در اتاق شروع به گریه کردن می کند و فاطما با دیدن حال بد یعقوب خان با نگرانی می گوید:« تو آخرین بار برای ایوبم اینجوری گریه کرده بودی… نه نگو .. چیز بدی نگو..» سپس خودش قضیه را می فهمد و گریه و زاری می کند.

قسمت ۴۸ سریال گلپری

قسمت ۴۹ سریال گلپری: آرتمیس با نگرانی خود را به بیمارستان می رساند. حسن از دیدن او تعجب می کند و او را در آغوش می گیرد. سلن که از پشت دیوار آنها را می بیند به آرتمیس حسادت می کند و پیش آنها می رود و او هم حسن را در آغوش می گیرد!

قسمت ۵۰ سریال گلپری: وقتی جان می گوید که چیزی نمی شنود، لبخند از چهره ی گلپری و حسن و بدریه می پرد. دکتر در اتاقش به آنها توضیح می دهد که خیلی زود باید درمان را شروع کنند و اگر زود اقدام نشود ممکن است جان برای همیشه شنوایی اش را از دست بدهد. هزینه ی این درمان بیست هزار لیر می شود و گلپری و حسن که چنین پولی ندارند احساس درماندگی می کنند. حسن می خواهد از سعید پول قرض بگیرد اما کادیر با سماجت و بدون توجه به حرفهای حسن خودش هزینه ها را پرداخت می کند. این موضوع باعث جریحه دار شدن غرور حسن و عصبانیتش می شود.

قسمت ۵۰ سریال گلپری

قسمت ۵۱ سریال گلپری: آرتمیس از کادیر می پرسد: «بین تو و گلپری چی هست بابا؟ » کادیر پس از مدتی سکوت توضیح می دهد که فقط دوست های معمولی هستند و در گذشته عاشق هم بوده اند و بعد از ۲۰سال با هم روبرو شده اند. آرتمیس با کنایه می گوید: «بعد یهو تصمیم گرفتین با مامانم جدا بشین، چه تصادفی!! » کادیر می گوید: «مقصر این وضعیت کسی نیست. خودت که می بینی من و مامانت دو ساله نمی تونیم خودمونو جمع و جور کنیم. نمیشه اینجوری. خوشبخت نیستیم. » آرتمیس با گریه می گوید: «پس من چی می شم؟ خودخواهی نیست؟ کاش منو به دنیا نمی آوردین. الان بهتر درک میکنم دوستایی رو که مامان و باباشون جدا شدن که چرا روز تولدشونو دوست ندارن، چرا نمی خوان سال نو بشه، چرا از تعطیلات و عید متنفرن. » کادیر دست آرتمیس را می گیرد و در حالی که گریه می کند می گوید: «من تورو ترک نمی کنم. من همیشه بابای توام. همه چی روبراه می شه. معذرت می خوام. منو ببخش. بابا بودن خیلی سخته. توروخدا منو ببخش. »

آرتمیس شب با ناراحتی به خانه برمی گردد و کنار مادرش می نشیند و می پرسد: «می شه فقط بغلت کنم؟ سوالم نپرس. » شیما خوشحال می شود و او را در آغوش می گیرد.

گلپری و بدریه و حسن برای تولد جان بار دیگر خانه را تزیین می کنند. آیتن و آجلا هم به جشن تولد جان می روند. جان خیلی خوشحال می شود و قبل از فوت کردن شمع ها آرزو می کند که هیچ وقت از هم جدا نشوند.

شیما به یعقوب خان خبر می دهد که قاضی با درخواست آنها موافقت کرده است. یعقوب خان هم از این که توانسته ضربه ای به گلپری بزند خوشحال می شود.

صبح روز بعد، مددکارهای خدمات اجتماعی در خانه گلپری را می زنند تا با حکم قاضی بچه ها را تا روز دادگاه به پرورشگاه ببرند. گلپری تعجب می کند و در همین موقع بورجو از راه می رسد و ماجرا را برای او تعریف می کند و می گوید که دادگاه حضانت دو روز دیگر است و تا آن موقع نمی توان کاری کرد. حسن و بدریه به مددکارها اعتراض می کنند و نمی خواهند جایی بروند و جان هم که چیزی نمی شنود نگران و مضطرب می شود. بورجو، کادیر را هم در جریان می گذارد. بچه ها به ناچار وسایلاشان را جمع می کنند و با ناراحتی از گلپری خداحافظی می کنند. آنها امیدوارند که دادگاه را برنده شوند و برای همیشه کنار هم بمانند. جان هنگام خداحافظی گریه می کند و از مادرش می خواهد که ترکش نکند.

قسمت ۵۲ سریال گلپری: بچه ها به پرورشگاه می روند و گلپری هم همان روز به آنها سر می زند. کادیر گلپری را دلداری می دهد و می گوید که برای برنده شدن در دادگاه باید با برنامه باشند. گلپری از او می خواهد که درمورد مسائل مالی کمکش نکند تا خودش ثابت کند که از پس زندگی برمی آید.

گوکهان خبر به پرورشگاه رفتن بچه ها را به سعید می دهد و با ناراحتی درمورد خوانواده نداشتن خودش حرف می زند و می گوید:« توی پرورشگاه هر چقدرم که خوب رفتار کنن بازم مثل محبت مامان و بابا نمی شه. من که مزش رو نچشیدم اما اون بچه ها خانوادشون رو خیلی دوست دارن. یه کاری بکن.» حرفهای گوکهان سعید را کمی ناراحت می کند. او به رستورانی که گلپری در آن کار می کند می رود و به او می گوید که هر کمکی لازم داشت خبر دهد.کادیر در محل کارش بخاطر اقدامات شیما با نیش و کنایه با او صحبت می کند. شیما هم اهمیتی نمی دهد و می گوید که کارش همین است و به خاطر همین هم پول می گیرد. هم چنین کادیر به شیما می گوید که آرتمیس موضوع طلاق را فهمیده است. شیما زود عصبی می شود چون خیال می کند که کادیر بدون او با آرتمیس صحبت کرده است. اما کادیر می گوید که خودش هم نمی داند آرتمیس این قضیه را از کجا فهمیده است. سپس از شیما می خواهد که زودتر پروتکل طلاق را امضا کند و بعد هم به کمک هم با آرتمیس صحبت کنند. اما شیما بازهم به طلاق گرفتن اعتراض می کند و می گوید که حوصله ی امضای پروتکل را ندارد.شیما بعد از جر و بحثش با کادیر با انگیزه وارد دفتر خودش می شود و با کمک آرمان برای دادگاه برنامه ریزی می کند. در آخر آرمان از او می خواهد که در دادگاه آخرین برگ برنده را هم رو کند و بگوید که دلیل جدایی اش از کادیر، گلپری بوده است. آرمان توضیح می دهد:« باید درمورد اینکه به یه مرد متاهل نزدیک شده جزئیات بدی. اگه یعقوب خان هم درمورد این وضعیت چند تا عکس رو کنه عالی می شه.» شیما چون از عکس العمل کادیر می ترسد قبول نمی کند اما بعد از مدتی فکر کردن راضی می شود و رو به آرمان می گوید:« کادیر اینبار واقعا منو می کشه اما برای اینکه اون گلپری تاوان کارهاشو پس بده حاضرم هرکاری بکنم.»گلپری همان روز دنبال کار می گردد تا شیفت شب هم کار کند. او به سختی موفق می شود در یک رستوران به عنوان پیش خدمت استخدام شود.از طرفی داملا در رختکن مدرسه هنگامی که بدریه لباسهایش را عوض می کند از او فیلم می گیرد. یکی از هم کلاسی ها هم این صحنه را می بیند.قسمت ۵۳ سریال گلپری: مراسم خاکسپاری اژدر برگزار می شود و یعقوب خان و فاطما شدیدا گریه می کنند و برای ضربه زدن به گلپری در دادگاه روز بعد حریص تر می شوند.

قسمت 53 سریال گلپری:

بعد از تمام شدن مدرسه ی جان، سلن دنبال او و حسن می آید و با هم به شهر بازی می روند و خوش می گذرانند. سلن یکی از عکس های سه نفره ی سلفی شان را برای آرتمیس که در آن روز دنبال حسن می گشت می فرستد و می نویسد:” نگران حسن نباش. کنار منه و کیفش کوکه.” آرتمیس با دیدن آن عکس هم حرص می خورد و هم غصه اش می گیرد.

کادیر که می داند نداشتن خانه برای گلپری در دادگاه مشکل ساز خواهد شد به محل کار او می رود و به او می گوید که خانه ای برایش پیدا کرده است. اما گلپری معذب می شود و می گوید:« می دونم نیتت خوبه اما خودم این مشکل رو حل می کنم.» کادیر هم به ناچار قبول می کند.

شیما و کادیر و آرتمیس شب به رستوران می روند تا با هم درمورد طلاق صحبت کنند. آرتمیس همان ابتدا از پدر و مادرش می پرسد که تغییری در تصمیمشان ایجاد شده یا نه. شیما سکوت می کند و کادیر بعد از یک مکث طولانی می گوید:« نه.» آرتمیس از جا بلند می شود و به تنهایی از رستوران خارج می شود.

گلپری هم بی خبر از بقیه شیفت شب از ساعت هفت تا سه هم کار می کند و حتی برای پول بیشتر ظرفها را هم می شوید.

روز دادگاه می رسد و بچه ها پشت در و وکیلها و موکل ها وارد جلسه ی دادگاه می شوند. ابتدا شیما می گوید که گلپری نمی تواند هزینه ی سلامتی و امنیت بچه هایش را تامین کند و درعوض پدربزرگ بچه ها یعقوب خان، کاملا از پس این کار برمی آید. کادیر هم می پرسد اگر یعقوب خان واقعا پدربزرگ خوبی است چرا به عروسش کمک نمی کند؟ در ادامه ی جلسه شیما می گوید که هزینه های درمان ناشنوایی جان را کادیر آیدین پرداخت کرده و می توان گفت اگر وکیل گلپری به او کمک نکند، او از پس زندگی اش برنمی آید. کادیر هم توضیح می دهد که بخاطر انسانیت قرض داده و یادآوری می کند که گلپری از محل کار قبلی اش بخاطر یعقوب خان و از آپارتمانش بخاطر شیما اخراج شده و مدارکش هم در پرونده موجود است. جلسه مدتی ادامه می یابد و در آخر شیما می گوید زمانی که حضانت بچه ها با پدر بزرگشان بوده حتی خون از دماغ هیچ کدام نیامده و درگیر هیچ جرمی نشده اند اما الان یا در کلانتری هستند یا در بیمارستان. او با حرارت از قاضی می خواهد که این بچه های بی چاره را نجات دهد. قاضی برای بررسی بیشتر، اعلام نتیجه را به فردا موکول می کند.

کادیرهنگام بیرون رفتن از دادگاه به بچه های گلپری امید می دهد. درهمین موقع شیما از راه می رسد و رو به او می گوید:« برای فردا امیدوار نباش. مخصوصا بعد از این تعویق.» کادیر هم که خودش بخاطر این تعویق نگران شده به گلپری می گوید که از این موضوع اصلا خوشش نیامده است و باید برای فردا کارهای بیشتری بکنند.

قسمت ۵۴ سریال گلپری: کادیر، هاردی که حسن برایش برده بود را بررسی کرده و با استفاده از همان سعی می کند اردال را مجبور کند که حق و حقوق کارگرهایش را پرداخت کند. اردال عصبی می شود اما کاری از دستش برنمی آید و فقط داد و بیداد می کند. کادیر که مدارک زیادی علیه اردال دارد به حالت تهدید و با جدیت به او می گوید که با دخترش خوب رفتار کند. سلن هم حرفهای آنها را می شنود و می ترسد و زود از شرکت پدرش ناپدید می شود! کادیر که متوجه نقش سعید در اعتراض کارگر ها شده، سراغ او می رود و خبر می دهد که مشکل را حل کرده است. سپس با لحنی کنایه آمیز به سعید می گوید که دیگر از بچه ها کار نکشد و از حسن و گلپری هم فاصله بگیرد.

قسمت ۵4 سریال گلپری:

گلپری خبر پیدا کردن یک خانه ی سرایداری جدید را به بچه هایش می دهد و آنها را برای پیروزی در دادگاه امیدوارتر می کند.

کادیر گلپری را تعقیب می کند و متوجه می شود که او شبها در یک رستوران کار می کند. یکی از مشتری های مست جلوی چشمان کادیر به گلپری گیر می دهد و متلک می گوید. کادیر هم با او درگیر می شود و کتک کاری می کند سپس رو به گلپری می گوید که اجازه نمی دهد در آنجا کار کند. گلپری از او می خواهد در زندگی اش دخالت نکند اما کادیر حرف خودش را می زند و بعد از مدتی جر و بحث او را همراه خود می برد.

جلسه ی دوم دادگاه برگزار می شود و کادیر اجاره نامه را هم به پرونده اضافه می کند. از سویی بچه ها هم وارد جلسه می شوند و به خوبی از مادرشان دفاع می کنند و دروغ های خانواده ی پدری شان را رو می کنند و با توصیف عشق و علاقه و حمایتی که بین آنها و مادرشان وجود دارد، توضیح می دهند که گلپری آشیانه ی زیبایی برایشان ساخته است. دادگاه برای آنها خوب پیش می رود اما ناگهان شیما اعلام می کند که دلیل جدایی اش از کادیر، گلپری است و رو به قاضی می گوید کسی که زندگی دیگران را خراب کند نمی تواند خودش زندگی زیبایی بسازد. گلپری و کادیر با تعجب و عصبانیت به این موضوع اعتراض می کنند و بچه ها هم از مادرشان حمایت می کنند. نظم جلسه به هم می ریزد. اما شیما برای اثبات ادعایش عکس هایی که کادر در روز تولد جان از کادیر و گلپری گرفته بود را به قاضی نشان می دهد و او را تحت تاثیر قرار می دهد. پس از آرام شدن جو جلسه، قاضی حکمش را صادر می کند. او حضانت حسن و بدریه را به مادرشان و حضانت جان را به یعقوب خان می دهد. شیما و یعقوب خان و خانواده ی او خوشحال می شوند و گلپری با چشمان پر از اشک به جان نگاه می کند. جان که نمی داند نتیجه چه شده با حیرت به صورت دیگران خیره می شود.

از طرفی همزمان با جلسه ی دادگاه مرد ناشناسی با پالتوی سیاه سر خاک اژدر می رود.

قسمت ۵۵ سریال گلپری: بعد از پایان دادگاه یعقوب خان قصد دارد هرچه زودتر جان را با خود ببرد. گلپری درحالی که گریه می کند برای جان روی کاغذ می نویسد که برای مدتی به تنهایی باید به خانه ی پدربزرگش برود تا در اسرع  وقت او را پس بگیرند. جان مادرش را در آغوش می گیرد و با ناراحتی می گوید:« جایی نمی رم. من تو رو می خوام. قراره با دلتنگی تو بزرگ بشم؟» گلپری با چشمان پر از اشک معذرت خواهی می کند و حسن و بدریه هم گریه می کنند.

قسمت ۵5 سریال گلپری

کادیر در سالن جلوی شیما را می گیرد ومی گوید:« دیگه قراره چقدر بد بشی؟ چقدر می خوای متعجبم کنی؟ تاوان اشکهای اون بچه رو پس می دی.» شیما در جواب می گوید:« منو از چی می ترسونی؟ زندگی و آشیونه ای که با هزار زحمت ساختم بخاطر اون زن خراب شده. می فهمی؟» سپس به راهش ادامه می دهد.

گلپری در محوطه ی دادگاه با شیما جر وبحث می کند و به او می گوید که دیگر درمقابل تهمت هایش سکوت نخواهد کرد. شیما هم دوباره همان تهمت ها را تکرار می کند و این موضوع باعث عصبانیت حسن و کادیر می شود.

گلپری هنگام تحویل دادن جان، یعقوب خان را بخاطر بدی های پی در پی اش سرزنش می کند. در این میان حسن و یعقوب خان هم دعوایشان می شود. جان به خانواده ی پدری اش اهمیت نمی دهد و فقط با ناراحتی در ماشین می نشیند. حسن به جان قول می دهد که دوباره او را به خانه برگرداند.

حسن که از دست همه و حتی مادرش عصبانی است به اسکله می رود و همه چیز را برای سعید تعریف می کند و می گوید که شیما به مادرش تهمت زده است. سعید او را دلداری می دهد و قبول می کند که در برگرداندن جان کمکش کند. از سویی بدریه هم با گوکهان درددل می کند. گوکهان بعد از آرام کردن او یاد دردهای خودش می افتد و چون از رفتن آنها به خانه ی جدیدشان ناراحت است می گوید:« دیگه خونه جای رفتن نیست. بازم قراره گرسنگی بکشم و تنها بمونم.» بدریه به او می گوید:« مامانم تو رو خیلی دوست داره. می تونی هر وقت خواستی بیای. از طرفی تو داداش حسن محسوب می شی.»

سعید که متوجه نقش حسن و گوکهان در پایان یافتن اعتصاب شده با لبخند و به شوخی به حسن کنایه می زند و از او می خواهد ماجرای دور زدن اردال را برایش تعریف کند.

گلپری همان روز به خانه ی یعقوب خان می رود تا جان را ببیند. اما یعقوب خان اجازه نمی دهد و می گوید که فقط هفته ای یکبار حق دیدن جان را دارد و حتی بعد از برگشتن آنها به تاشکینان این دیدارها کمترهم خواهد شد. گلپری سماجت می کند و داد و بیداد راه می اندازد و نگهبانها او را بیرون می کنند. جان که متوجه آمدن مادرش شده از پنجره او را صدا می زند.

کادیر شیما را سوار ماشین خودش می کند و با عصبانیت به خانه می رود و پروتکل طلاق را جلوی او می گذارد تا امضایش کند. شیما باز هم از کارهایی که کرده دفاع می کند. بعد هم گریه می کند و از کادیر می خواهد که آرام باشد تا این موضوع را در آرامش حل کنند و درباره ی طلاق کمی حرف بزنند. کادیرعکس دونفره شان را از روی میز برمی دارد و کنار شیما می نشیند و به آرامی می گوید:« چه قولهایی موقع ازدواج با تو به خودم دادم. می خواستم خوشبختت کنم. بهت ارزش بدم. هرکاری بابام برای مامانم نکرد می خواستم برای تو انجام بدم. اشتباه کردم. فکر نکرده بودم که چقدر می شناسمت. که ارزشهامون یکیه؟ ازدواجی که روی زخم های بچگی بنا بشه ناحقی بوده، هم برای تو و هم برای من.» شیما بیشتر گریه می کند و باز بحث را به سمت گلپری می کشاند و در نهایت با عصبانیت پروتکل را امضا می کند. در همین موقع آرتمیس از مدرسه برمی گردد و وقتی متوجه می شود که دیگر طلاق حتمی شده و قرار است سه روز پیش پدرش و چهار روز پیش مادرش زندگی کند، رو به کادیر با ناراحتی می گوید:« خونه ی من اینجاست. تو بیا و اینجا منو ببین.» آرتمیس به اتاقش می رود. شیما گریه می کند. کادیر هم از خانه خارج شده و نگاهی به حلقه ی ازدواجش می کند و آن را در جیبش می گذارد.

قسمت ۵۶ سریال گلپری: یعقوب خان برای تنبیه کردن، جان را در اتاقش زندانی می کند و جان مدام سراغ مادرش را می گیرد. فیدان نامه ای که گلپری برای جان نوشته بود را به دستش می رساند. جان نامه ی پر از محبت و امید مادرش را می خواند و کمی آرام می شود.

قسمت 56 سریال گلپری:

یعقوب خان و فاطما برای خوشحال کردن جان به بازار می روند تا برای او خرید کنند.کادیر از بورجو می خواهد تمام اطلاعاتی که از خلاف های یعقوب و مرگ ایوب در دست دارند دسته بندی کند تا آن را با خود پیش دادستان ببرد. کادیر در شرکت جدیدش مستقر می شود و هنگام چیدن کلکسیون تسبیحش با ناراحتی در مورد طلاق با بورجو درد و دل می کند و می گوید: «هیشکی واسه طلاق گرفتن ازدواج نمیکنه. دیگه زندگی من مثل قبلش نمیشه. از این به بعد هدف من اینه که به آرتمیس ثابت کنم که ترکش نکردم. »از سویی، شیما با آرمان صحبت می کند و به او می گوید که فقط پروتکل را امضا کرده و قصد دارد در داداگاه به قاضی بگوید شوهرش را دوست دارد و طلاق نمی خواهد، تا حکم تعویق بگیرد. آرتمیس حرف های او را می شنود و این سردرگمی اعصابش را به هم می ریزد.حسن به کمک سعید و گوکهان، اسباب و اثاثیه را به خانه ی جدید می برد. گلپری با مهربانی از گوکهان می خواهد که هروقت دلش خواست به خانه ی آنها بیاید. بدریه هم از خانه ی جدیدشان خوشش می آید و امیدوار است جان هم به زودی پیش آنها برگردد. بعد از رفتن سعید و گوکهان، حسن می خواهد با مادرش صحبت کند و تکلیف رابطه ی او و کادیر را مشخص کند. او با عصبانیت و داد و بیداد به گلپری می گوید: «من بهت چی گفتم؟ نگفتم جایی که من هستم کسی نمیتونه جای بابامو بگیره؟ » گلپری از خودش دفاع می کند و حسن با حرص ادامه می دهد: «اگر اون تهمت هارو باور می کردم تو صورتت نگاه نمی کردم. محاکمه ت می کردم. » گلپری به خاطر نحوه ی حرف زدنش به حسن تذکر می دهد. اما وقتی می بیند او بیش از اندازه حساس است و واقعا آشفته شده کنارش می نشیند و با آرامش می گوید: «به خاطر این قضیه ی ناموس و آبرو، بابام نذاشت درس بخونم. بعد با بابات آشنا شدم و اونم همین کارو کرد، چهارتا دیوار کشید دورم. انگار وقتی من میرم بیرون همه دنبالم میدوئن و همه به من چشم دارن!! انقدر حسود بود که به خندیدن منم حسادت میکرد. » حسن از پدرش دفاع می کند و می گوید: «مگه چیکار کرده؟ دوست داشته دیگه. بدت رو خواسته؟ » گلپری می گوید: «عشق اینه؟! این فقط ناخوشی میاره. من و پدرت خیلی ناخوش بودیم. بعد بابات، پدربزرگت و مامان بزرگتم همین کارو کردن. دارم می گم کاری که پدرت کرده رو تو نکن. این حسادت چیز بدیه. من تا امروز کار خجالت آوری نکردم. » حسن ناگهان از کوره در می رود و با فریاد می گوید: «میدونی من به خاطر همین موضوع امروز نتونستم دادامشو پس بگیرم چون احتمالا قاضی هم مثل پدربزرگ و بابام و حتی من فکر می کرده. اصلا احتمالا تا آتیشی نباشه، دودی هم بلند نمیشه… » گلپری به او سیلی محکمی می زند و حسن هم وسایلش را جمع می کند و بدون توجه به خواهش های بدریه و گلپری از خانه می رود. در راه، سلن که دوباره از پدرش کتک خورده، با او تماس می گیرد و در حالی که گریه می کند از او آدرس اسکله را می خواهد تا پیشش برود.کادیر در شرکت دوستش برای گلپری کار پیدا کرده است. پس به دیدنش می رود و موضوع را به او می گوید. گلپری از کادیر تشکر می کند اما به خاطر حسن با رفتار سردش به او می فهماند که نمی خواهد حرف مردم پشت سرشان باشد، بنابراین کمک را رد می کند.

قسمت ۵۷ سریال گلپری: حسن به اسکله می رود و از سعید اجازه می گیرد تا چند روزی در آنجا بماند. سلن هم با صورت کبود پیش او می رود و حسن وقتی می فهمد که پدرش کتکش زده عصبانی می شود و می خواهد سراغ اردال برود اما سلن مانع می شود و می گوید که دعوا کردن فایده ای ندارد و فقط می خواهد بغلش کند. حسن هم مدتی او را در آغوش می گیرد و سپس برای شام ماهی درست می کند. شب، حسن می خواهد سلن را پیش دوست یا آشنایی ببرد و به فکرش می رسد او را به خانه ی گوکهان بفرستد. اما سلن قبول نمی کند و می خواهد همان جا پیش حسن بماند. سلن که می خواهد رابطه ی عاشقانه ای را با حسن شروع کند می گوید: «به قلبت گوش کن. مگه منو دوست نداری؟ داری. خودت گفته بودی اتفاقای خوب یهو میفته. » حسن شرایط زندگی اش را یادآوری می کند و می گوید: «الان آخرین چیزی که می تونم بهش فکر کنم عشقه. » سلن بعد از مدتی گفت و گو باز هم حرف خودش را می زند و می گوید: «دست به دست هم بدیم و به هم کمک کنیم. خوب نیست؟ » سپس دست های حسن را می گیرد و سرش را روی شانه ی او می گذارد.

قسمت 57 سریال گلپری:

حسن به اسکله می رود و از سعید اجازه می گیرد تا چند روزی در آنجا بماند. سلن هم با صورت کبود پیش او می رود و حسن وقتی می فهمد که پدرش کتکش زده عصبانی می شود و می خواهد سراغ اردال برود اما سلن مانع می شود و می گوید که دعوا کردن فایده ای ندارد و فقط می خواهد بغلش کند. حسن هم مدتی او را در آغوش می گیرد و سپس برای شام ماهی درست می کند. شب، حسن می خواهد سلن را پیش دوست یا آشنایی ببرد و به فکرش می رسد او را به خانه ی گوکهان بفرستد. اما سلن قبول نمی کند و می خواهد همان جا پیش حسن بماند. سلن که می خواهد رابطه ی عاشقانه ای را با حسن شروع کند می گوید: «به قلبت گوش کن. مگه منو دوست نداری؟ داری. خودت گفته بودی اتفاقای خوب یهو میفته. » حسن شرایط زندگی اش را یادآوری می کند و می گوید: «الان آخرین چیزی که می تونم بهش فکر کنم عشقه. » سلن بعد از مدتی گفت و گو باز هم حرف خودش را می زند و می گوید: «دست به دست هم بدیم و به هم کمک کنیم. خوب نیست؟ » سپس دست های حسن را می گیرد و سرش را روی شانه ی او می گذارد.

آرتمیس که به خاطر دوستی حسن و سلن ناراحت است با فکر کردن به عکسی که سلن برایش فرستاده بود گریه اش می گیرد و عکس را پاک می کند. اما اینبار چشمانش به عکس خانوادگی روی میز می افتد و باز هم غصه می خورد.

سعید به محل کار گلپری می رود و به او خبر می دهد که حسن به اسکله رفته تا دیگر نگران نباشد. سپس به او پیشنهاد کار در ماهی فروشی را می دهد و می گوید: «اونجا یه عالمه ماهی هست که باید تمیز بشه. همه ی بچه های ما اونجا بی کس و کارند. غذا درست می کنید. » گلپری قبول می کند.

دادستان بعد از دیدار با کادیر قبول می کند که پرونده ی ایوب را بررسی کند تا ببیند که یعقوب خان در قتل پسرش دست داشته یا نه.

کادیر برای اجاره  ی خانه جدید به همراه مشاور املاک به واحدی سر می زند. اما وقتی متوجه می شود که گلپری سرایدار آنجاست منصرف می شود.

بدریه وقتی وارد کلاس می شود می فهمد که همه به او خیره شده اند و می خندند و پنهانی با هم صحبت می کنند. یکی از پسرهای کلاس با تمسخر به او می گوید: «تو چی بودی بدریه؟! تو کلاس قیافه ی معصوم می گیری اما بیرون ژست های آتشین می گیری! » بدریه سراغ آتاکان می رود تا از ماجرا سر در بیاورد. اما او هم اعصابش خرد است و می گوید: «دیگه همو نبینیم بهتره. دیگه دوست دختر، دوست پسر نیستیم. » بدریه خیلی ناراحت می شود و آتاکان گوشی اش را به او نشان می دهد و می گوید: «این اکانت تو نیست؟! » بدریه با حرص سراغ داملا می رود و به خاطر این که با نامش اکانت باز کرده و عکس هایش را در آن گذاشته، با او دست به یقه می شود. داملا چیزی را گردن نمی گیرد. مدیر از دست هردو شاکی می شود و برای فردا اولیای آنها را فرا می خواند.

حسن و سلن در آغوش هم خوابشان برده. بعد از رفتن سلن به مدرسه، سعید به حسن هشدار می دهد که دیگر کسی را به اتاقش راه ندهد. آن دو با هم پیش وکیلی می روند تا شرایط پس گرفتن جان را بدانند. وکیل می گوید که اگر گلپری متاهل شود و صاحب خانواده باشد می تواند به سرعت جان را پس بگیرد. اما حسن عصبانی شده و از آنجا بیرون می رود. هنگامی که حسن در ماهی فروشی مشغول کار است جان با او تماس می گیرد و به خاطر تنها ماندنش گله می کند. حسن وقتی می بیند که جان توضیحات او را نمی شنود به گریه کردن می افتد و با سعید درد و دل می کند و می گوید که حتما باید جان را پس بگیرد.

قسمت ۵۸ سریال گلپری: شیما به همراه آرمان به شرکت جدید کادیر می رود تا او هم در آنجا مستقر شود. اما کادیر جلوی بقیه کارمندها به او می گوید که طبق پروتکل، فقط در شرکت قبلی سهم دارد و اگر بخواهد بماند، باید اجاره دهد. شیما در گوشه ای به آرمان می گوید که برای حرص دادن کادیر هم که شده یکی از طبقه ها را اجاره خواهد کرد.

قسمت 58 سریال گلپری:

دادستان بعد از بررسی پرونده ی ایوب، پیش کادیر می رود و تایید می کند که به نظر، یعقوب خان در مرگ پسرش دست داشته اما می گوید که پرونده ها گم شده و مدارک ناقص است. همچنین او این فرضیه را مطرح می کند که با توجه به پیدا نشدن جسد ایوب شاید او زنده باشد و چون تحت تعقیب است خودش را نشان نمی دهد. اما کادیر می گوید که او خانواده و بچه دارد و حداقل می توانست زنگ بزند و از خودش خبری دهد اما این کار را نکرده پس احتمالا مرده است.

گلپری برای دیدن جان به بیمارستان می رود تا بعد از جلسه ی درمانی دقایقی او را ببیند. اما کادر، پنهانی جان را از در پشتی می برد تا گلپری نتواند او را ببیند. جان که متوجه شده مادرش برای دیدن او آمده بود در ماشین مدام به کادر التماس می کند که اجازه دهد مادرش را در آغوش بگیرد. گلپری هم که نتوانسته جان را ببیند با ناراحتی به محل کارش برمی گردد. اما صدای جان را می شنود که همراه کادر برای دیدن او آمده است. گلپری بسیار خوشحال می شود و جان را در آغوش می گیرد.

شب، گلپری برای کار به ماهی فروشی می رود و حسن که نمی دانست او می خواهد آنجا کار کند، عصبانی می شود.

صبح روز بعد، حسن به دیدن آرتمیس می رود و بلاهایی را که شیما سر خانواده شان آورده و ماجرای تهمتی که باعث شده جان از آنها جدا شود را تعریف می کند. آرتمیس با ناراحتی و به سرعت به دفتر بورجو می رود و التماس می کند تا واقعیت را بداند. بورجو هم حرف های حسن را تایید می کند.

از طرفی، شیما در سالن دادگاه به کادیر می گوید که می خواهد به قاضی بگوید قصد جدا شدن ندارد.

سعید صبح همان روز به محل کار گلپری می رود و آرام آرام ابتدا به او توضیح می دهد که بد برداشت نکند و بداند که او هیچ توقعی ندارد و فقط می خواهد کمک کند. سپس پیشنهاد ازدواج می دهد تا گلپری بتواند سریعا جان را پس بگیرد. حسن حرف های سعید را نصفه و نیمه از لای در می شنود.

مردی که حسن و بدریه را در محل کار و مدرسه تحت نظر داشت، به طرف خانه ی یعقوب خان می رود و زنگ در را به صدا درمی آورد. فاطما بعد از باز کردن در مات و مبهوت به آن مرد خیره می شود و با صدای لرزان می گوید: «بسم الله… خدایا عقلمو برام نگه دار…! ایوب؟!! »

قسمت ۵۹ سریال گلپری: حسن به طرف سعید هجوم می برد و با داد و فریاد او را متهم می کند به اینکه به مادرش چشم داشته است. سعید از خودش دفاع می کند. آنها حرفهایشان را با صدای بلند به هم می زنند و حسن به تندی با سعید صحبت می کند. گلپری سعی می کند پسرش را آرام کند. سعید با عصبانیت به اسکله می رود و وارد اتاق کارش می شود. حسن هم مدتی بعد به آنجا می رسد تا از او حساب پس بگیرد. سعید می گوید که تنها خوسته اش برگرداندن جان بوده و قصد کمک داشته است. اما حسن باور نمی کند و با حرص به او می گوید:« اگه انقدر آدم خوبی هستی چرا پسرتو کارگرت کردی؟ یعنی گوکهان به اندازه ی برادر من واسه تو ارزش نداره؟!!» سعید با شنیدن این حرفها مشت محکمی به صورت او می کوبد و فریاد می زند:« تو از کجا فهمیدی که گوکهان پسر منه؟» حسن بعد از کمی سکوت با خشم از اتاق او خارج می شود.

قسمت 59 سریال گلپری

آرتمیس با عصبانیت به دادگاه می رود و در سالن جلوی شیما را می گیرد و او را بخاطر بلاهایی که سر خانواده ی حسن آورده سرزنش می کند. سپس مادرش را تهدید می کند که اگر از کادیر طلاق نگیرد دیگر هرگز او را نخواهد دید. شیما که از رفتار آرتمیس متعجب شده گریه می کند و مجبور می شود که طلاق بگیرد. بعد از پایان جلسه ی دادگاه، آرتمیس به مادرش می گوید که هنوز از دست او عصبانی است و می خواهد چند روزی پیش پدرش بماند. شیما باز هم گریه می کند و با حرص با کادیر صحبت می کند و رو به آنها با ناراحتی می گوید:« باشه، همتون یکی یکی ترکم کنید.» کادیر سعی می کند او را آرام کند اما شیما با گریه ادامه می دهد:« وقتی مادر خودم ترکم کرد از شماها چه انتظاری داشته باشم؟ اصلا همتون منو نیست فرض کنید.» او با عصبانیت و حال بدش آنجا را ترک می کند و آرتمیس درباره ی رفتار مادرش می گوید:« حتی وقتی مقصره به آدم احساس گناه می ده. چرا مامان من اینجوریه؟!»

از طرفی فاطما بعد از دیدن پسرش از حال می رود و کادر هم وقتی ایوب را می بیند با بهت و ناباوری به او خیره می شود. فاطما وقتی به هوش می آید درحالی که گریه می کند، با خوشحالی خدا را شکر می کند و برگشتن ایوب را یک معجزه می داند. یعقوب خان که از چیزی خبر ندارد وقتی با پسرش روبه رو می شود از تعجب خشکش می زند. ایوب با نفرت به او نگاه می کند و سلام سردی می دهد. آنها دور هم می نشینند و ایوب ماجراهایی که باعث فرارش شد را تعریف می کند. او از شبی حرف می زند که یعقوب خان کنار مرز از او می خواست که به جایش فرار کند و برای متقاعد کردنش گفته بود:« راهی نیست. صد نفری رفتیم تو و اسلحه شلیک شد، بعد دوتامون اومدیم بیرون. جسدش موند داخل. اگه برملا بشه که اون آدم رو من کشتم اعتبار و همه چیزم نابود می شه. مال و اموالمون نیست می شه. اما اگه بگیم کار ایوب بوده و فرار کرده، من نجات پیدا می کنم و تو رو هم نجات می دم.» ایوب با گریه به پدرش التماس می کرد و می گفت:« من نمی تونم. جان هنوز نوزاده. بدریه و حسن کوچیکن. پریشون می شن. گلپریم نابود می شه.» اما یعقوب خان بعد از مدتی بحث کردن با اطمینان به او قول داد که از امانت هایش خوب مراقبت کند و به سال نکشیده خودش را هم با یک هویت جدید برگرداند. آن شب بعد از اینکه ایوب پایش را به آن طرف مرز گذاشت، انفجاری رخ داد. ایوب این ماجراها را با سانسور کنار مادر و خواهرش تعریف می کند و می گوید که پس از انفجار زخمی شد و خودش را به آن طرف رساند و یک قاچاقچی به او پناه داد اما پلیسها در خانه ی مرد قاچاقچی مواد مخدر پیدا کردند و همراه آنها او را هم به زندان انداختند و او هم برای اینکه به ترکیه برنگردد و به جرم قتل مجازات نشود، هویتش را مخفی کرد تا فقط هفت سال حبس بکشد. فاطما با شنیدن ماجراهایی که ایوب از شب فرارش تعریف می کند با شک و تردید به یعقوب خان نگاه می کند و یعقوب خان هم از کارهایش خجالت زده می شود و می ترسد که ایوب همه چیز را جلوی بقیه بگوید.

ایوب مدام با خشم و نفرت به پدرش نگاه می کند. او بعد از این توضیحات، سراغ گلپری و بچه ها را می گیرد و می پرسد که چرا آنها به استانبول آمده اند و آواره شده اند و از هم جدا هستند. همه سکوت می کنند. ایوب گلدانی را به زمین می کوبد و اینبار سوالهایش را با فریاد می پرسد. کادر هول می شود و می گوید که قضیه ناموسی بوده است. ایوب بیشتر عصبی می شود و صورتش را به پدرش نزدیکتر می کند و با حرص می گوید:« من نه بابا می شناسم نه مامان. می کشم!! من اون هفت سال رو با فرض اینکه خانوادم پیش توئن با صبر گذروندم. اگه پشت ناموسم حرفی باشه اول تو رو می کشم بابا. بگو کی به زنم دست درازی کرده. حرف بزن.» فاطما برای اینکه قضیه را جمع و جور کند با بغض و گریه به ایوب می گوید که گلپری بعد از رفتن او خیلی تغییر کرده بود و مردم پشت سرش حرف می زدند اما یعقوب خان مردم را ساکت کرد! ولی گلپری باز هم آرام ننشست و بچه ها را برداشت و به استانبول آمد و بدین ترتیب آنها هم برای کمک کردن به نوه هایشان به استانبول آمدند اما گلپری مدام کمک های آنها را رد می کرد!! ایوب که سردرگم شده کمی آرام می گیرد اما باز هم با شک به همه نگاه می کند.

ایوب در گوشه ای از خانه با بغض به یعقوب خان می گوید که چرا هنگام انفجار او را ترک کرده و می پرسد که چگونه بعد از خراب کردن زندگی او این سالها را راحت زندگی کرده است؟ یعقوب خان ابتدا از او می خواهد که آرام صحبت کند تا فاطما چیزی نشنود سپس می گوید که فکر می کرده او مرده است اما با این حال کمک خبر کرده و جسدی پیدا نشده. ایوب با چشمان پر از اشک و نفرت به پدرش خیره می شود و با تهدید می گوید:« الان می ری و مثل مرد می گی اون آدم رو تو کشتی و حساب پس می دی. اسم منو پاک می کنی. بعدشم می ری زندان. منم به آزادیم می رسم و با زنم و خانوادم زندگی ای که تجربه نکردم رو تجربه می کنم.»

بدریه بعد از روز بدی که در مدرسه گذراند، با گوکهان کنار دریا می نشیند و چند خاطره ی زیبا از پدرش تعریف می کند. گوکهان با ناراحتی می گوید که چون پدر ندارد، خاطره ای هم از او ندارد. بدریه او را دلداری می دهد.

سعید بعد از دعوایی که با حسن داشت کنار او می ایستد و با آرامش می گوید که در زندگی فقط یک زن را دوست داشته و آن هم مادر گوکهان بوده که مدتها پیش پسرشان را برداشته و او را ترک کرده. او توضیح می دهد که بعد از کلی جست و جو گوکهان را زمانی پیدا کرده که مادرش مرده بوده و ده سال داشته. سعید با بغض می گوید:« نتونستم بهش بگم من باباتم.» حسن به او می گوید که با این کار اشتباه بزرگی کرده و کمی از پدر خودش صحبت می کند. پس از مدتی گفت و گو سعید از او می خواهد که این ماجرا مخفی بماند و برای آخرین بار می گوید که مقصودش از پیشنهاد ازدواج به گلپری فقط کمک کردن بوده است.

آرتمیس که دیگر رفتارش با کادیر خوب شده، با او به رستورانی می رود و درباره ی شیما هم می گوید که او بخاطر اشتباهاتش باید مدتی فکر کند تا خودش را دوباره پیدا کند.

ایوب به اتاق جان می رود و او را در حال مطالعه می بیند و چون می داند که جان نمی شنود، درحالی که قدم به قدم به او نزدیک می شود با بغض می گوید:« آخرین باری که تو رو دیدم نوزاد بودی. توی بغلم می خوابیدی و بوی شیر می دادی. شبیه مادرت شدی. به تو می گفت عزیز دلم. هنوزم می گه؟» جان با تعجب به او نگاه می کند و از کادر می پرسد که آن مرد کیست. کادر می خواهد توضیح دهد اما ایوب اجازه نمی دهد و می گوید:« من متهم به جرمم. اول باید بابا اسممو پاک کنه و بعد..»

شیما در قراری با دوستانش در جواب به سوالهای آنها که می خواهند دلیل حال گرفته و ناراحتی اش را بدانند، می گوید که کادیر با یک زن سرایدار به نام گلپری به او خیانت کرده و سپس به التماس کردن افتاده اما او که زنی مغرور است (!) هرگز نمی تواند چنین چیزی را بپذیرد بنابراین کادیر را نبخشیده و از او جدا شده. دوستان شیما از این کار کادیر تعجب می کنند و او را دلداری می دهند.

قسمت ۶۰ سریال گلپری: کادیر روزی که طلاق گرفته به رستورانی که گلپری در آن کار می کند می رود تا کمی با او درد و دل کند. بعد از گفت و گوی کوتاهی گلپری می فهمد که کادیر طلاق گرفته پس زیاد روی خوشی به او نشان نمی دهد و مشغول کار می شود. آیتن در گوشه ای به گلپری می گوید که مشخص است حس قوی ای بین آن دو وجود دارد. گلپری بخاطر حساسیت های حسن نگران است اما آیتن می گوید که مادرها هم حق عاشق شدن دارند و سپس از او می خواهد که بدون ترس برود و احساسش به کادیر را به او اعتراف کند. گلپری پس از کمی فکر کردن، هنگامی که کادیر از رستوران خارج می شود دنبالش می رود و بخاطر رفتارهای سرد اخیرش معذرت خواهی می کند. کادیر هم بعد از گله کردن از بی توجهی های او، از گلپری می خواهد که دیگر رویش را از او برنگرداند و می گوید:« ببین، من تو چشمای تو خودمو می بینم. تو هم تو چشمای من خودتو می بینی. این خیلی معصومانه ست. اینو از ما نگیر.»

قسمت 60 سریال گلپری

از طرفی شیما که در دورهمی دوستانش مست کرده، درمورد تصمیمش برای پیدا کردن یک دوست پسر جوان و سبزه حرف می زند!! دوستانش برای او قیافه می گیرند و از رفتارش خجالت زده می شوند.

کادیر و آرتمیس به خانه ی جدیدشان می روند و آرتمیس به پدرش می گوید:« می دونم از دست مامانم خیلی عصبانی هستی. حقم داری. بخاطر من مجبور نیستی تحملش کنی.» کادیر به او تذکر می دهد و می گوید:« داریم درمورد کی حرف می زنیم؟ متوجهی؟ مادرت. عضوی از خانوادمونه. نمی خوایم که بخاطر طلاق تا آخر عمر همدیگه رو از زندگی هم بیرون کنیم. باشه؟» آنها برای شام همبرگر سفارش می دهند و آرتمیس زیاد از حد بخاطر اتاق و خانه ی جدید و اسباب و اثاثیه از خودش ذوق نشان می دهد. همین رفتارش باعث تعجب کادیر می شود. آرتمیس که از اضطراب زیاد در خوردن غذا زیاده روی کرده، بالا می آورد اما با این حال باز هم به کادیر می گوید که حالش خوب خوب است.

همان شب شیما که همچنان مست است به رستوران آیتن می رود. او چیزی سفارش می دهد و مدام جلوی بقیه به گلپری بد و بیراه می گوید. گلپری هم وقتی حال بد او را می بیند در مقابلش سکوت می کند. شیما خودش به کاسه ی سوپی که گلپری برایش آورده ضربه ی آرامی می زند و بعد از ریختن کمی از سوپ، با صدای بلند می گوید:« دست و پاچلفتی! بی عرضه!! کاری بلد نیست، تازه دنبال شوهر پولدار هم می گرده.» شیما آنقدر مست است که حتی نمی تواند قاشق را در دستش بگیرد. گلپری سعی می کند به او کمک کند و برایش تاکسی می گیرد. شیما هنگام رفتن درحالی که تلوتلو می خورد به گلپری می گوید:« هیچ وقت نمی تونی با کادیر ازدواج کنی. هیچ وقت.» گلپری هم به او می گوید که چنین قصدی نداشته و ندارد.

فاطما سینی غذا را برای ایوب به اتاق می برد و وقتی متوجه زخم های روی پشت او می شود، گریه می کند. ایوب با عصبانیت از او می خواهد که بیرون برود. کمی بعد ایوب بالای سر جان که خوابیده است می رود و با لبخند نگاهش می کند اما نمی تواند او را نوازش کند و گریه اش می گیرد.

روز بعد، یعقوب خان با شیما دیدار می کند و به او می گوید که هفت سال پیش در جریان خصومتی که با یکی از آشناهایش داشته، کسی را کشته و می خواهد بداند در صورت اعتراف کردن چند سال حبس دارد. شیما می گوید که در بهترین حالت ۱۵ سال. یعقوب خان از او می خواهد که برای نجاتش از آن وضعیت راهی پیدا کند. شیما جزئیات ماجرا را می پرسد و بعد از اینکه می فهمد که شوهر گلپری ایوب برگشته، چشمانش برق می زند.

حسن بلاهایی که داملا سر بدریه آورده را از طریق گوکهان می فهمد و عصبانی می شود و جلوی مدرسه ی داملا منتظر او می ماند. داملا که شب قبل طبق نقشه ی حسن با او چت کرده بود، از دیدنش خوشحال می شود و از او می خواهد که به قهوه میهمانش کند. اما حسن هویت واقعی اش به عنوان برادر دوقلوی بدریه را آشکار می کند و سپس می گوید:« اگه به حرفم گوش ندی، اعترافات رو، رازهایی که مربوط به دوستات بود و مثل احمق ها تعریف کردی رو، فهش هایی که پشت سر معلم ها دادی رو اگه همه رو ننوشتم و به دیوارهای مدرسه نزدم اسم من حسن نیست.» داملا گریه می کند و از حسن خواهش می کند که آبرویش را نبرد. حسن هم درعوض از او می خواهد که پرونده اش را بگیرد و از آن مدرسه برود. آنها به توافق می رسند.

از سویی بدریه که بخاطر داملا و اتفاقات پیش آمده دوست ندارد به مدرسه برود، به جای مدرسه به ساحل می رود تا کمی هوا بخورد. ایوب او را تعقیب می کند و در چند متری اش پشت سر او می ایستد و می گوید:« انقدر بزرگ شدی که مدرسه رو بپیچونی؟! دو روزه از خونه می یای بیرون و تو خیابونا می گردی. اصلا نمی ترسی که یه موقع بابات ببینه؟» بدریه باشنیدن صدای پدرش خشکش می زند و برمی گردد و وقتی چشمش به ایوب می افتد با بهت و حیرت به او خیره می ماند. ایوب به طرف بدریه می دود و او را در آغوش می گیرد. بدریه که چیزی نمانده بود از حال برود، مدتی به پدرش نگاه می کند و ناباورانه می گوید:« واقعا خودتی بابا؟» هردوی آنها گریه می کنند و کمی بعد روی نیمکت می نشینند و بدریه از ایوب می پرسد که در این سالها کجا بوده و چرا سراغشان را نگرفته. ایوب می گوید:« اصلا فکر نکن که می تونستم بیام و نیومدم. به تک تک سوالات جواب می دم. اما اول تو بگو. چرا دیگه با پدربزرگتون زندگی نمی کنید و تو استانبولید؟» بدریه سکوت می کند و می گوید که ترجیح می دهد مادرش جواب این سوالها را بدهد.

گلپری هنگام کار در آپارتمان، متوجه می شود که کادیر در همان ساختمان واحدی را اجاره کرده است بنابراین با دلخوری و عصبانیت به این کار او اعتراض می کند. کادیر برای توجیه کارش بهانه هایی می آورد. اما گلپری می گوید:« من اینجا سرایدارم. سرایدار. از این به بعد سفارشات رو من می یارم. زباله هات رو من می برم. همینو می خوای ببینی؟!» کادیر از او معذرت خواهی می کند و می گوید که اشتباه کرده و به زودی جای دیگری را پیدا خواهد کرد. گلپری سطل آب را به خانه ی او می آورد و با حرص شروع به تمیز کاری می کند و مدام می گوید:« همینو می خوای؟ اینو می خوای ببینی؟ تحویل بگیر.» کادیر سعی می کند او را آرام کند. گلپری به طی کشیدن ادامه می دهد و ناگهان کادیر فریاد می زند:« می خواستم به تو نزدیک باشم.» گلپری دست از کار می کشد و آنها به چشمهای هم خیره می شوند.

قسمت ۶۱ سریال گلپری: ایوب از بدریه می خواهد که فعلا ماجرای ملاقاتشان را به جز حسن از بقیه مخفی کند. بدریه به اسکله می رود و با ذوق و شوق از حسن می خواهد که همراهش بیاید. آنها جلوی کافه ای می ایستند و بدریه همان ابتدا از حسن قول می گیرد که درمورد سورپرایزش با کسی صحبت نکند. آنها وارد کافه می شوند و وقتی حسن پدرش را می بیند مدتی با غصه نگاهش می کند و در حالی که گریه اش گرفته اجازه نمی دهد که ایوب او را در آغوش بگیرد. او بدون اینکه به پدرش اجازه ی توضیح دادن بدهد مدام از نبودنش و بلاهایی که در این مدت سرشان آمده گله می کند و با گریه و داد و فریاد می گوید:« من بابا ندارم . بابای من مرده… اون همه سال کجا بودی؟ تو اصلا می دونی ما چی کشیدیم؟ تو تا حالا بی پدر شدی؟ نابود شدی؟ اما ما نابود شدیم… تو می دونی در نبودت پدر و مادرت با ما چی کار کردن؟» بدریه و ایوب از رفتار حسن جا می خورند و بدریه به برادرش اعتراض می کند. خند از صورت ایوب محو می شود و او با چشمان پر از اشک فقط معذرت خواهی می کند. اما حسن معذرت او را هم نمی خواهد و با عصبانیت آنجا را ترک می کند. بدریه هم با گریه ایوب را در آغوش می گیرد. آنها مدتی همانجا می نشینند و ایوب ماجرای به زندان افتادن و سختی هایی که کشیده را برای بدریه تعریف می کند و قسم می خورد که تمام بدهی هایی که به آنها دارد را جبران کند.

قسمت ۶1 سریال گلپری

کادیر و دادستان مشغول تحقیق درمورد پرونده ی ایوب هستند و از سویی شیما هم با یکی از دوستان قدیمی اش مسعود، دیدار می کند تا درمورد قتلی که یعقوب خان مرتکب شده با او مشورت کند.

سلن در مدرسه با هیجان و خوشحالی زیاد برای آرتمیس تعریف می کند که دیگر دوست دختر حسن شده است. آرتمیس ناراحت می شود و بی توجهی می کند سپس از کوره در می رود و به سلن که می خواست دلیل ناراحتی اش را بداند، با حرص توضیح می دهد:« اومدی جلوی من و می گی با حسنی که من عاشقش شدم وارد رابطه شدی و از خوشحالی داری پرواز می کنی.» سلن جا می خورد و بعد از کمی گفت و گو وقتی متوجه می شود که حسن از احساس آرتمیس بی خبر است، می گوید:« خوبه که نمی دونه. چون اگه می فهمید آبروت می رفت. آخه حسن تو رو به عنوان خواهر کوچیکترش می بینه.» آرتمیس هم از این حرف او ناراحت می شود و با کنایه می گوید که باید بعضی از آدم ها را از زندگی اش حذف کند.

سلن جلوی مدرسه با حسن رو به رو می شود. او قصد دارد با آرتمیس درد و دل کند. اما سلن می گوید که آرتمیس با دوست پسر سابقش دوروک آشتی کرده و با خوشحالی مثل دو مرغ عشق با هم از مدرسه خارج شده اند! سلن و حسن مدتی قدم می زنند و هوا تاریک می شود. هنگام خداحافظی، سلن لبهای حسن را می بوسد و او را در آغوش می گیرد و می گوید که دلش می خواهد رابطه شان به جایی برسد که درد ودلهای حسن را خودش بشنود.

آرتمیس همراه پدرش برای شام به رستورانی می رود و باز هم بیش از حد انتظار کادیر، با اشتها غذا می خورد. از طرفی بدریه در خانه خوشحال و شاد و پرانرژی است و فقط اجازه ندارد دلیل آنرا به کسی بگوید.

شیما به دیدن یعقوب خان می رود و نتیجه ی بررسی هایش را اینگونه توضیح می دهد:« اگه به جرمتون اعتراف کنید به ۱۵ سال محکوم می شید و به زندان می رید. درمدتی که باید عمل جراحی انشعاب داشته باشید درخواست ترخیص سریع می دم. در این مدت هم برای بیرون آوردنتون تلاش می کنیم.» یعقوب خان که از شیما انتظار معجزه داشت با عصبانیت می گوید که در این باره باید فکر کند.

همان شب ایوب با اسلحه پدرش را از خواب بیدار می کند تا صحبت کنند. ایوب با حرص می گوید:« صبرم دیگه تموم شده. امروز فهمیدم که در امانت من خیانت کردی. دقیق نفهمیدم ولی بچه هام رو هم اذیت کردی. اما مقصر اصلی اونیه که به تو اعتماد کرده… منم…من. الان یا تو منو می کشی یا من تورو، و یا هر دو سالم از این در می ریم بیرون به شرطی که همین الان بری پیش پلیس و به قتل اعتراف کنی.»

صبح روز بعد کادیر از اعتراف یعقوب خان با خبر می شود و موضوع را به گلپری هم خبر می دهد. آنها هنوز دلیل این حرکت عجیب یعقوب خان را نمی دانند. کادیر به کلانتری می رود و وقتی یعقوب خان را با دستبند می بیند لبخندی می زند و می گوید:« عدالت بالاخره راه خودشو پیدا می کنه.» پلیسها یعقوب خان را با خود می برند و او رو به شیما می گوید:« من به کسی اعتماد ندارم اما به تو اعتماد دارم. ناامیدم نکن.» شیما هم برای اطمینان دادن به او سرش را تکان می دهد.

جریان دستگیری یعقوب خان باعث می شود که قاضی جان را به مادرش برگرداند. کادیر جان را در محل کار گلپری به او تحویل می دهد و آنها خیلی خوشحال می شوند. از سوی دیگر فاطما و کادر بخاطر این اتفاقات بد غصه می خورند.

حسن هم چیزهایی که پدرش برای بدریه تعریف کرده را از خواهرش می پرسد و تصمیم می گیرد که به دیدن ایوب برود. آنها در این ملاقات محکم یکدیگر را در آغوش می گیرند و وهر دو گریه می کنند. حسن بابت رفتاری که روز قبل داشت معذرت خواهی می کند و به ایوب می گوید:« ببخش. حرص بی تو بودن رو سر خودت خالی کردم.»

ایوب دست در دست حسن و بدریه به طرف خانه ی گلپری حرکت می کند. کادیر از داخل ماشین آنها را می بیند و درحالی که بسیار تعجب کرده زیر لب زمزمه می کند:« ایوب؟!!!»

حسن و بدریه خوشحال و خندان در خانه را می زنند و گلپری و جان در را باز می کنند. حسن از گلپری مژده می خواهد و بدریه رو به مادرش با لبخند می گوید:« ببین کی اومده.» گلپری ایوب را روبه روی خود می بیند و به او خیره می ماند.

قسمت ۶۲ سریال گلپری: گلپری به ایوب خیره مانده است و ناگهان می خواهد از حال برود که ایوب او را می گیرد و می گوید: «دیگه حالت خوب میشه گلم… ببین… ایوبت اومده. مرگ رو شکست دادم و اومدم. بغلم نمی کنی؟ » گلپری که همچنان در شوک است ایوب را در آغوش می گیرد.

قسمت ۶2 سریال گلپری

حسن هم به جان می گوید که ایوب پدرشان است. این موضوع باعث تعجب جان می شود. بچه به اتاق می روند و پدر و مادرشان را تنها می گذارند. ایوب به گلپری می گوید: «سالها پیش وقتی بهت گفتم می خوام از مرز رد بشم خیلی عصبانی شدی. حتی اولین باری بود که وقتی منو راهی میکردی نبوسیدی. » گلپری می گوید: «جون یه آدم رو گرفته بودی. » ایوب توضیح می دهد که آن ماجرا دروغ بوده و کسی که قتل را انجام داده یعقوب خان بوده است. گلپری وقتی می فهمد که ایوب در زندان بوده و زنگ نزده و سراغی از آنها نگرفته، با عصبانیت می گوید که همه جا را دنبالش میگشته… ایوب کفشش را درمی آورد و می گوید: «حساب هفت سال پیش رو باید جلوی در پس بدم؟! بریم داخل. منم سوال هایی دارم. » ایوب که در گرفتن جواب سوالهایش عجله دارد همان ابتدا وقتی می فهمد گلپری سرایدار است با عصبانیت و داد و بیداد می گوید: «سرایداری؟!! زن ایوب تاشکین سرایداری میکنه؟! » گلپری توضیح می دهد که مجبور شده است و به پول نیاز داشته، اما ایوب ادامه می دهد: «زن من کار نمیکنه… تو اینو خوب میدونی. تو حرف منو زیر پا گذاشتی. مگه قرار نبود پیش پدر و مادرم بمونی. چرا اینجایید؟ » همه سکوت می کنند و ایوب سوالش را مدام تکرار می کند و ول کن ماجرا نیست. گلپری ناگهان نفسی می کشد و پشت سر هم با عصبانیت می گوید: «داداشت به من نظر داشت، سعی کرد صاحبم بشه. منم برای محافظت از خودم با چاقو زدمش. بعد افتادم زندان. هیچ کدوم از اینارو تو تاشکینان برات تعریف نکردن؟! » ایوب لحظاتی سکوت می کند و بعد رو به گلپری می گوید: «دروغه… دروغه. اژدر داداشمه به من خیانت نمیکنه. تو بهش رو دادی؟ بهش امید دادی؟ » حسن جلو می آید و از مادرش حمایت می کند. ایوب باز هم باور نمی کند و می گوید که پدر و مادرش هرگز اجازه ی چنین کثافت کاری ای را نمی دهند. ناگهان بدریه وسط می آید و با گریه و عصبانیت می گوید: «تو اونارو نمیشناسی بابا. مامانم گناهی نداره. نه کسی رو منحرف کرده و نه برای کسی دم تکون داده. میدونی اینارو از کجا می دونم؟ چون عین همین کارو با منم کردن. منو فروختن… به پسرعموی تو، به علی فروختن. اونم به من تجاوز کرد. » گلپری او را در آغوش می گیرد و ایوب ناباورانه دستش را روی صورتش می گذارد و می نشیند. کمی بعد بلند می شود و رو به حسن با عصبانیت می گوید: «پسرک تو چه جور مردی هستی؟ چرا مراقب خواهرت نبودی؟ من پسر بودن رو اینجوری بهت یاد دادم؟ » گلپری از حسن دفاع می کند اما حسن با شرمندگی و بغض به پدرش حق می دهد و معذرت خواهی می کند. بعد از آرام شدن فضای خانه همه در گوشه ای ناراحت ایستاده اند. ایوب به طرف حسن می رود و می گوید: «تو اون کارو حل کردی؟ الان کجاست قبر علی که برم روش تف کنم؟ » حسن می گوید که علی در زندان است. ایوب نگاه خشمگینی به او می اندازد و می گوید: «معلومه نتونستم چیزی بهت یاد بدم. »

ایوب همان روز به زندان می رود و علی را به شدت کتک می زند و او را تهدید به مرگ می کند. سپس وقتی از زندان خارج می شود به شخصی زنگ می زند و از او می خواهد در زندان برایش آدم جور کند تا کار علی را تمام کند. حسن که پدرش را تعقیب کرده حرف های او را می شنود.

از طرفی مسعود که به نظر به شیما نظر دارد در دفترش با او ملاقات می کند و وقتی می فهمد که شیما هنوز جایی را برای کار اجاره نکرده پیشنهاد می دهد که به دفتر او بیاید و شریکش شود.

کادیر، آشفته و ناراحت و بهم ریخته است و وقتی در راه پله با گلپری روبرو می شود و حال او را می پرسد، گلپری می گوید که نمی داند حالش چگونه است. کادیر به خاطر آمدن ایوب به او تبریک می گوید و گلپری با ناراحتی فقط به صورت او نگاه می کند. بعد از گفت و گوی کوتاهی کادیر می گوید: «یعنی… بنفشه هارو پس بگیرم؟ » گلپری می گوید که آنها را برایش خواهد آورد. او در هر گوشه از خانه شان خوشحالی بچه ها به خاطر برگشتن پدرشان را مات و مبهوت و بدون زدن حتی یک لبخند تماشا می کند. گلپری چشمش به بنفشه هایی که کادیر برای او خریده بود می افتد و غصه می خورد.

بارکان با کادیر تماس می گیرد و به او می گوید رجایی که برای تحقیق درمورد ایوب به سوریه فرستاده شده بود فهمیده  زندانی که ایوب در آن بوده، مدتی پیش بمب گذاری شده و زندانی ها یا فرار کرده اند و یا مرده اند. کادیر حدس می زند که با این حساب ایوب بلافاصله بعد از آزادی اش به ترکیه برنگشته. او از بارکان می خواهد که رجایی بیشتر در مورد ایوب تحقیق کند.

بدریه برای جان که از رفتار پدرش ترسیده، درمورد خاطراتی که در کودکی با ایوب داشته اند حرف می زند و درباره ی عشقی که پدرشان به گلپری داشته می گوید: «همیشه توی چشماش نگاه می کرد. وقتی میومد خونه اول مامان رو بغل میکرد و می بوسید بعد نوبت به ما می رسید. به مامان میگفت خانم چشم فرشته ای من… » گلپری هم حرف های بدریه را می شنود. حسن درمورد خشم و عصبانیت ایوب به بدریه می گوید که باید پدرشان را درک کنند زیرا او هفت سال حبس کشیده و هنوز آشفته است.

ایوب اینبار با خوشحالی به خانه می آید و دم در با گلپری شوخی می کند. سپس می گوید که خیلی دلش برای او تنگ شده است. گلپری زیاد روی خوش نشان نمی دهد و به آشپزخانه می رود تا شام درست کند. ایوب هم وارد اتاق بچه ها می شود…

قسمت ۶۳ سریال گلپری: ایوب در اتاق بچه ها درمورد وضعیت درس و مشق آنها سوال می کند و وقتی می فهمد که بدریه شاگرد ممتاز است می گوید: «بهترین کار واسه خانم ها اینه که مدیرخونشون باشن. یه زن وقتی مادر خوبی باشه، مفیده. » بدریه با ناراحتی سرش را پایین می اندازد و ایوب ادامه می دهد: «اما تو تا آخر عمرت هم درس بخونی اجازه داری. به مادرت قول دادم. » بدریه باز هم لبخند می زند. ایوب باز هم از دلتنگی هایش و حسرت دیدار آنها صحبت می کند. جان می گوید: «نمی شنوم چی میگی. ولی با قلبم شنیدم که حرف های قشنگی زدی. مارو دوست داری. » ایوب بچه ها را در آغوش می گیرد . جان که از بدریه شنیده بود پدرشان در کودکی قلقلکشان می داده، رو به ایوب می گوید: «پس کی قلقلکم میدی؟ الان بده. » ایوب او را قلقلک می دهد و همه می خندند. صدای خنده ی آنها بالاخره لبخندی هم به لب گلپری می آورد. آنها دور میز شام جمع می شوند و حسن و بدریه درباره ی حسرت هایی که به خاطر نبود پدرشان داشته اند، حرف های با احساس قشنگی می زنند. ایوب با لبخند به آنها نگاه می کند و رو به گلپری می گوید: «حالا چیکار کنیم؟! همه ی این بچه هارو شاعر کردی. » ناگهان دست جان به لیوان دوغ روی میز می خورد و دوغ روی شلوار ایوب می ریزد. ایوب با عصبانیت از جا بلند می شود و فریاد بلندی سر جان می زند.

قسمت ۶3 سریال گلپری

گلپری به این کار او اعتراض می کند. غذا نیمه تمام می ماند و حسن و بدریه به جان دلداری می دهند. ایوب هم به حمام می رود و از گلپری حوله می خواهد. در حمام، گلپری به او می گوید که دیگر با جان اینگونه رفتار نکند. ایوب می گوید: «تو زیادی احساساتی بزرگ کردیشون. بیرون از خونه، همه قراره با داد و بیداد با بچه ها حرف بزنن. انسان ها بی رحمن. آدمارو تحقیر می کنن. اینارو بچه ها باید از باباهاشون یاد بگیرن. خوبه که اومدم! » او از گلپری می خواهد که روی پشتش آب بریزد و صابون بزند. گلپری با دلسوزی به رد زخم های ایوب که در اثر شکنجه زیاد بوجود آمده اند نگاه می کند. ایوب به او می گوید: «اگه نمردم به خاطر عشقه. واسه این که می خواستم تورو دوباره ببینم نمردم. دنیا یه طرف، تو یه طرف. » گلپری سکوت کرده است. ناگهان ایوب دست او را می گیرد و می گوید: «یه ساعته دارم از عشق حرف می زنم و تو چیزی نمیگی. دلت برام تنگ نشده؟ » گلپری خودش را عقب می کشد و می گوید: «نکن. ما دیگه مزدوج نیستیم. » ایوب با عصبانیت می پرسد که منظورش از این حرف چیست؟ و گلپری توضیح می دهد: «هفت سال نبودی، فکر کردم مردی. بابات اینا گفتن نمی خوان به من ارثی برسه. منم برای این که حس خوبی داشته باشن و این که فامیلی اونارو نداشته باشم، ازت طلاق گرفتم. » ایوب دست و گردن گلپری را محکم می گیرد و صورتش را به او نزدیک می کند و با حرص می گوید: «تو چطور از من طلاق گرفتی؟ چطوری؟ تو زن منی. » گلپری با ترس به اتاق می رود و چند نفس عمیق می کشد.

ایوب، شب را کنار بدریه و حسن و جان می نشیند و آنها با خوشحالی تلوزیون تماشا می کنند اما گلپری گلدان بنفشه ها را برمی دارد و به طبقه ی بالا می رود و در حالی که چشمانش پر از اشک شده آن را جلوی در خانه کادیر می گذارد. سپس روی پله ها می نشیند و اشک می ریزد.

صبح روز بعد، شیما جلوی آپارتمان منتظر آرتمیس می ماند تا با هم صبحانه بخورند، در همان حال حسن و جان را موقع خروج از در آپارتمان می بیند و از این که کادیر کنار گلپری خانه پیدا کرده عصبانی می شود و غر می زند. اعصاب آرتمیس به هم می ریزد و به مادرش می گوید: « گلپری همراه شوهرش داره زندگی می کنه و لازم به حرص خوردن نیست. » شیما کمی آرام می شود.

ایوب وقتی بدریه را در حال گرفتن سفارش واحدها می بیند به او می گوید که دیگر نباید کار کند. سپس آدرس رستورانی را که گلپری در آن کار می کند را می گیرد و به آنجا می رود و از او می خواهد که استعفا دهد. اما گلپری قبول نمی کند. ایوب با عصبانیت فریاد می زند: «زن ایوب تاشکین کار نمی کنه. بقیه باید به تو خدمت کنن. » او بشقاب غذایی که در دست گلپری است را زمین می اندازد و داد و بیداد می کند. مشتری ها با دلخوری از آنجا خارج می شوند و آجلا هم پالتوی گلپری را دستش می دهد تا برود. در پیاده رو هم ایوب جلوی گلپری را می گیرد و می گوید: «همه چیز همونجوری میشه که من میگم. مثل قبل. » گلپری می گوید که هیچ چیز قرار نیست به حالت قبل برگردد. اما ایوب کارت ملی او را از کیفش درمی آورد و با عصبانیت می گوید: «دوباره عقد می کنیم و همه چیز مثل قبل میشه. »

ایوب برای ملاقات یعقوب خان به زندان می رود و تمام واقعیت هایی که درباره ماجرای علی و اژدر فهمیده را با عصبانیت به او توضیح می دهد و می گوید: «برو خدارو شکر کن که تو زندانی. اگه بیای بیرون آخرین باریه که آسمون رو میبینی. حالا هرچقدر مال و املاک داری، تا قرون آخرش همش رو میزنی به نام من. تاوان هفت سال تباه کردن زندگی منه . » یعقوب خان با تمسخر می گوید: «جان؟!! کسی که بهش میگی بابا و می ندازیش زندون، میای ازش پولم می خوای؟ ما حساب بی حساب شدیم. دیگه خونه منم پاتو نذار، به من نگو بابا و اینجا هم نیا. گمشو! » یعقوب خان می رود و ایوب پشت سر او داد می زند: «بابا نمی تونی بری! همش حق منه، همشو میگیرم. »

گلپری با ناراحتی به خانه برمی گردد . بدریه هم وقتی موضوع بیکار شدن او را می فهمد می گوید: «عصبانی نشو. بابا هم می خواد تو خسته نشی. ناحق هم نمیگه. خودتو تیکه پاره کردی. » سپس با ذوق ادامه می دهد: «نذاشت منم کار کنم. گفت از اینجا هم میریم. فکرشو بکن… بازم پولدار می شیم. » گلپری با ناراحتی به صورت او نگاه می کند.

سردار تصمیم دارد از فرصت به زندان افتادن یعقوب خان استفاده کند و فیدان را از فاطما خواستگاری کند. او به فیدان می گوید: «هم مامان فاطما، هم آبجی کادر خیلی منو دوست دارن. خوشحال هم میشن. » فیدان هم با این که تردید دارد قبول می کند.

ایوب با عصبانیت به خانه پدرش می رود و سراغ فاطما را می گیرد…

قسمت ۶۴ سریال گلپری: شیما و آرتمیس بعد از خرید به دفتر کادیر می روند. آرتمیس به دستشویی می رود و شیما در این مدت درباره ی برگشتن ایوب و به هم خوردن رابطه ی کادیر و گلپری به کادیر کنایه می زند و تهدید می کند که اگر از آن خانه نرود، همه چیز را برای ایوب تعریف خواهد کرد. کادیر هم عصبانی می شود و بلند فریاد می زند: «بسه دیگه. چیزی بهش نمیگی. » اما شیما باز حرف خودش را می زند و با او بحث می کند.

قسمت ۶4 سریال گلپری:

ایوب با عصبانیت وارد خانه ی پدرش می شود و کشوها را زیر و رو می کند تا پول پیدا کند. او به فاطما می گوید که به پول نیاز دارد. فاطما به عصبانیت و آشفتگی او اعتراض می کند و ایوب با چشمان پر از اشک فریاد می زند: «دیوانه شدم. میدونی چرا؟ چون کارایی که مادر و پدر و خواهر و برادرم در نبودم کردند رو فهمیدم… ساکت… دهنت رو باز نکن و کلمه ای نگو… حرفی داری که کارای علی و اژدر رو توضیح بده؟ از پسرت اژدر که به ناموسم دست درازی کرد حساب پس گرفتی؟ اون پسر نور چمشمت ایوب، اون دیگه مرده. حالا هرچی پول و کارت و اینا دارید میدید به من. فهمیدید؟ » کادر و فاطما کیف پول هایشان را خالی می کنند و کارتهای بانکی را هم به او می دهند. ایوب النگوها و گوشواره های آنها را هم می خواهد. فاطما عصبانی می شود و به پسرش می گوید: «می گم عصبانی هستی، ساکت موندم. جونمو بخواه بهت بدم! طلا گرفتن یعنی چی؟! تو اومدی حساب پس بگیری یا اومدی دزدی کنی؟ » ایوب عصبانی می شود و با صدای بلند می گوید: «وقتی شماها حق منو خوردید، بچه های منو انداختید تو کوچه خوب بود؟ حالا که من اومدم حقمو بگیرم دزد میشم؟! برو دعا کن که نیومدم جونتو بگیرم. » ایوب طلاها و پول ها را در کیسه ای می اندازد و می خواهد از آنجا برود که فاطما با عصبانیت به او می گوید: «فقط ما مقصریم؟ خودتم نباید نظیف رو می کشتی و نباید جرمتو گردن پدرت می انداختی. » ایوب هم توضیح می دهد که کشتن نظیف کار یعقوب خان بوده و پدرش بوده که کنار مرز او را با آن حال زخمی رها کرده. فاطما ناباورانه گریه می کند و می گویدکه این حرف ها دروغ است.

ایوب به سیفی زنگ می زند و می گوید که پول را جور کرده و همین روزها کار علی را تمام کند. سپس او به خانه گلپری می رود و وقتی می فهمد که در خانه تنها هستند، دستش را لای موهای گلپری می برد و می خواهد او را در آغوش بگیرد اما گلپری به بهانه ی اخراج شدنش از کار، خودش را کنار می کشد و می گوید که هنوز از دست او عصبانی است. ایوب صدایش را بالا می برد و می گوید: «چرا از من فرار میکنی؟ چرا؟ » گلپری که کمی ترسیده به آرامی می گوید که فرار نمی کند. ایوب با خشم می گوید: «هرگز، هرگز به من نگو که کس دیگه ای هست. منو از انسانیت خارج نکن. به غیر من با کس دیگه ای بودی؟ » او با فریاد سوالش را تکرار می کند و گلپری می گوید که با کسی نبوده است. ایوب می گوید: «اگه که به چشم یه نفر اومده باشی، یه نفر دل تورو لرزونده باشه، هم تورو می کشم هم اونو می کشم. »

آرتمیس که از همسایه بودن با حسن خیلی خوشحال است وقتی او را می بیند با ذوق به سمتش می دود. حسن هم وقتی متوجه می شود که کادیر در آپارتمان آنها زندگی می کند با عصبانیت به دفتر او می رود و با داد و بیداد به او می گوید که خیلی زود خانه ی دیگری برای خودش پیدا کند. کادیر هم عصبی می شود و رو به حسن می گوید: «خونه ی خودمه. بخوام میمونم، نخوام میرم. کسی نمیتونه به جای من تصمیم بگیره. » حسن در جواب می گوید: «باشه بمون. اما بابام اومده. ببینیم نظرش درمورد این که اومدی بیخ گوش ما چیه! با هم میبینیم دیگه، نه؟ »

از طرفی فاطما و کادر به ملاقات یعقوب خان می روند. یعقوب خان از دیدن آنها خوشحال می شود اما فاطما با چهره ای جدی واقعیت را می پرسد و وقتی می فهمد که قتل نظیف و بدبختی هایی که کشیده زیر سر شوهرش بوده، با بغض از او گله می کند و در آخر می گوید: «الان موقع رفتن، همه محبتم به تو، احترامم، باورم، تمام اعتمادم رو با خودم میبرم. » یعقوب خان با ناراحتی می گوید: «فاطما نکن. اگه تو هم دستمو ول کنی دیگه هیچکس رو ندارم. » فاطما می گوید: «تو که کسی رو نداری یعقوب تاشکین. تو فقط خودتی. » بعد از رفتن فاطما، کادر هم پدرش را به خاطر خودخواهی هایش سرزنش می کند. یعقوب خان هم گریه اش می گیرد.

ایوب به محل کار حسن می رود تا با محیط کار و همکارانش آشنا شود. او با گوکهان و سعید چای می نوشد و درباره ی شغل آنها سوال می پرسد. سعید هم می گوید که فقط ماهیگیر هستند. در این بین کورای بسته ای را به سعید می دهد. او آن بسته را در کمد می گذارد و کلیدش را هم برمی دارد. ایوب با شک به این صحنه نگاه می کند.

آیتن که کمی نگران گلپری شده به خانه ی او می رود. گلپری با آیتن درد و دل می کند و درباره ی آشنایی اش با ایوب می گوید: «خیلی بچه بودم. بابام بهم فشار آورد، کادیر هم خودش کلی دردسر داشت. تو این مدت با ایوب آشنا شدم. مراقبم بود و انقدر قشنگ دوسم داشت که ذهن منم درگیر شد… خیلی دوست داشتم ایوب رو… بعدش وقتی اون بلاها سرمون اومد همه جارو دنبالش گشتیم. همش درمورد اومدنش رویاپردازی می کردم. روزی که میومد بهترین روز زندگیم میشد و بغلش میکردم. اما نشد. از این که نمرده خوشحال شدم. من خیلی عوض شدم… اما اونم خیلی عوض شده… نمی دونم… واقعا نمی دونم چه حسی دارم. »

قسمت ۶۵ سریال گلپری: حسن در مغازه همراه سعید و گوکهان به حساب و کتابها رسیدگی می کند. کمی بعد، او برای کاری بیرون می رود و ایوب که شاهد حساب و کتاب آنها بوده رو به سعید می گوید:« من فهمیدم که مغز این مغازه حسنه. می دونی چرا؟ چون به باباش رفته.» سعید که نمی خواهد با او سر و کله بزند با یک لبخند زورکی سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد. سپس ایوب می خواهد که دو کیلو از ماهی های داخل مغازه را بخرد اما کورای به او می گوید که آن ماهی ها مخصوص رستورانها هستند. ایوب از کوره در می رود و با صدای بلند می گوید:« یعنی می گی من لایق اینا نیستم؟ بفهم داری با کی حرف می زنی. من صاحب تاشکینان بزرگم. بده دو کیلو.» کورای هم با اشاره ی سعید ماهی ها را به او می دهد. بعد از رفتن ایوب، سعید به گوکهان می گوید:« الان فهمیدم که حسن به گلپری رفته. از این یارو اصلا خوشم نیومد. آدم درستی نیست. انشاالله که به حسن آسیبی نزنه.» گوکهان در جواب می گوید:« خوب یا بد یه بابا بالا سرشون دارند داداش. به نظر من همین کافیه.» سعید با شنیدن این حرف ناراحت و شرمنده می شود.

قسمت ۶5 سریال گلپری:

ایوب سر میز شام اعلام می کند که فردا با گلپری عقد خواهد کرد. بچه ها خوشحال و ذوق زده می شوند ولی گلپری با ناراحتی سکوت می کند. بدریه پدر و مادرش را در آغوش می گیرد و به آنها تبریک می گوید. بعد از شام وقتی که گلپری زباله ها را از خانه بیرون می برد جلوی واحد کادیر می ایستد و به او می گوید که فردا ازدواج خواهد کرد. سپس از پله ها پایین می دود. کادیر هم ناراحت و غمگین می شود.روز بعد، ایوب و حسن برای مراسم عقد خرید می کنند. ایوب، کادیر را جلوی آپارتمان می بیند و با خوشحالی او را به حسن معرفی می کند و می گوید که او دوست دوران مدرسه اش بوده است. بعد از رفتن حسن، ایوب از رفتار سرد کادیر گله می کند و کادیر می گوید:« خیانت لقمه ای نیست که راحت بشه قورتش داد.» ایوب می گوید:« تو هنوز همونجایی هستی که منو ول کردی؟» کادیر نگاه تاسف باری به او می اندازد و می گوید:« برو خدارو شکر کن که جایی که ولت کردم رو به کسی نگفتم. مخصوصا گلپری. اما اشتباهات انسان دوباره سر راهش قرار می گیرن. بزرگترین اشتباه من اعتماد به تو بوده. بعد سالها اینو فهمیدم. بزرگترین زخم من خیانت تو بوده..» ایوب کلمه ای نمی گوید و سکوت می کند.گلپری وقتی پیراهن سفیدی که ایوب برایش خریده را می بیند می گوید:« تو این سن لباس عروسی بپوشم؟ بی خودی خریدی.» اما وقتی بچه ها اصرار می کنند گلپری لباس را می پوشد و آماده می شود.

سلن که اصرار داشت همان روز حسن را ببیند، خودش را به مراسم عقد پدر و مادر او دعوت می کند. سلن جلوی آپارتمان با آرتمیس روبه رو می شود و بلافاصله پز رابطه اش با حسن را به او می دهد و می گوید:« من جسورانه رفتار کردم و مثل تو ننشستم که فقط از دور نگاه کنم و گریه و زاری کنم. هر حسی داشتم به حسن گفتم و برنده شدم. تو توی ذاتت جنگ نیست. تا آخر عمرت همینجوری تحقیر می شی.» آرتمیس ناراحت و عصبی می شود و آنجا را ترک می کند.

ایوب و گلپری و بچه ها سوار تاکسی می شوند تا به سالن عقد بروند. کادیر از دور با غصه به گلپری نگاه می کند. گلپری هم نگاه غمگینی به او می اندازد و به راهش ادامه می دهد.

از طرفی کادر که احساس می کرد فیدان حامله است، بعد از گرفتن جواب آزمایش با خوشحالی او را در آغوش می گیرد و خبر می دهد که جواب مثبت است و با ذوق می گوید:« یادگاری داداش اژدرمه.» فیدان و سردار با ناراحتی به صورت هم نگاه می کنند.

شیما شراکت با مسعود را قبول می کند سپس برای دیدن فاطما به خانه ی یعقوب خان می رود. فاطما از او می خواهد که برای آزادی یعقوب خان تلاشی نکند و اجازه دهد که هرچقدر مجازات دارد بکشد. شیما با تعجب به او نگاه می کند.

بارکان به خانه ی کادیر می رود تا اطلاعات جدیدی درباره ی ایوب بدهد. او می گوید:« این ایوب تاشکین محکوم مدت داره. یعنی مجازاتش تموم نشده. وقتی زندان خراب می شه فرار می کنه و می یاد… ایوب وقتی زخمی بوده به یه خانواده پناه آورده. خانواده ازش نگهداری کردن و حالش رو بهتر کردن…اونم وقتی به خودش اومده، از خانواده حساب پس گرفته. درگیری شده. کل خانواده رو کشته دیوانه…بی انصاف.. چشماش سیاه شده، قسم می خورم روانیه. پنج نفر رو کشته. یکیشون بچه بوده.» کادیر بلافاصله به طرف سالن عقد حرکت می کند و هراسان به آنجا می رسد. در لحظه ای که گلپری می خواهد جواب بله را بدهد، چشمش به کادیر می افتد.

قسمت ۶۶ سریال گلپری: گلپری در “بله” گفتن درنگ می کند و در همین حال کادیر سر میز عقد می آید و از ایوب می خواهد که کمی با هم صحبت کنند. ایوب ابتدا قبول نمی کند اما بعد از اینکه کادیر اسم افرادی که او کشته را به زبان می آورد، بلافاصله از جا بلند می شود و همراه او به اتاقی می رود. همه از رفتار کادیر تعجب می کنند. حسن بسیار عصبانی می شود و گلپری سعی می کند او را آرام کند. در اتاق، کادیر ماجرای قتل های ایوب را به او یاد آوری می کند و با عصبانیت می گوید:« گلپری حق داره بدونه که می خواد با یه قاتل ازدواج بکنه.. همینطور بچه ها. الان هم باید بری و همه چیز رو دونه دونه تعریف کنی.» ایوب با حرص به کادیر می گوید که این موضوع به او ربطی ندارد. کادیر یقه ی ایوب را می چسبد و دعوای آنها بالا می گیرد. در همین حال گلپری در را باز می کند و آنها را از هم جدا می کند و موضوع را می پرسد. ایوب می گوید:« چیزی نیست. اومده به عقد حمله کنه.» کادیر هم روبه گلپری می گوید:« بیست سال پیش باید به عقد حمله می کردم… من چیزی رو برات تعریف نمی کنم فقط اینو بدون که یه جرم بزرگ وسط هست. بقیشو ایوب تعریف کنه.» کادیر آنجا را ترک می کند و ایوب از گلپری می خواهد که دوباره سر میز عقد برگردند. اما گلپری می گوید که تا ماجرا را نفهمیده چیزی را امضا نخواهد کرد. ایوب دست او را می گیرد و فشار می دهد و با تهدید او را سرمیز عقد می کشاند. گلپری جواب منفی می دهد و همه را ناراحت می کند. در راه برگشت، بدریه به اینکه گلپری آبروی پدرش را برده اعتراض می کند و گلپری هم می گوید که در خانه همه چیز را توضیح خواهد داد. ایوب دور از چشم بچه ها باز دست گلپری را فشار می دهد و با خشم به او نگاه می کند. گلپری هم می گوید:« جلوی بچه ها چیزی نگتم تا باباشون رو به عنوان یه آدم بد نشناسن. اگه یه بار دیگه به من دست بزنی اتفاقهای بدی می افته.»

قسمت ۶6 سریال گلپری:

در خانه بچه ها منتظر توضیحات مادرشان هستند. گلپری می گوید که کادیر در اتاق با ایوب حرف زده و در اصل ایوب است که باید توضیح دهد. چشم ها به سمت ایوب می چرخد و او هم رو به گلپری می گوید:« من چیزی برای گفتن ندارم. تو به من نه گفتی، من هیچ وقت اینجوری آبروم نرفته بود.» بدریه بخاطر ازدواج نکردن گلپری با پدرش معترض است و حسن اصرار دارد بداند که کادیر در اتاق چه چیزهایی گفته که باعث به هم خوردن عقد شده. گلپری هم تحت فشار بچه ها، منتظر توضیح ایوب است. ناگهان بدریه لیوانی را می شکند و فریاد می زند و توضیحی برای اتفاقی که سر عقد افتاد می خواهد. حسن رو به گلپری با داد و بیداد می گوید:« کادیر چی گفت؟ چرا از سر میز عقد بلند شدی؟» ایوب هم از جا بلند می شود و با عصبانیت به حسن می گوید که بی تربیتی نکند. گلپری سعی می کند آنها را آرام کند اما حسن که صبرش تمام شده، می خواهد سراغ کادیر برود تا ماجرا را از او بپرسد. در همین موقع ایوب با صدای بلند می گوید:« باشه..می گم.» همه چشمشان را به او می دوزند. ایوب توضیح می دهد:« همونجا می خواستم بگم اما نخواستم مادرتونو خجالت بدم… کادیر از گذشته به مامانتون چشم داشت…اومد گفت من گلپری رو دوست دارم!!…گفت ازدواج نکنید..التماس کرد.» گلپری مات و مبهوت به او خیره می شود و می گوید که چنین چیزی نیست و کادیر از یک جرم صحبت کرده است. ایوب می گوید:« گفت دوست داشتن که جرم نیست!!! تو لابد اونو شنیدی.» بدریه با گریه رو به مادرش می گوید:« مگه شما فقط با هم دوست نبودین؟ به ما دروغ گفتی؟ تو بخاطر اون مرد به بابام نه گفتی؟» گلپری درمانده شده و نمی داند چه کار کند. حسن هم به او می گوید:« من به زور جلوی خودمو گرفتم. من و تو قرار بود اصلا به هم دروغ نگیم.» بدریه به گریه کردن ادامه می دهد و با غصه می گوید:« ما قرار بود یه خانواده بشیم. قرار بود یه بابا بالا سرمون باشه.» گلپری او را دلداری می دهد و می گوید:« ایوب همیشه بابای شماست.. ولی نشد دیگه… همه چیز بدتر شد. خیلی زمان گذشته…نتونستیم.» ایوب هم بدریه را در آغوش می گیرد و درحالی که نگاهش به گلپری است می گوید:« گریه نکن. اول وآخرش یه امضاست.. من جایی نمی رم. عقد منو مامانت دلیه..همیشه بالا سرتون هستم.» گلپری هم مودبانه از ایوب می خواهد که مدتی آنها را تنها بگذارد و به خانه ی مادرش برود تا فرصتی برای فکر کردن پیدا شود. ایوب بلافاصله کتش را می پوشد و می گوید:« جایی که منو نخوان حتی اگه بابای بچه ها هم باشم نمی مونم. منم غرور دارم.» حسن و بدریه از او می خواهند که نرود اما وقتی می بینند که ایوب تصمیمش را گرفته، به او ملحق می شوند و همراهش می روند. گلپری با اصرار و خواهش هم نمی تواند بچه ها را راضی به ماندن کند. او بعد از رفتن حسن و بدریه، درمانده و ناراحت کنار جان می نشیند. جان به او می گوید:« خواهر وبرادرم خیلی ناراحت شدن، اما من نه. من نفهمیدم بابام منو دوست داره یا نه. منو نمی شناخت. اگه دست خودم بود بابای دیگه ای انتخاب می کردم. عمو سوپر منو انتخاب می کردم!» از سویی ایوب بخاطر اینکه حسن و بدریه هوایش را داشتند و ترکش نکردند ابراز خوشحالی می کند.

کادیر که نمی داند بعد از رفتن او، در سالن عقد چه اتفاقاتی افتاده با ناراحتی وسایلش را جمع می کند و قصد دارد که خانه اش را عوض کند. گلپری سراغ او می رود و می پرسد که منظور از جرم بزرگ چه بوده است. کادیر که فعلا مدرکی ندارد، توضیحی نمی دهد. او وقتی می فهد که گلپری با ایوب ازدواج نکرده خوشحال می شود.

قسمت ۶۷ سریال گلپری: حسن که به حرف های ایوب شک کرده و متوجه شده که او چیزهایی را مخفی می کند به ماهی فروشی می رود و در این باره با سعید مشورت می کند. حسن تصمیم میگیرد پیش کادیر برود و با خود او حرف بزند و سر از ماجرا دربیاورد. در همین گیر و دار سلن با حسن تماس می گیرد و او رابرای یک مهمانی دعوت می کند.گلپری اصرار می کند تا حقیقت را از کادیر بشنود اما او باز هم چیزی نمی گوید. بعد از کمی گفت و گو کادیر متوجه کبودی های روی دست گلپری می شود. بنابراین با عصبانیت می گوید: «نمیذارم کسی ناراحتت کنه. » سپس سراغ ایوب را می گیرد و متوجه می شود که او به خانه ی پدرش رفته است.

قسمت ۶۷ سریال گلپری

در خانه ی یعقوب خان، فاطما و کادر از دیدن بدریه ذوق زده می شوند. فاطما از ایوب معذرت خواهی می کند و می گوید که سالها کور و نادان بوده و نفهمیده که پسرش چقدر بی گناه است. ایوب هم باوجود به هم خوردن عقد به همه اطمینان می دهد که جان و گلپری را هم به زودی پیش خود خواهد آورد.
در زندان، طی دعوایی شخصی به نام فاتح علی را با چاقو می زند و در گوش او آرام می گوید: «ایوب تاشکین سلام رسوند. » علی بی حرکت روی زمین می افتد.
فاطما وقتی متوجه می شود که ایوب به پول نیاز دارد تصمیم می گیرد زمین هایی که از پدر خودش برایش باقی ماند را بفروشد و پولش را به او بدهد. از طرفی بیگوم با بدریه تماس می گیرد تا با هم به مهمانی ای که قرار گذاشته بودند بروند. کادر وقتی این موضوع را می شنود به ایوب اصرار می کند تا اجازه دهد که بدریه به مهمانی برود. اما او قبول نمی کند. در همین حین کادیر به حیاط خانه یعقوب خان می آید و با ایوب روبرو می شود. کمی بعد هردو یقه ی یکدیگر را می گیرند و کادیر با عصبانیت می گوید: «کارایی که کردی بس نبود، رفتی رو گلپری دست بلند کردی. دیگه بهش دست نمیزنی. فهمیدی؟ » ایوب با خشم به او نگاه می کند و می گوید: «اون زن منه. من! دوسش دارم. » کادیر می گوید: «چه دوس داشتنیه؟ مثل حیوون دوس داری! » آنها در همان حالت که یقه ی هم را محکم چسبیده اند به یاد خاطرات بیست سال پیش می افتند… ایوب که میخواسته برای خدمت سربازی به شهر گلپری یعنی فوچا برود، قرار بوده گلپری را پیدا کند و نامه ی کادیر را به او برساند زیرا کادیر به خاطر مشکلات خانوادگی خودش و سختگیری های پدر گلپری نه می توانسته به فوچا برود و نه زنگ بزند. ایوب به کادیر اطمینان داده که نامه را به دست گلپری خواهد رساند. مدت ها بعد ایوب که خودش عاشق گلپری شده نامه ها و حرف های کادیر را به او نرسانده و به کادیر هم گفته که گلپری را پیدا نکرده است. بعد از خدمت سربازی هم ایوب با گلپری ازدواج کرده و کادیر بطور اتفاقی وقتی که آنها را در بازار با هم دیده متوجه این موضوع شده… کادیر و ایوب بالاخره یقه هم را ول می کنند و کادیر با عصبانیت فریاد می زند: «من بهت داداش می گفتم. انقدر اعتماد داشتم که عزیزترین کسمو بهت امانت بدم. » ایوب می گوید: «کار دله کادیر! حرف گوش نمیده. » کادیر می گوید: «دل آدم جوونمرد گوش میده. جوونمرد به عشق دوست صمیمیش نظر پیدا نمیکنه. » بعد از مدتی جر و بحث ایوب مشتی به صورت کادیر می زند که بی جواب هم نمی ماند. کادیر قبل از رفتن رو به ایوب می گوید: «تا ساعت ۱۱ وقت داری که ماجرای قتل هات رو برای گلپری تعریف کنی وگرنه خودم بهش میگم. »
ایوب با تهدید به سردار که حرف های آنها را شنیده بود می گوید: «اگه کسی حرف های اینجارو بفهمه تورو میکشم. » او در خانه به بدریه اجازه می دهد که به مهمانی برود اما با کادر!

قسمت ۶۸ سریال گلپری: فاطما مقداری پول نقد به ایوب می دهد تا دست او فعلا خالی نباشد. سپس با ذوق می گوید که فیدان باردار است و بچه ای از اژدر یادگاری مانده. ایوب که اصلا خوشحال نشده با یک لبخند مصنوعی تبریکی زورکی می گوید.

قسمت ۶8 سریال گلپری
در شرکت، کادیر پرونده ی ایوب را از بارکان می گیرد و از او می خواهد که خیلی زود مدارکی علیه ایوب در سوریه پیدا کند. وقتی کادیر در اتاقش را باز می کند با حسن روبرو می شود که منتظر اوست و سوالاتی دارد. حسن می گوید: «بابام گفت چون تو عاشق مامانم بودی به عقد حمله کردی ولی من خیلی فکر کردم. تو همچین آدمی نیستی. چیزی که میدونی رو قایم نکن و بگو. » کادیر می گوید که با ایوب توافق کرده که خودش به زودی همه چیز را تعریف کند. نگاه حسن به عکس پدرش روی پرونده ای که زیر دست کادیر است می افتد. او بالافاصله بعد از این که پایش را از دفتر کادیر بیرون می گذارد با آرتمیس تماس می گیرد. حسن در کافه ای آرتمیس را ملاقات می کند و با اصرار زیاد او را راضی می کند که کارت ورود به شرکت را از کادیر بدزدد تا او بتواند پرونده ی پدرش را از آنجا بردارد و آن را بخواند.
ایوب شماره ی وکیل پدرش را از فاطما می گیرد و شیما را ملاقات می کند. شیما چیزی درمورد این که قبلا همسر کادیر بوده نمی گوید. ایوب که توسط یعقوب خان از لیست ملاقاتی ها خارج شده از شیما می خواهد به عنوان واسطه به یعقوب خان خبر دهد که او خیلی سریع حقش را می خواهد. اما شیما می گوید که یعقوب خان از دست همه عصبانی است و حتی می خواسته یک موسسه ی خیریه به نام خودش تاسیس کند. او به ایوب توصیه می کند فعلا به پدرش فشار نیاورد تا حداقل حق ارث برایش بماند. ایوب که از باردار بودن فیدان نگران شده درمورد نحوه ی تقسیم ارث و میراث هم سوالاتی می پرسد. شیما چون نمی داند فیدان باردار است می گوید: «از اونجایی که همسر اژدر صیغه بوده و بچه ای هم نداره ارث بین شما و مادر و خواهرتون تقسیم میشه. » ایوب همچنین می گوید: «من یه دوستی دارم که تو سوریه پنج نفرو کشته. البته نه عمدا. همه چیز به خاطر انسانیت بوده. بعدش فرار کرده و اومده ترکیه. مجازاتش تموم نشده. اگه بفهمن اون تو ترکیه است میان میبرنش یا همینجا مجازات میشه؟ » شیما توضیح می دهد: «هیچ جرمی بدون مجازات نمی مونه. دوستتون شانسی نداره و باید مجازاتشو بکشه اگرچه پنج نفرو کشته و حبس ابد گرفته. » ایوب می گوید: «شما دوست منو نمی شناسید. اون همیشه فرار می کنه. یه راهی پیدا می کنه و خودشو نجات میده. به بابام هم سلام برسون و بگو که ایوب پولشو می خواد. »
سیف الله خبر مرگ علی را به ایوب می دهد. ایوب هم خوشحال می شود و از او می خواهد که یک میز قمار خوب برایش جور کند تا بتواند پول بیشتری دربیاورد.
حسن به خانه ی مادرش می رود و این بار بدون عصبانیت و داد و بیداد از او می خواهد که اگر چیز تازه ای فهمیده بگوید. گلپری چیزی نمی داند. حسن کمی با او درد و دل می کند و بعد می گوید: «من با قلبم می دونم که بابام بی تقصیره. من به زودی همه چیزو می فهمم. ایوب تاشکین هر خطایی میکنه، بکنه. اون آدم همیشه بابای منه. »
کادر یک دست لباس نو برای بدریه می خرد و او را خوشحال می کند. بدریه برای مهمانی حاضر می شود و ایوب با حرص به دامن کوتاه او نگاه می کند اما با لحن نسبتا آرامی می گوید: «دخترم این چه وضعیه؟ همه جات بیرونه! بیرون سرده، سرما می خوری! » کادر از بدریه دفاع می کند. بدریه هم پدرش را می بوسد و به خاطر این که اجازه داده به مهمانی برود تشکر می کند.
کادر، بدریه را به مهمانی می رساند و به او می گوید که ساعت ده دنبالش خواهد آمد. خودش هم برای رد گم کنی و عصبانی نشدن ایوب به خرید می رود.
حسن و آرتمیس همان شب وارد شرکت کادیر می شوند و سعی می کنند پرونده را پیدا کنند. سلن هم که در مهمانی منتظر حسن بود به خاطر دیر کردن او ناراحت می شود.
بیگوم از بدریه می خواهد که در مهمانی هویت دختر سرایدار بودنش را مخفی کند. سپس می گوید: «اینجا یه پسری به اسم بوآچ هست که من ازش خوشم میاد. اما یه دوستی داره که همیشه پیششه. تو ارکان رو سرگرم می کنی تا من بتونم با بوآچ تنها باشم. » بدریه به این کار او اعتراض می کند و بیگوم ادامه می دهد: «تو اینجا هیشکیو نمیشناسی. اگه کاری که میگم رو نکنی من تنها می گردم تو هم مجبور میشی برگردی خونه. »

قسمت ۶۹ سریال گلپری: در شب مهمانی، بیگوم بدریه را به دوستانش معرفی می کند. بدریه معذب و ناراحت است و در آنجا کسی را نمی شناسد. ارکان که از او خوشش آمده سعی می کند با او دوست شود و شماره اش را می خواهد. بدریه روی خوشی به ارکان نشان نمی دهد.

سریال گلپری قسمت 69

حسن و آرتمیس هرچقدر که دنبال پرونده ی ایوب می گردند آن را پیدا نمی کنند. گوکهان در پارکینگ کشیک می دهد و به عکس های بدریه نگاه می کند. در همین حال کادیر با خونسردی به طرف او می اید و همراه گوکهان وارد دفترش می شود. آرتمیس و حسن با دیدن آنها خشکشان می زند و کادیر هرسه را روی مبل می نشاند و سرزنششان می کند و با جدیت می گوید: «فقط جرم تجاوز به خانه مونده بود که اونم حل شد؟! عقلتون بیاد سر جاش دیگه! » همه با شرمندگی به او نگاه می کنند و سرها را پایین انداخته اند. حسن همه چیز را گردن می گیرد و می گوید که دوستانش بی تقصیرند. آرتمیس و گوکهان از دفتر خارج می شوند و کادیر وقتی با حسن تنها می شود باز هم او را سرزنش می کند. آنها کمی جر و بحث می کنند و ناگهان حسن در جواب به این که چرا عاقلانه تصمیم نمی گیرد و مدام کارهای احمقانه می کند، با بغض فریاد می زند: «چون می ترسم. من خیلی می ترسم که بابام رو از دست بدم. اومدم مثل آدم ازت پرسیدم. نگفتی و قایم کردی. باید می فهمیدم تو پرونده ی بابام چی هست. » فضا آرام می شود و کادیر این بار با مهربانی به درد و دل های حسن گوش می دهد و خودش هم ماجرای رفتن پدرش را تعریف می کند و می گوید: «بابای من هیچ وقت برنمی گرده اما تو فرق داری، بابات برگشته، زنده اس. این شانس بزرگیه. برو بابات رو بشناس و به خاطر سال هایی که نبوده ازش حساب پس بگیر. » کادیر به حسن قول می دهد که اگر تا فردا ایوب قضیه را تعریف نکرد خودش این کار را بکند.
حسن همراه گوکهان به مهمانی ای که سلن حرفش را زده بود می رود تا بدقولی ای که به سلن کرده را از دلش دربیاورد. گوکهان سر کوچه می ایستد و حسن وارد مهمانی می شود. بدریه هم بدون این که با حسن روبرو شود از آنجا خارج می شود و گوکهان را می بیند. آنها از دیدن هم تعجب می کنند و بعد از کمی گفت و گو، گوکهان به بدریه ابراز علاقه می کند. بدریه هم می گوید که در وضعیت مشابهی قرار دارد اما فعلا لازم نیست که کسی از این موضوع باخبر شود. گوکهان خوشحال می شود.
همان شب ایوب به خانه ی گلپری می رود و در را محکم می کوبد و او را صدا می زند. گلپری با ترس در را باز می کند و از او خواهش می کند که برود. ایوب می گوید: «چرا گلم؟ چرا میترسی؟ مگه من بهت آسیب می زنم؟ » گلپری جواب می دهد: «آره می ترسم. چون اذیتم می کنی. اگه یه بارم بهم دست بزنی به پلیس شکایت می کنم. » ایوب با دست به سر خودش می کوبد و زانو می زند و در حالی که گریه می کند می گوید: «من چطور به تو آسیب زدم؟ خدا لعنتم کنه. » گلپری سعی می کند او را آرام کند و کمکش می کند که بایستد. ایوب از او می خواهد که بچه ها را بردارد و با هم به جای دوری بروند. گلپری می گوید: «باشه… باشه… بریم… اول تو بگو با کادیر درمورد چی حرف زدی بعد با هم می ریم. » ایوب از توضیح دادن ماجرا طفره می رود و گلپری او را بیرون می کند.
صبح، کادیر در خانه ی گلپری را می زند تا بفهمد ایوب قضیه را تعریف کرده یا نه. گلپری می گوید که او هنوز توضیحی نداده و از کادیر می خواهد خودش همه چیز را تعریف کند. کادیر می گوید: «خودش باید بگه. درستش اینه. اگه هنوز یه جایی تو قلبت داره خودش اونو بکشه. من نمی خوام اونو بکشم. » در ادامه کادیر می گوید: «من از ما دست نمیکشم. باشه دیر کردیم اما از پسش برمیایم. من می خوام با هم خانواده تشکیل بدیم. فقط همینو می خواهم… تورو. » گلپری سکوت می کند اما با لبخندش به او جواب می دهد.
سردار که به خاطر باردار بودن فیدان عصبی و ناراحت است قصد استعفا دارد و مدام از فیدان گله می کند. فیدان با چشمان گریان به او توضیح می دهد: «بچه ی تو شکمم از توئه سردار. اگه می خوای بری مارو ول کن و برو. باشه. راهت باز باشه. » سردار که بی خبر بود، از شنیدن این موضوع جا می خورد.
بدریه و ایوب در رستورانند و در همین موقع کادیر با ایوب تماس می گیرد تا او را برای تعریف کردن قتل هایش تحت فشار قرار دهد. ایوب که اوقاتش تلخ شده از کادیر می خواهد مدرک رو کند. کادیر هم او را به دفترش دعوت می کند.
کادیر که هنوز مدرکی علیه ایوب ندارد از بارکان می خواهد که در یک پرونده ی قدیمی انگلیسی به جای اسم متهم اسم ایوب تاشکین را بنویسد. ایوب وارد دفتر می شود و چون انگلیسی بلد نیست بعد از نگاه کردن به پرونده با درماندگی از کادیر خواهش می کند که کنار بکشد و بگذارد با خانواده اش زندگی اش را بکند. کادیر او را به خاطر کشتن پنج نفر سرزنش می کند و می گوید: «من درکت نمی کنم. ولی خانواده ات دوستت دارنو برات ارزش قائلن. شاید اونا درکت کردن. » در آخر کادیر می گوید که اگر او این کار را نکند خودش همه چیز را برای گلپری تعریف خواهد کرد. سپس از دفتر خارج می شود و پیاده راه می افتد. ایوب هم در حالی که با نفرت به او نگاه می کند تعقیبش می کند.
حسن که قرار بود صبح همه چیز را از کادیر بشنود به طرف دفتر او حرکت می کند.
از سویی گلپری به ملاقات جبار می رود. او که می داند جبار برای تحقیق درمورد ایوب به سوریه رفته بود، با اصرار و خواهش می خواهد بداند که ایوب به چه جرمی در زندان بوده است. جبار که تمام مدت همه چیز را میدانسته و به دستور اژدر سکوت کرده بوده بعد از مدتی فکر کردن جریان قتلهای ایوب را تعریف می کند. گلپری هم با تعجب به او نگاه می کند.
ایوب هنگام گذر از پیاده رو از روی میز رستورانی چاقویی را برمی دارد و به کادیر که از تعقیب شدنش بی خبر است نزدیک و نزدیکتر می شود.

منبع:کولاک

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
5 + 5 =

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین اخبار